|
از هر چه که سخن به میان آید
|

امشب به بیداری نشستم چشمان خواب آلوده ام
این چشم خواب آلوده امشب دارد ز بیداری سخن
نقش رخ زیبای تو بینم ز پیدا و نهان
در این دل و در پرده ابر سپید آسمان
رقص نگاهم دارد تماشا در ساحل دریای شب
ای موج شادی من ترا جویم در این رویای شب
نالد ز مهرت عاشقانه جور زمان سازد بهانه
از آتش عشق تو نالد و ز شوق تو خواند ترانه
این شعله غم این عشق سرکش
سوزد سپند جانم درآتش
کز دیده بد دورت بدارد
عاشق در این ره جان می سپارد
نقشت نشسته در دیده بی خواب من
بر موج مویت رقصد دل بی تاب من
نقش رخ زیبای تو
بینم ز پیدا و نهان
در این دل و در پرده ابر سپید آسمان....
بیاد ایرج بسطامی و آوایی که در زیر آوار مدفون شد....
لب خود را نهاد بر لب من
بوسه ای داد و کرد مدهوشم
گرم ، افشردمش در آغوش
نرم بیرون پرید زآغوشم
گفتمش: داستان عشق و امید
در همین جا به سر رسید مگر؟
گفت: نه نه «بقیه دارد» لیک
باشد از بهر هفته های دگر
هفته ها رفت و او به جای وفا
ذره ای از جفا فرو نگذاشت
باقی داستان اگر این بود
کاش این داستان ، بقیه نداشت
در پیش هم نهادم و سنجیدم
طبع زن و طبیعت دریا را
چون هر دو را به چشم خرد دیدم
کم یافتم تفاوت آنها را![]()
دریاست پر مخاطره و زن هم
این را تو درک کرده ای و من هم
دریا چو تندباد بر آمد تیز
از او رمیده موج و عنان بگسست
در پیش تندباد حوادث نیز
زن می دهد عنان شکیب از دست
آری به هر تصادف نامطلوب
دریا کند تلاطم و زن آشوب
دریا ز خشم، کف به لب آورده
چون دیگ خشم زن که خروش آرد
وآن زن که روی در غضب آورده
دریاست کز غضب به خروش آید
دریا و زن که هر دو بهم مانند
در حال خشم ،رحم چه می دانند؟
آن موج سرکشی که فرا خیزد
از روی بحر ، در شب توفانی
چون موی درهمی است که می ریزد
بر روی زن بروز پریشانی
گاهی رخ زن است و رخ دریا
همچون رخ دو وحشی وحشت زا
دریا همان دقیقه که آرام است
چیند زمینه از پی توفانی
زن درهمان زمان که ترا رام است
جوید بهانه از پی طغیانی
چیزی که اعتماد برآن بیجاست
مهر زن و ملایمت دریاست
دریا که بوسه زد به لب ساحل
کم کم شکست صخره ساحل را
زن هم به بوسه از تو رباید دل
تا رفته رفته بشکند آن دل را
زان بوسه ناگزیر بود ساحل
زین بوسه نیز چاره ندارد دل
دریا برآن چو نور بتابد ماه
از جزر و مد دلش به تکان آید
در زن فروغ مهر چو یابد راه
قلبش ز عشق، در هیجان آید
هر دو اسیر جذبه دلدارند
هر دو به یک کمند گرفتارند
دریا ز شور عشق رخ ماهی
هم بیقرار گشته و هم بی خواب
زن نیز بهر چهره دلخواهی
گردد دلش چنان دل دریا آب
دریا اگر که عشق نمی ورزد
قلبش چو قلب زن ز چه می لرزد؟
ابری گر از کناره دریا زاد پ
آهی هم از گلوی زنی زاید
باران گر اعتبار به دریا داد
اشکی هم اعتبار زن افزاید
بینی ز موج بر رخ دریا چین
چون موج غم به روی زنی غمگین
امواج ، هر زمان به سر دریا
بر هم پی شکستن هم تازند
در هر محیط هم به فسون ، زنها
در کار هم شکست در اندازند
زن را شکست زن طرب افزاید
موج از شکست موج به رقص آید
زانجا که قلب زن چو دل دریاست
دلداده را به رنج دراندازد
در قلب زن هر آنکه مقامی خواست
دل را دلاورانه به دریا زد
شد غرق تا به قیمت جان دریافت
کانجا نمی توان در و گوهر یافت
دریا و زن چو منظره ای زیبا
از دور ، هر دواند تماشایی
نزدیک تر چو پیش گذاری پا
گویی کجاست آنهمه زیبایی
آید به دیده زشت چو زیبا لیک
باید ز دور دید ، نه از نزدیک!!!![]()
شعر از ابوالقاسم حالت
برای دانلود کردنش اینجا را کلیک کنین
يره گه كار مو و تو دره بالا مي گيره
ذره ذره دره عشقت تو دلم جا مي گيره
روز اول به خودم گفتم ايم(اين هم ) مثل بقي
حالا كم كم مي بينم كار دره بالا مي گيره
چن شبه واز مي دوزم چشمامه تا صبحه به چخت
يا به يك سمت بيخودي مات ممنه و را مي گيره
چن شبه واز مث چل سال پيش ازاي مرغ دلم
تو زمستون بهنه ي سبزه و صحرا مي گيره
تا سحر جل مي زنم خواب به سراغم نمياد
هي دلم مثل بچه بهنه بي جا مي گيره
موگومش هرچي كه مرگت چيه كوفتي! نمگه
عوضش نق مزنه ذكر خدايا مي گيره
پيري و معركه گيري كه مگن كار مويه
دره كم كم اي كتاب صفحه پينجا مي گيره
هر كي عاشق شده پنهون مكنه مثل اويه
كه سوار شتر و پوشتشه دولا مي گيره
به نظر شما این دختر بچه ناز عراقی به چی فکر می کنه؟
اونم در مقابل لوله تفنگ نظامیان آمریکایی...
یه سوال دیگه :
به نظر شما آیا حمله نظامی آمریکا به ایران نتایج مثبتی را برای مردم ایران خواهد داشت؟

