|
از هر چه که سخن به میان آید
|
دفتر بودن من
ناگهانی جر خورد
با نگاهی پرغم
سر خود را به عقب گرداندم
مادرم بود و یکی کاسه خالی از آّب
از پی بدرقه ام
انفجاری ازآّب روی زمین حک شده بود
رنگ خاکستری ابر درآن سوی افق
آسمان را همچون خاطر من سایه روشن زده بود
و فضای اطراف
متبلور چون یخ
من درآن دم صدها
گل نشکفته حرف
از لب خامش او می چیدم
واپسین لحظه که کوچیدن من
با سکوت نگهش می آمیخت
ماهی چشمانش
در پس تنگ بلورینه اشک
راکد و خامش بود
و تلاشش همه آن
که مبادا یکوقت
قطره ای از سر این جام بلور لرزان
جریان یابد و پهنای رخش فرش کند
و به فریاد نگاهش می گفت:
می روی؟!
آه
من و خلوت من
بعد از این با غم دل خواهم ماند
فرانک - دیماه ۸۳
تابستان امسال برای موسیقی سنتی روزهای پرباری داشت.از کنسرت استاد شجریان و انتشار آلبوم غوغای عشقبازان ایشان تا کنسرت های لطفی، ذوالفنون ، کامکارها و گروه شمس و همین طور آشتی دوباره پرویز مشکاتیان و شجریان همگی روزهای خوبی را برای موسیقی رقم زدند.
آلبوم غوغای عشقبازان با آنکه نشان داد استاد شجریان هنوز صدایی آماده و در اوج دارد لیکن به نظر من کاری در حد آثار عالی استاد نبود، به هر حال وقتی شخصا از مجید درخشانی و شجریان کاری چون درخیال را شنیده ام ، انتظاری در حد تکرار روزهای خوب دهه گذشته را داشتم.
در این میانه دو آلبوم از حمیدرضا نوربخش منتشر شد که بسیار به دل نشست؛آلبوم های پنهان چو دل و آسمان
آلبوم پنهان چو دل کاری زیبا با همکاری کیخسرو پورناظری است که نوربخش تسلط خود را بر آواز به خوبی نشان داد.پنهان چو دل با تصنیف «مگذار و مگذر» آغاز می شود که شعر زیبایی دارد و آهنگسازی و آواز خوب آن را در ردیف تصنیف های اثرگذار و دلنشین قرار می دهد.در قطعات آوازی نوربخش به خوبی از پس اوجها و نتهای بالا برآمده و تحریرهایی قوی اجرا نموده.
به هرحال خیلی وقت بود منتظر آلبومی از نوربخش ، که به نظر من بهترین شاگرد شجریان حساب می شود، بودم که با " پنهان چو دل" این انتظار پایان یافت.
حتی اگربه موسیقی سنتی علاقه ندارید"پنهان چو دل" را از دست ندهید مخصوصا تصنیف زیبای" مگذار و مگذر" را
برای گوش دادن به آلبوم به اینجابروید
و دوباره سبزی و خرما و چای سفره افطاری( خداش بیامرزه مادربزرگم ماه رمضون که می شد هر روز کماج می پخت و چه خوشمزه بود).
و دوباره آوای ربنای استاد شجریان به همراه آواز افشاری ابتدای آن:
چند خوردی چرب و شیرین از طعام...
که جان را به سرمنزل جانان می بره.قدیمی ترها می گن سیدجواد ذبیحی(همان که خلخالی زبانش را از دهانش بیرون کشید و کشت) هم ربنا را قبل از انقلاب خوانده والبته زیباتر از استاد شجریان.عمر ما که به اونجاها قد نمی ده .
امیدوارم رمضان کمی ما را به خدا نزدیک تر بکنه .این غزل از شاطر عباس صبوحی را فوق العاده دوست دارم:
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه بخورد روزه خود را به گمانش که شب است
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یا رب این نقطه لب را که به بالا بنهاد نقطه هرجا غلط افتاد،
مکیدن ادب است...!
