تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید
تو این چند روز  دارم کتاب "گذار زن از گدار تاریخ" استاد باستانی پاریزی را می خونم . البته استاد حق خیلی از زنانی را که از گدار تاریخ با سرفرازی تمام عبور کرده اند  به جا نیاورده اند.؛ولی کلاکتاب جالبیه.

در یه قسمت اشاره شده به نرجس مادر امام زمان و داستان زندگی او که حکایت شیرینی است:

یکی از برده فروشان عصر امام هادی که از شیعیان آن امام بوده می گوید:روزی کافور، خادم امام نزد من آمد و مرا طلب نمود.چون خدمت حضرت رفتم فرمود:تو را به خریدن کنیزی می فرستم.پس نامه پاکیزه ای نوشتند به خط فرنگی و لغت فرنگی و کیسه ای اشرفی دادند .فرمودند روانه بغداد شو و چاشت فلان روز که کشتی های اسیران به ساحل رسند... از دور نظر کن به برده فروشی که عمروبن زید نام دارد ...کنیزکی را که فلان و فلان صفت دارد ... و جامه حریر پوشیده است و ابا و امتناع می کند از نظر مشتریان و دست گذاشتن ایشان به او و خواهی شنید که از او صدای رومی  ظاهر می شود و حاضر به فروخته شدن به مشتریان نیست.

پس در این وقت تو برو  نزد صاحب کنیز و بگو که نامه ای از یکی از بزرگواران به خط فرنگی و لغت فرنگی برای آن کنیز دارم و از طرف آن بزرگوار وکیلم که این کنیز را برایش بخرم.

آن برده فروش می گوید:چون کنیز نامه را بدید بسیار گریست و به صاحبش گفت مرا به صاحب این نامه بفروش.پس زر را دادم و کنیز را خریدم.

و در اینجا آن کنیز از خواب های خود و خانواده پادشاهی خود داستان مفصلی تعریف می کند و توضیح می دهد که لشکر مسلمانان در جنگی که میان روم و مسلمانان شکل گرفت به ما برخوردند و ما را اسیر کردند و من دختر پادشاه روم هستم و نامم نرجس است( که در اصل نارسیس بوده).

وقتی کنیز را به نزد امام هادی می آورند حضرت می فرمایند که او زن امام حسن عسکری و مادر صاحب الامر است.

برایم جالب بود که امام علی النقی زبان لاتین و شاید ایتالیایی اش آن قدر خوب بوده که قادر به نوشتن نامه به این زبان شده.

البته امام زمان تنها امامی نیست که مادرش اروپایی است؛ امام رضا نیز از مادری فرانسوی به دنیا آمد (تکتم مرسیه که اهل بندر مارسی فرانسه هست).

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

با بهره گیری از غزل معروف حافظ و با نگاه به جامعه ای که محتسب و زاهد ظاهر پرستش از حال ما آگاه نیستند سرودم:

آنانکه نفت را به  فلسطین  عطا   کنند              آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم  نهفته  به   ز    وزیران !   مدعی              باشد  که  از  ذخیره  ارزی  دوا کنند!

چون انگلیس  نقشه  خود  رو  نمیکند              "هر  یک  حکایتی به تصور چرا  کنند"

پنهان کنید چهره وخامش   شوید   باز               زیرا  سر  از  تن   متفکر  جـدا  کننـد

با آنهمه ذخائر سرشار   نفت     و  گاز              "شاهان کم التفات به حال گدا کنند"

گویا  پلیس و   دولت  بیـکـار      آمـدند               کز  جامعه  طراوت و شادی جدا کنند

حرف از حقوق ملی ما بود وکس نگفت               اول  حقوق  شخصی  مردم  ادا کنند

 

فرانک - پاییز ۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

طاهره ملقب به قره العین شاعره آزادیخواه و ملی عصر قاجار است که به سبب گرایش مذهبی اش به بابیت(که آن هم خود در نتیجه میل به آزادی خواهی و عدالت بود) به قتل رسید و همین گرایش مذهبی سبب شد که نویسندگان عصر قاجار این روحیه ملی و آزادیخواهی او را سانسور و چهره ای فوق العاده زننده از او به نمایش بگذارند.