این شعر را سالها پیش یکی از دانشجویان خوش ذوق دانشگاه یزد سروده و جنبه ی طنز دارد.امید که سبب رنجش یزدی ها نگردد!!!
تنگ شدما رادل اندرتنگنای شهریزد
کس چومایارب نیفتددربلای شهریزد
اندراین ویرانسرای دهشت انگیزمخوف
حال ماراکس نداند جز خدای شهریزد
جزغم ودردوبلاچیزی نصیب ما نشد
تاشدیم از طالع بد مبتلای شهر یزد
یارب آتش آید از گورش برون آن بی شرف
کاو نهاد از لحظه اول بنای شهر یزد
دیووجن دروحشت اندرازمردمان این دیار
شیر جنگل میرمد از گربه های شهریزد
گرچه خوددارالعبادش نام باشد لیک نیست
جز ریا در مردم زاهد نمای شهریزد
نیک چون بینی بهین معبودشان پول است وبس
پیرمردان به ظاهرپارسای شهریزد
هرکه باشی سرزکارت عاقبت در می کنند
پیرزن های فضول فتنه زای شهریزد
باش آگه ورنه ناگاهت کله برسرنهند
مردم مکار رند ناقلای شهر یزد
تا به خود آیی ببینی بیخ ریشت بسته اند
یک عدد ازدختران خوش ادای شهر یزد
وانگهت هرگزرهایی نیست زین ملک غریب
تا ابد دستت بماند درحنای شهر یزد
گرتمام ملک ایران رابگردی سربه سر
نیست جایی با چنین حالت سوای شهریزد
غیر افغانی واعرابی نخواهی یافت تو
در خیابان های مملو از گدای شهر یزد
با چنین احوال خوانندش بهین شهر جهان
شهر خود را مردم پر مدعای شهر یزد
باید ازاین ورطه رخت خویش رابیرون کشید
نیست مارا سازگار آب وهوای شهریزد
شاعراین شعردانشجوی مادرمرده ایست
از غریب افتادگان بینوای شهریزد
وای اگر یک روز یزدی ها به چنگم آورند
زانکه گفتم این چنین شعری برای شهریزد

تك درخت بي سايه مانده در بيابانم
بي مسافر و رهرو چون رباط ويرانم
از لهيب هجرانت روز و شب سراسيمه
بر شكسته دل خسته ، در بروي خود بسته
در هواي تلخ شب بي عسس به زندانم
برج بر سر پايم موريانه بن خورده
ترسمت به رو غلتم اين قدر ملرزانم
در تموز اگر يك شب بانگ رعد و سيل آمد
بر بلند كوه خود من نشسته گريانم
بس كه ديده خواباندم هفته هفته برراهت
خاكدان عالم شد وعده گاه چشمانم
عاقبت فرود آرد مشت روزگار از پشت
دشنه اي كه مي سازد روي قلب سندانم
وهم سايه اي ما را مي رمد مكن رنجه
پنجه كمندافكن حلقه در گريبانم
آن قدر كه آشوبم نااميدم از رفتن
واين قدر كه درمانده زآمدن پشيمانم
آمدم گلستان تا دامني زگل چينم
گل نديده ازبس خار ، شرحه شرحه دامانم
قلب لب لب از مهرم خون شد و فرو باريد
خوشدلم كه شب هر شب شمع جمع يارانم
در غليظ اين ظلمت مي روم مگر خواند
كور سوي شبتابي سوي آب حيوانم
سرو و گل چه بنشانم در چمن كه مي تازد
لشكر خزان هر دم باره در بهارانم
صد نگين اگر باشد مر مرا به هر انگشت
ظن نمي برد موري اينكه من سليمانم

چه سود از زندگاني چون تبه كردم جواني را
بود خوشبختي اندر سعي و دانش در جهان ،امّا
در ايران پيروي بايد قضاي آسماني را
به قطع رشته جان عهد بستم بارها با دل
به من آموخت گيتي ، سست عهدي ، سخت جاني را
كي آگه مي شود از روزگار تلخ ناكامان
كسي كاو گسترد هر شب بساط كامراني را
به دامان خون دل از ديده افشاندن كجا داند
به ساغر آنكه ميريزد شراب ارغواني را
نخواهد عمر جاويدان هر آنكو همچو من بيند
به يك شام فراق اندوه عمر جاوداني را
مذاقت تلخ تر از زهر بودي چون مذاق من
تو هم اي ناصح ار مي ديدي آن شيرين زباني را
وفا و مهر كي دارد «حبيبا» آنكه مي خواند
به اسم ابلهي رسم وفا و مهرباني را