برای دنیا که با رفتنش دنیا را نمی خواهم
لحظه های یخبـندان ، لحظه هـای بـارانی لحظه های پژمردن ، لحظه های ویرانی
لحظه های دل کندن ، لحظه های مرگ من لحظه های کوچ تو لحظه های طوفانی
لحظه ای که می رفتی ، صدستاره با من بود درنگاه حسرت بار گریه های پنـهـانی
لحظه های کوچ تو با سکوت من آمیـخت کاشکی که می گفتم،مردم ازپشیمانی
آخرین نگـاه تو ، سـاکت و صمیـمی بـود داغ آن نگاه اکنون حسرتی است،میدانی؟
چون غروب بودم من سرد و ساکت و خاموش آن زمان که دانستم نزد من نمی مانی
خیره مانده چشـمانم چون پرنده ای تنها لحظه های جان دادن در حصار زندانی
از زمــان دل کنـدن ، آســمـان چشـم من گشته چون دل دریا ، بی بهانه بارانی
آتشـم به جان ریـزد لحظه ای که یـاد آرم رفـتی از کنـار من تا ابد به مهمـانی
کاشکی تو هم یک روز بی نشانه می رفتی تا ز یـاد می بردم یک زمان پریشـانی
کاشکی نمی گفتی:"لحظه ای که می میرم ای همیشه در خاطر،در دلی و در جانی"
رو سفر سلامت دوست من که خوب می دانم این سفر ندارد هیچ بازگشت و پایانی
در سرای دلگیرم لحظه ای که می میرم
با چراغ یاد تو، سایه هاست نورانی
تلخ ترین لحظه زندگی آن گاهی است که بدانی آنانرا که دوست می داری دیگر هرگز نخواهی دید
این غزلواره را سال پیش پس از وداع همیشگی با صمیمی ترین دوستم سرودم.

تام هایدنبرگر، خلبان بازنشسته ،همسر خود میشل مهماندار هواپیما را در یازده سپتامبر از دست داده است. او در حالیکه اشک به چشم دارد از جزئیات آن روز می گوید: "من صبح آن روز با میشل صحبت کردم. او مادر خوبی بود. از من پرسید آیا بچه ها بیدار شده و آماده مدرسه شده اند. آیا نهارشان آماده است؟ گفتم همه چیز خوبه و وقتی به لس آنجلس رسیدی با هم دوباره صحبت خواهیم کرد."
دقایقی بعد همسایه تام هایدنبرگ به او می گوید که هواپیمایی به یکی از برجهای مرکز تجارت جهانی در نیویورک برخورد کرده است. او بلافاصله با سرپرست خلبانهای شرکت هوایی آمریکن ارلاین تماس می گیرد و متوجه می شود که هواپیمای حامل همسرش دچار مشکل شده است. پس از آن جلوی تلویزیون می نشیند و از برخورد هواپیمای همسرش به پنتاگون مطلع می شود.
تام هایدنبرگر که همسرش میشل مهماندار پرواز شماره 77 بوده درباره اینکه چه احساسی نسبت به عاملان این حادثه دارد می گوید:
"طبیعی است که شما احساس خصومت و خشم می کنید. اما این چه فایده ای دارد؟ آیا نفرت ورزیدن موجب می شود که همسر من بازگردد؟ نه. آیا نفرت داشتن سه هزار نفر قربانی را زنده می کند؟ نه. تنفر و خصومت نتیجه ای جز ایجاد تنفر و خصومت بیشتر ندارد."

این یکی از هزاران درد التیام نیافته از یازده سپتامبر 2001 است.هزاران بازمانده از این حمله تروریستی هنوز هستند که زیر نظر روانپزشک مشغول درمان روحی هستند.
از فکر کردن به خانواده قربانیان این مصیبت بغض گلویم را می فشارد.
رهبر القاعده همان زمان گفت این حرکت ما دفاع از اسلام است که غرب آنرا ترور می خواند.
راستی آیا این است معنی مسلمانی ؟گرفتن جان هزاران انسان بی گناه به بهانه مخالفت با حکومت آن کشور ؟
هر چه به ذهنم فشار می آورم می بینم اسلامی که محمد(ص) آورد جز این بود.محمد(ص) بعد از فتح مکه حتی وحشی ،قاتل حمزه سیدالشهداء را بخشود.هم محمد بود که بزرگترین دشمنانش همچون ابوسفیان که خود می دانست امید اصلاحی در آنها نیست را پذیرا شد.مگر به یاد نداریم رفتار پیام آور اسلام را که هرگز از دعوت آسمانی خود خسته نشد و هیچ گاه آن چنان که پیامبران دیگر قوم خود را نفرین می کردند، رفتار نکرد و تنها در خلوت خود با خدای خویش هدایت آنها به سمت و سوی زندگی متعالی را خواهان شد.مگر محمد(ص) رحمت للعالمین نیست ؟ مگر خدای او کتاب آسمانی خود را با یاد آوری دو ویژگی برجسته مهربانی و بخشاینده بودن آغاز نمی کند؟
راستی چه برداشتی از اسلام دارند این مسلمان نما ها؟
در آخرین پیام خود بن لادن مردم آمریکا گفت که برای پایان دادن به جنگ عراق دو راه وجود دارد: "اولی از طرف ماست و آن اینکه همچنان کشتار شما و نبرد با شما را تشدید کنیم."