این زن ایرانی را بدون شک می توان از نخستین فعالان حقوق زن در ایران دانست.

قره العین، سمبلی برجسته است از یک زن، که در طی حیات 36 ساله خویش لحظه ای از مبارزه با اوهام و خرافات باز نماند. قره العین فریادی است برخاسته از دل زمان، فریادی از اعماق، از اعماق دردها و رنجهای زن ایرانی که هنوز هم به گوش می رسد. فریادی است راه جسته در تکامل تاریخ که مع الاسف نام و آوازه اش گرفتار مورخین وابسته به دربارها و خانها شده، که آنان نیز چهره اش را در هاله ای از ابهام نهاده، با زشت ترین  عناوین همراه نموده اند.

این غزل دلکش و شیرین را طاهره قره العین سروده و همه ما با آوای گرم استاد شجریان شنیده ایم:

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو

مي رود از فراق تو خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله يم به يم چشمه به چشمه جو به جو

از پي ديدن رخت همچو صبا فتاده‌ام
خانه به خانه در به در كوچه به كوچه كو به كو

دور دهان تنگ تو عارض عنبرين خطت
غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله بو به بو

ابرو و چشم خال تو صيد نموده مرغ دل
طبع به طبع و دل به دل مهر به مهر و خو به خو

مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ تار به تار و پو به پو

در دل خويش طاهره گشت و نديد جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو

 

تصویر طاهره (قره العین) همانگونه که یک خانم نقاش فرانسوی ترسیم کرده

و این غزل آهنگین و پر محتوا نیز از اوست:

 

لمعات وجهک اشرقت، وشعاع طلعتک اعتلا

زچه رو الست بربکم نزنی، بزن که بلا بلا

به جواب طبل الست او، ز ولا چو کوس بلا زدم

همه خیمه زد به در دلم، سپه غم و حشم بلا

پی خوان دعوت عشق او، همه شب زخیل کروبیان

رسد این صفیر مهیمنی، که گروه غم زده الصلا

من و مهر آن مه خوبرو، که چو زد صلای بلا - بر او

 به نشاط و قهقه شد فرو، که انا الشهید- بکربلا

چه خوش آنکه آتش غیرتی زنی یم به قله ی طور دل

فدککته و سککته متدکدکا  متزلزلا

و شنید ناله ی مرگ من، پی ساز من شد و برگ من

فاتی الی مهرولا ، و بکی علی مجلجلا

تو که فلس ماهی حیرتی چه زنی زبهر وجود دم

بنشین چو[صحبت] ودم به دم بشنو خروش نهنگ لا

 

امیدوارم غبار دروغ و ناسزاهایی که در حق این زن که بزرگترین جرمش باسواد و اهل مطالعه بودن است در عصر ما برداشته شود تا بهتر زندگانی او را مورد تحقیق و قضاوت قرار دهیم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

باز آ ، باز آ که عشق پاکم بینی

مگذر ، مگذر که بیمناکم بینی

روزی ، روزی نشان من  را جویی

اما ، اما میان خاکم بینی

                                                                      فرانک - زمستان۱۳۸۴

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد....

برای دیدن تصاویر و گزارشهای کاملتر به وبلاگ وطن پرست بروید.

پاینده  ایران

پاینده دانشجوی ایرانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

زهی عشق ، زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

بدون شک یغمای جندقی را باید شاعرترین شاعر دوره قاجار تا پیش از مشروطیت دانست.

