تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید

نی و نای چوپون

سحر خروس خون

ابرای بیابون

 میگن تو  قصه بودی

همه رودخونه ها ،

دشت گلپونه ها ،

 حتی کوه و صحرا

همه می دونن که تو بودی که غزل های شب جدایی رو سرودی

دیگه از شهر تو

سر شب یا سحر

تا خبردار بشی

رفته ام بی خبر

نی خوام قصمون دوباره آفتابی شه

آسمون نگات برای من آبی شه

 

نمی گم قصمو

که دلت خون می شه

کوه اگه بشنوه

ریگ هامون می شه

یادته اون روزا

 هر کجا

چون دو دلداده با هم بودیم

دلم اندازه یه بیابون که نیست

درد من ای خدا

 از تو پنهون که نیست

 

مثل پروانه ها ما رها غافل از رنج عالم بودیم

دل دیوونه چون شبزده ها سایه به سایه توی راه تو بود

یه معما شده که این جدایی کار من یا که گناه تو بود

 

حالا هر چی که بود ،

حالا هر چی که هست

از تو هر خاطره تنها دل ما شکست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط فرانک  |