وی می گوید راه دوم طرد نظام دمکراتیک آمریکا و گرویدن همه به اسلام است!
آیا دعوت حضرت محمد(ص) به اسلام هم این گونه بود؟
کشتن یک انسان زشت است ، چه به دست القاعده ، چه به دست بوش، چه به دست هر کس دیگر.اعدام وقیح است و ترور وقیح تر، مگر ما جان به انسان داده ایم که توانایی گرفتن حق ادامه حیات او را داشته باشیم؟
و او دخت را به سنت خود ننگ می شمرد
هرسال کز حیات جگرگوشه می گذشت
شمـع محبـت دل او بیـش می فسـرد
روزی به خشم رفت و ز وسواس عار و ننگ
حکم خرد به دست رسوم و سنن سپرد
بگرفت دست کودک معصـوم و بی خبر
تا زنده اش به خاک کند سوی دشت برد
*****
او گرم گور کندن و ، از جـامه پدر
طفلک به دست کوچک خود خاک می سترد...
زمانی باز خواهی گشت
در آن روزی که هر گلبرگ
روی موجهای باد می رقصد
و شاخی در دل مهتاب
دست خویش می شوید
و قلبش نرم نرمک
پیش پاهایت فرو افتد
و حتی خط نوری صورت شب را
نمی ساید
به هنگام تلاقی نگه با بیکرانها باز می آیی
******
غروب سرد پاییزی
سکوت دردناک کوچه را
فریاد برگی زیر پاهایت
فرو ریزد
به آوایی پر از اندوه
زبان باد در گوش تو خواهد گفت:
قناری در قفس هرگز
نه ، هرگز بوی گل
نشنید

فیلم مادر ساخته علی حاتمی را بارها دیده ایم .فیلمی که در آن پیرزنی که سالها در خانه سالمندان زیسته قصد می کند برای روزهای واپسین حیات خود به خانه بازگردد ، البته به همراه همه فرزندانش.
رابطه نه چندان خوب دو پسر و سعی مادر در ایجاد ارتباط صمیمی بین آنها و آمدن فرزندخوانده مادر ، همه و همه ساخته پرورده ذهن پویای علی حاتمی است.
اگر نگاهی دوباره به فیلم بیندازیم می تونیم به نظر من مقصود اصلی و نهفته حاتمی را به وضوح دریابیم و آن نگاه استعاره ای به شخصیت های داستان است که هر یک نمادی از اجتماع ایرانند.
مادر ، مام میهن است که تقریبا فراموش شده و سعی در اتحاد و دوستی میان کلیه بخش های اجتماع را دارد.
پسر بزرگ خانواده نماد قدرت وحاکمیت جامعه است.
پسر دوم نماد قشر روشنفکر و تحصیل کرده و اهل مطالعه را دارد.
غلامرضا ، پسر کوچکتر که خل و چل است ، نماد قشر عامه و تو سری خور مملکت را دارد.
دختر بزرگ خانواده که شکست خورده است ، نماد حقوق پایمال شده زن ایرانی است و دختر کوچکتر هم نماد واضحی از زن ایرانی که از نظر حاکمیت انگار فقط خلق شده برای شست و شو و آشپزی و زاییدن و لاغیر.
فرزند خوانده اما، انگار نماد قومیت های ایرانی شده موجود در ایران است که اتفاقا شاید بیشتر به مام میهن عشق می ورزد.
کشمکش های میان محمدعلی کشاورز و امین تارخ نشان دهنده اعتراضات گاه و بی گاه قشر روشنفکر وسرکوب گری حاکمیت است.برخوردهایی که گاه کلامی است و گاه رنگ خشونت به خود می گیرد.
مرحوم علی حاتمی حالتی آرمانی را در انتهای فیلم آرزو می کند و آن پشیمانی حاکمیت از رفتار های گذشته خود و دوستی میان تمامی بخش های جامعه (حاکمیت ، روشنفکران ، طبقه رنج دیده و ...) است
حتی مرگ مادر در عین زیبایی نشان داده شده ، واقعا چگونه می توان مرگ را آن قدر زیبا جلوه داد و کدام هنرمندی قادر به خلق همچون اثری خواهد بود؟
از نظر من واقعا فیلم های علی حاتمی ارزش چندبار دیدن را دارند.
