|
از هر چه که سخن به میان آید
|
یغما ، من و بخت و شادی و غم با هم
کردیم سفر به ملک هستی ز عدم
چون نوسفران ز گرد ره بخت بخفت
شادی سر خود گرفت ، من ماندم و غم
به یاد" کوچه هایی که رفت و آمد داشت" و در سکوتی غریب فرو رفتند.
به یاد جوانان و مردانی که با شور و اشتیاق خشت بر روی خشت نهادند و برای با هم بودن و مهر ورزیدن ساباط هایی به این زیبایی را بنیان نهادند ،غافل از اینکه پنجه های سرد و سنگین بیل های مکانیکی ، با کمک فرزندانشان ، این بناهای منحصر به فرد را ویران خواهد نمود...