تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید

این مطلب را بنا به خواست دوست نا آشنایی نوشتم.البته در حد مطالعات شخصی ام هست و مسلما  منابع بهتری برای  اطلاعات بیشتر وجود داره.

خرم دینان، بازماندگان آیین مزدک به شمار می آمدند.در باب عقاید و باورهای آنان اختلاف زیادی وجود دارد که ناشی از تعصبات  تاریخ نگاران و تذکره نویسان بوده است.مقدسی درباره آنها می نویسد:"از ریختن خون جز در هنگام طغیان خودداری می نمودند و به پاکیزگی بسیار مقید بودندو با نرمی و نیکو کاری با مردم دیگر درمی آمیختند و اشتراک زنان را با رضایت خود آنها جایز می دانستند".

ابن ندیم می گوید: خرم دینان مذهب بر پایه ی خوشی و جستجوی لذت داشته اند و دوستی و یاری را پیشه می ساخند ، با استبداد مبارزه می نمودند در پی آزار و کشتن کسی بر نمی آمدند.

در منابع زیادی ، عقیده به تناسخ نیز جزء باورهای خرم دینان بوده و شاید  بر آن بوده اند که روح مزدک هنوز زنده است و در کالبد بابک جریان دارد.

نویسندگان  و تاریخ نویسان مسلمان کوشیده اند از بابک و خرم دینان چهره ای زشت و ناپسند به نمایش بگذارند .از این روی داستان های دروغین زیادی بر بابک و پیروانش وارد آمده .

بابک و پیروانش جزء نخستین گروههایی بودند که بر علیه حکومت اعراب بر ایران قیام کردند  و از این روی در تاریخ اهمیت بسزایی دارند.

بابک در چندین نبرد با مامون و معتصم موفق شد آنها را شکست دهد و قدرت نمایی های او باعث وحشت معتصم خلیفه ی عباسی گردید.

معتصم  که خود به آذربایجان آشنایی نداشت ،از اختلاف میان باورهای بابک و  افشین شاهزاده ایرانی بهره برد و از او خواست تا بابک را دستگیر کند.افشین نیز طی چند مرحله شکست خوردن از خرمدینان، نهایتا با خیانت یکی از نزدیکان بابک  توانست او را دستگیر نماید.

 طبری می نویسد: آن هنگام که بابک دستگیر شد ، مردمی  که بابک به اسیری  شان گرفته بود گریه کنان چهره می خراشیدند؛ بطوریکه افشین به آنها گفت:لعنت بر شما باد که می گفتید بابک ما را به اسارت کشانیده و حال برای او چنین نوحه می می نمایید.وآن جماعت گفتند بابک با ما مهربانانه رفتار نموده.

و پایان کار بابک را به روایت سیاستنامه بشنوید:

"چون بابک بر معتصم  درآمد برادرش نیز آنجا بود و  او را گفت :کاری کردی که کس نکرد ، اکنون صبری کن که دیگری نکرده باشد.]بابک[ گفت: خواهی دید که صبر چگونه کنم.

چون یک دستش بریدند دست دیگر در خون زد و در روی خود مالید و همه روی خود را از خون  خود سرخ کرد .معتصم گفت:این چه عمل است؟گفت:درین حکمتی است شما هر دو دست و پای مرا خواهید برید و روی مردم از خون سرخ باشد ...من روی از خون سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرون شود نگویند که رویش از بیم زرد شد."

بابک تمام شکنجه ها را تا دم مرگ بدون ابراز درد تحمل نمود  و سرانجام او چنین بود.

به هر حال بابک سرداری ایرانی و میهن دوست بود که بازماندگان ساسانیان چون افشین  نیز بدلیل اینکه  او را زنده کننده نام مزدک می دانستند ، همراه با خلیفه عباسی در سرکوب جنبشش کوشیدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

یکی از بچه ها در کامنتی خصوصی از سه تابلوی مریم ، سروده معروف میرزاده عشقی سوال کرده بودو با توجه به اینکه در چاپ پس از اسلام ! مجموعه اشعار این شاعر دچار اصلاحات بنیادین گردیده و گمان نمی بردم قادر به یافتن نسخه سانسور نشده ش باشه ، در این پست آوردمش.

میرزاده عشقی شاعر توانا و  مبارز اواخر قاجار و اوایل پهلوی که در سی و یک سالگی (سال ۱۳۰۳) در خانه مسکونی اش ترور شد این نمایشنامه ی منظوم را سروده.خواندنش را به همه  حتی دوستانی که خوانده اند نیز توصیه می کنم.

برای خواندن نمایشنامه ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

چشمانش را بست تا در میان خاطرات خود ، دلخوشی ای بیابد

 عجیب بود که در  هزارتوی ذهن آشفته اش تنها روزهای لعنتی  دعوا و قهر های مادر و پدرش را می یافت.به وضوح گرمای اشکهای ماسیده شده روی  صورت کوچکش که با فریادهای پدر و جیغ های مادرش همراه بود را احساس می کرد.

روزهای پس از جدایی مادر و پدر که گاه باید در منزل پدربزرگ و گاه در خانه خاله اش مانند یک کلفت کار می کرد، از خاطرش می گذشتند.به یاد می آورد که خرید لباس شب عید که فقط برای دختر خاله هایش صورت می گرفت و او  بایست لباسهای سال پیش آنها را امسال بر تن می کرد.