با درودی دوباره
دیروز با دوستی صحبت می کردم و ضمن صحبت به مناسبتی حرف مرحوم احمد شاملو ، بزرگترین سراینده شعر سپید که این نوع شعر را حتی به شعر شاملویی هم می شناسیم رسید.شاملو از اون دست شاعران و نویسندگانی است که سانسور جلوی بسیاری از آثارش را گرفته و خصوصا بعد از انقلاب خیلی از کتابهاش به چاپ یا چاپ مجدد نرسید.
من و خیلی از شماها با آثار احمد شاملو زندگی کردیم . خیلی ها مثل من حتی با نوارهاش شب به خواب می رفتیم.ولی از اونجا که همه افراد نقاط تاریک و منفی در زندگی خود دارند شاملو نیز از این قاعده مستثنی نیست.از نظر من بزرگترین عیب شاملو آن لجاجت و تعصبی بود که در ادبیات خود داشت و این تعصب گاه باعث می شد مثلا بگوید فردوسی حرامزاده است ویا ضحاک ماردوش همان گئومات (یا بردیای دروغین ) است که مصلح اجتماعی بوده و فردوسی به خاطر آنکه خود فئودال بوده از ضحاک بدگویی کرده که البته این ادعای مرحوم شاملو کاملا بی اساس است زیرا زمانی را که فردوسی برای ضحاک در شاهنامه آورده از زمان بردیای دروغین بسیار بدور است ،بگذریم از اینکه من با مصلح اجتماعی بودن گئومات موافق هستم.یا مثلا شاملو در مورد موسیقی سنتی بسیار بدبین بوده و با زشت ترین عبارات در مورد این میراث هنری صحبت کرده.
این دوست من که نسبت به احمد شاملو بسیار متعصب هست پس از شنیدن حرف های من گفت: حق با شاملو بوده و مطمئن باش شاملو حرف بی حساب نمی زند!
من هم دیگر پی بحث را نگرفتم ، چون می دونم بحث در موضوعی با کسی که روی آن موضوع تعصب دارد نتیجه ای جز اعصاب خردی ندارد.
من خود عاشق آثار احمد شاملو هستم ولی همانطورکه امام علی می فرمایند بهترین کارها میانه روی است هرگز روی هیچ شخصیتی تعصب به خرج نمی دهم و مانند آن دوستم که تمام حرف های شاملو را صرفا به خاطر شاملو بودنش می پذیرد نخواهم پذیرفت ، شما چطور؟

داریوش پس از آرام نمودن نواحی اطراف ایران خواست برای تجلیل از کوروش کبیر جنازه او را به پارس منتقل کند.
شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپولیس ، به داریوش خبر نزدیک شدن آن را دادند . شاهنشاه با درباریان تا بیرون شهر به استقبال رفتند.نوازندگان آهنگهای غم انگیز می نواختند و سه هزار نفر از سرداران و سربازانی که در جنگهای کوروش با او بودند ، بدون سلاح و با حالتی افسرده و غمگین به دنبال مشایعین جنازه می آمدند .
گردونه سلطنتی کوروش و تابوت طلایی در وسط آن پیدا شد.تاج شاهنشاهی بر روی تابوت می درخشید.
همین که به نزدیکی دروازه شهر رسیدند داریوش دستور توقف داد و خود با چهره ای غم بار بر فراز گردونه رفت .تابوت را بوسید و با کوروش راز ونیاز کرد.همه حضار خاموش شدند.قدرت یک شاهنشاه در مقابل ابهت شاهنشاه از دنیا رفته سر تعظیم فرو می آورد.به فرمان داریوش جنازه را به قصر کورش بردند و مردم تا سه روز با احترام از برابر آن می گذشتند و تاجهای گل بر نعش او می نهادند و مغها بر سر او سرودهای مذهبی می خواندند.
روز سوم با همان تشریفات جنازه را به سمت پاسارگادحرکت دادند.مردم از همه جا برای شرکت در مراسم سوگواری شاهنشاه خود بر سر راهها می آمدند و گلها نثار می کردند.در بیشه سبز و خرم کنار نهر کر بنایی مکعبی ساخته بودند که آرامگاه ابدی کوروش کبیر بود
آنگاه که تابوت به دخمه سرازیر می شد قطرات اشک بود که بچهره جوانان پر شور و بر ریش سپید سالخوردگان می غلطید.
با اصرار داریوش مردم مغ را با کوروش تنها گذاشته و به اتفاق هم به پرسپولیس باز گشتند ، در حالی که هنوز آثار ماتم بر چهره ها بر جا بود...