شاعری که  در زندگی خود هرگز مدیحه سرایی نکرد:

"تا کنون کم سی گذشت از روزگار شاعری        کافرم یک حرف اگر مدح کسم در دفتر است"

و شاعری که درکاشان به سبب بی پرده سخن گفتن و شمشیر تیز انتقاداتش ، توسط شیخ و مفتی شهر به تکفیر محکوم شد و به قول خودش اگر «مدارا نمی کرد» با «شیخ شهر» معلوم نبود چه سرنوشتی نصیبش می شد:

ز شیخ شهر جان بردم به تزویر مسلمانی       مدارا گر به این کافر نمی کردم چه می کردم

و شاعری که مورد ظلم اربابان زمان قرار گرفت و کلیه اموالش توسط کارگزاران حکومت مصادره شد و به همین سبب  تخلص شعری خود را از "مجنون" به "یغما" تغییر داد:

مرا از مال دنیا یک تخلص مانده مجنون است     به کار آید گر ای لیلی وش آن را نیز یغما کن

یحیی آرین پور نویسنده کتاب گرانقدر " از صبا تا نیما" در باره یغما چنین می گوید:

یغما نسبت به زمان خود مرد روشنفکری است.او مانند قاآنی در محیط خود خفه نشده و تماشاگر محیط نیست.باکمال خشونت و سرسختی به زندگانی موجود اعتراض می کند .یغما از پیشاهنگان گویندگان طنزهای سیاسی آینده است.او زود آمد  و سر خورد  و اگر یک قرن بعد به دنیا آمده بود ، شاید در میان نویسندگان عهد انقلاب ایران مقام رهبری و پیشوایی می یافت.

بهار ار باده در ساغر  نمی کردم  چه  می کردم          ز ساغر گر دماغی تر نمی کردم چه می کردم

هوا تر می به ساغر من ملول از  فکر  هشیاری          اگر  اندیشه  دیـگر  نمی کردم   چه  می کردم

عَرَض دیدم به جز می هرچه زان بوی نشاط آید          قناعت گر به این جوهر  نمیکردم چه می کردم

چرا  گویند  در  خم  خرقه ی  صوفی  فرو کردی           به زهد آلوده بودم  گر نمی کردم چه می کردم

ملامت می کنندم کز  چه برگشتی ز  مژگانش           هزیمت گر ز یک لشکر نمی کردم چه می کردم

به اشک ار کیفر گیتی نمی دادم چه می دادم            به  آه  ار  چاره  اختر  نمی کردم  چه می کردم

ز شیخ  شهر  جان  بردم  به  تزویر  مسلمانی            مدارا  گر  به  این  کافر نمی کردم چه می کردم

گشود  آنچ  از حرم   بایست  از دیر  مغان یغما            رخ  امید  بر  این در  نمی کردم چه  می کردم؟

باز هم از یغما سخن خواهم گفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

علی  آن  شیر  خدا   شـاه  عـرب                        الفتی   داشته   با   این   دل  شب

شـب ز  اسـرار  علی  آگاه  است                        دل  شـب  محرم   سر  الله  اسـت

شب شنفته  است  مناجات علی                        جوشش    چشمه     فیـض   ازلی

فجر  تا   سـینه  آفـاق  شـکافـت                         چشم   بیـدار  علی  خفتـه  نیـافت

روزه  داری  که  به  مهر  اسـحار                         بشکـند   نــان     جـویـن    افـطـار

ناشـناسـی که  به  تاریکی شـب                         می برد   شام    یتــیـمان    عـرب

پادشاهی که به شب برقع پوش                         می کشـد   بار   گدایـان  بر  دوش

 شــاهبازی   که   به  بال   پـرواز                         می کـنـد   در     ابـدیـت      پر واز

شه سواری که به برق شمشیر                         در دل شب     بشـکافد   دل  شیر    

عشق بازی که  هم آغوش خطر                        خـفت     در    خـوابـگـه    پیغمبـر

پیشـوایی  که  ز  شــوق  دیــدار                         می کـند  دشمن  خود   را  بیــدار

میزند  پس ٬  لب  او  کاسه شیر                          می کند چشم ٬  اشارت به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست                        تو خدایی مگر ای دشمن دوست

در جهانی ٬ همه شور و همه شرّ                        ها   عـلیٌ   بشـرٌ   کـیف   بشــر

                                             شبروان مست ولای تو علی

                                             جان عـالم به فدای تو علی

شهریار همه آنچه که در توان قلم برای نوشتن از علی (ع) بوده را در این شعر آورده و چه زیبا هم آورده

اما

احساس همه ما نسبت به علی علیه السلام حسی است که قابل نوشتن و قابل بیان نیست

مولا علی ، دوستت داریم

به خاطر شجاعتت، مهربانی ، مردانگی و آزاد اندیشی ات.

