تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید

ایران نگاه کن

بر  قامت بلند و تنومند خویشتن

بر کاوه و فرانک و اسفندیار خویش

بر بیژن و سیاوش و آرش نگاه کن

آری فسانه نیست ، دروغ وگزاف نیست

آرش که جان به راه نجات وطن نهاد

در روزگار نو

صدها هزار آرش در خون تپیده را

در جنگ با عراق

در راه حفظ میهن جاوید خویشتن

با دیده ،دیده ای

ایران ، بیا به خون سیاووش پاک خویش

کاندر میان خاک فتاده نگاه کن

روزی اگر که کین سیاوش گرفته شد

رستم هنوز بود

اینک ولی کجاست

آن رستمی که کین سیاووش های ما

بستاند از جماعت بی شرم تندخوی

روزی اگر که خون سیاووش ریختند

فرزندگان تو

اینک همه سیاوش در خون فتاده اند

    رفتند و نیستند

فرزندگان پاک خود اینک نگاه کن

هرجا نظر کنی همه فقر است و اعتیاد

جمعی کراک و شیشه و تریاک می کشند

سیگار را که کودک ده ساله می کشد

در این خرابه ای، که ز تو باز مانده است

همراه "سیف"* زمزمه ها کرده ام بسی:

"آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد"

چشم امید من

بر انتظار آمدن قهرمان توست

کاوه ویا فریدون یا کورش کبیر

یا نادری دگر مگر آید برون ز جمع

آهسته گوش من

این زمزمه شنید ز مام وطن که: آی

کافی است انتظار

تا کی به  انتظار نشینی که قهرمان

آید برون برای نجات وطن ز بند؟

آن قهرمان تو باش ، دست ددان تو بند


*سیف فرغانی شاعر معروف زمان حمله مغول به ایران بیت داخل گیومه از اوست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

آورده اند:

چون فردوسی مُرد شیخ ابوالقاسم کرگانی به نماز جنازه حاضر نگشت و گفت: فردوسی تمام عمر خود را در مدح گبران و زرتشتیان و آتش پرستان گذرانیده، چگونه بر او نماز میت بخوانم؟

      چون شب شد شیخ ، قصری عظیم  دربهشت را به خواب دید .بدان داخل شد و دید که فردوسی همراه با فرشتگان در آن نشسته،شیخ از خجالت خواست که بیرون آید،فردوسی برخاست و سلام کرد و گفت:

    "ای شیخ ، اگر تو بر من نماز نکردی ، ایزد تعالی چندین هزار فرشته فرستاد تا بر من نماز کردند و این مقام ، پاداش یک بیت بر من دادند که در توحید گفته ام:

جهان را بلندی و پستی تویی        همه نیستند آنچه هستی تویی"

 شیخ از خواب بیدار شد و هماندم به زیارت تربت فردوسی عازم گردید و از روح پاکش معذرت جست.*


*ریاض السیاحه ص ۱۰۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

مرحوم اورنگ ، نماینده مجلس در عصر پهلوی  در خاطرات خود می نویسد:

هر روز بعد از صرف ناهار دو ساعت متوالی به همراه عده ای (به دربار رضاشاه) شرفیابی حاصل می کردیم و من روایاتی از شاهنامه می خواندم.

در یکی از روزهای سرد زمستان ۱۳۰۸ داستان عروسی روشنک دختر دارا (پادشاه ایران در زمان حمله اسکندر) را می گفتم:شبی که قرار بود روشنک از اصفهان به حرکت در آمده به سرزمین پارس نزد اسکندر برود، اسکندر اصرار داشت که مردم اصفهان قبل از حرکت او چراغانی کننددر حالی که مردم اصفهان اصفهان مانند مردم سایر شهرها لباس ماتم بر تن داشتندو عزای ملی اعلام کرده بودند، من توضیح می دادم وضع مردمی که مملکت و شاه خود را از دست داده ، حال دختر شاه را هم از دست می دهند تا فرمانده غالب کام بگیرد. و گفتم که فردوسی طی یک بیت آن منظره را مجسم کرده ، (رضا شاه) فرمودند:آن بیت کدام است ؟ عرض کردم :

ببستند آذین به شهر اندرون                لبان پر زخنده دلان پر زخون

همینکه این بیت از زبان من خارج شد ، شاه بی اختیار شروع به گریه نمود . و قطرات اشک از چشمان رضا شاه بر روی گونه ها ریخت. به راستی آن روز رضا شاه حدود ده دقیقه گریست...*


* شاهنامه آخرش خوش است - محمد ابراهیم باستانی پاریزی صفحه ۴۴۶-۴۴۷

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

حتما شما هم مانند من از سرگذشت دخت فردوسی عزیز که پس از مرگ پدر هر چه خواستند جایزه پدر را به او بسپارند از قبول آن جایزه سر باز زد آگاهید، حکایتی است زیبا که نظامی عروضی به قلم آورده:

...و گویند که فردوسی را دختری بود سخت بزرگوار که آن گاه که خواستند آن سکه ها را بجای پدر به او بدهند گفت: مرا بدان احتیاجی نیست.

درود بر دختر پاک ایران زمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  |