دوستت دارم زیرا بر خلاف جهل زمان خود حرکت می کردی

دوستت دارم زیرا می دانم اگر هم اکنون نیز در میان ما بودی ،بسیاری از آنانکه چنین می نمایند که الگویشان تویی همان ها خانه نشینت می کردند.

دوستت دارم ، بی بهانه دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

این جمله فلسفی طلایی بر فراز مقبره کورش کبیر و به دستور وی نوشته شده:

ای انسان ، هرجا که باشی ، و از هر جا که بیایی - زیرا می دانم که خواهی آمد - من کورشم که برای پارسی ها ، این دولت بی کران را  بنیان نهادم ، بدین مشتی خاک که مرا پوشانده است -رشک مبر...

پلوتارک تاریخ نویس یونانی می گوید: اسکندر وقتی این نوشته را برایش ترجمه کردند ، سخت تحت تاثیر قرار گرفت زیرا به خاطر آورد که عظمت انسان چقدر مشکوک و ناپایدار است.

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی باده گلرنگ نمی شاید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

شاد باشید که دکتر در سفر ینگه دنیا فرمودند مردم ما شادترین مردم دنیا و آزاد ترین آنها هستند.

احتمالا این شادی هم از نوع آنچه که در محله دکتر جون هست(ارزونی میوه و مواد مصرفی مردم) فقط در محله ایشون جریان داره آخه ما نمی دونیم این شادترین مردم دنیا کجا هستند که پیداشون نمی شه کرد!

مردمی که نزدیک به سه میلیون معتاد(طبق آمار رسمی) و شاید چند برابر آن در آمارهای حقیقی دارد ، مردمی که سیزده میلیون نفر زیر خط مطلق فقر (ایضا طبق آمار رسمی منتشره) دارد و نیمی از جمعیت آن از حقوق اولیه اجتماعی چون نحوه پوشش و لباس برخوردار نیستند،مردمی که برای چرخاندن چرخ زندگی باید دو تا سه شیفت کار کنند چرا نباید شادترین مردم دنیا باشند؟!

از دیگر دستاوردهای دکتر احمدی نژاد در سفر آمریکا می توان به عدم انکار مجدد هولوکاست اشاره کرد (که البته اگه هرکی جای دکتر هم بود و این:

مخالفان را می دید از این کار سرباز می زد)

و دیگر اینکه به آقای دکتر اجازه بازدید از محل حادثه یازده سپتامبر را هم ندادند؛ خدا لعنتشون کنه این جماعت بدآمریکایی را!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

در دست گرفته ام به یاد تو بهی                         زیرا که ز خوبان دو عالم تو بهی

من رنگ بهی دارم و تو روی بهی                         بیمار توام هیچ نپرسی که بهی؟

                                                ********

پرسیدم  از  آن  نگارک  ترســــــــایی                  خواهم که به خانه ام تو بی ترس آیی

گه چشم ترم به آستین خشک کنی                   گه بر لب خشک من  لب  تر   سایی

یه زمونی (شاید ۱۴ سال پیش )پدربزرگ خدابیامرزم نزدیک به ۱۵ تا از این مدل رباعیات را برام خونده بود

الان فقط همین دو تا یادم مونده ولی خیلی زیاد بود.اگه شما چیزی یادتون هست بگین

                                             ************

این یکی را هم  مسیح عزیزم یادآوری کرد:

گر در یمنی چو با منی پیش منی                       ور پیش منی چو بی منی در  یمنی

من با تو  چنینم  ای  نگار  یمـنی                        خود در عجبم که من توام یا تو منی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فرانک  |