 جوانی را به یاد می آورد که ظاهرا دلباخته اش بود اما به خاطر آنکه  خانواده اش از ازدواج او با یک فرزند طلاق مخالف بودند پا پس کشیده بود.

 از تیره روزیهای پس از ورودش به دانشگاه ، روزهایی که مجبور شد عاقبت به خاطر کار از درس خواندن منصرف شود.

روزهایی که برای اجاره یک اتاق کوچک مجبور شد ، همسر موقت یک مرد چهل ساله شود.

 

روزهای زندگی ای که در آن نه مهر مادری بود و نه علاقه پدری.

حس ناخوشایندی نسبت به خود داشت.حس می کرد تنها عوارض یک رابطه زناشویی بی سرانجام بوده ، رابطه ای که انگار گرمایش تنها لحظاتی پس از پایان لذت جنسی طرفین به سردی گرایید.

نومیدتر از همیشه ، سیما پس از مرور برگهای  کبود زندگی اش ، شیر گاز اتاق را باز  و در را از داخل قفل کرد.

در بسترش دراز کشید و برای آخرین بار چشمان خسته اش را بر روی جهانی که جز زشتی و نفرت برایش نداشت، فرو بست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

در خبرها آمده  ایران، به دلایل سیاسی نام مربیان آرژانتینی را از فهرست خود حذف کرده است.

پیش از این به خاطر داریم که آری هان مربی سابق پرسپولیس به خاطر یهودی بودنش  از ایران رفت (یا دیپورت شد خیلی  مهم نیست).

شاید  این هم نتیجه  تحریم های اخیر دولت ایران باشد و مربیان صاحب نام عطای کار کردن در ایران را به لقایش بخشیده اند.

به نظر می رسد امروز بعد از تمام صحبتهایی که دولتمردان ایران در دوره اصلاحات مبنی بر جدایی اختلافات سیاسی از  مسائل اجتماعی  فرهنگی و ورزشی بر زبان می آوردند ، دور تازه ای از ورود سیاست به تمام عرصه های جامعه آغاز شده. بدین ترتیب شاهد اتفاقات دیگری نیز در ماههای آینده خواهیم بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

۲۴ آبانی دیگر آمد و ۲۵ سالگی منو تموم کرد.

اولین ۲۴ آبانی که به روشنی تو خاطرم هست، مال ۵ سالگیمه ، که با لاله دختر خاله م که یک سال و یک روز از من کوچیکتره با هم جشن تولدمون رو گرفتن....

اون موقع ها برای جشن تولد سال بعد باید یک سال صبر می کردیم ، یک سالی که خیلی دیر می گذشت و پر از روزهای شیرین و شیطنت های کودکانه بود.روزهایی که تا یه شعر مصطفی رحماندوست را حفظ می کردیم و واسه بقیه می خوندیم همه با لبخندهاشون تشویقمون می کردن ....

از ۵ تا ۱۵ سالگی ، فکر می کنم سالها طولانی تر بودن ، اما از ۱۵ تا ۲۵ مثل برق و باد گذشتن، هر چی جلوتر هم می ره  فکر می کنم سالها زودتر می گذره.

امروز از پس سالها بیشتر به نتیجه این بیت شعر می رسم که :

تبریک نیست، تسلیت است اینکه دوست را            گویی خوشا ز عمر تو سالی دگر گذشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

این هم نخستین تجربه جدی من در سرودن غزل بود، روزگار شانزده سالگی و هوسهای نوجوانی...یادش بخیر  دبیر ادبیاتمون، آقای رضایی چقدر به به و چهچه کرد بخاطرش! حالا که می بینم متوجه می شم منو با سن و سالم سنجیده نه با شعرم!

از جان  خریدارت  شدم  شاید  خریدارم  شوی           دلداده ی  زارت  شوم  ،  شاید  گرفتارم  شوی

تن خاک  راه  کوی  تو ، دل در خم  ابــروی   تو            پروانه جان سوی تو ، شمع  شب  تارم شوی؟

دیوانه ی  روی  توام  ،   در  بند  گیسـوی  توام            اما نمی دانــم چـرا   ، در  بــنــد  آزارم  شــوی

آن  قدر  دلداری  کنم  ،  از  جان    وفاداری  کنم          چون کودکان زاری کنم   قدری که بیزارم شوی!

من  نیستم  چون  دیگران ،  بازیگر  و  نامـهربان          خواهم به دست آرم دلت تا خود خریدارم شوی

ای وای من  ای وای من  دور از  می   مینای  من         من ماندم و  سودای  من ، باید پرستارم شوی

با بوسه رامت می کنم ، ساغر به کامت می کنم         پابـنـد دامت می کنم ،  تا عاقبـت یـارم شوی!

دلداده ی  رسوا  منم ،  شوریده ی  شـیدا  منـم          در عشق بی پروا  منم باشد که دلدارم شـوی

فرانک -اسفند ۷۷

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

قلم گفت که دیگر نخواهد نوشت ؛ شاید هم به قول سلمان ساوجی:

ز بس که داده قلم شرح سرنوشت فراق          ز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی

به هر حال خواندن هر روزه چند خطی از وبلاگ سرنوشت برای همه دوستان قلم به یک عادت تبدیل شده بود.بارها قبل از اینکه به روز شدنش را به اطلاع دوستانش برساند می دیدیم که روی پست جدیدش نظر داده اند.

امروز سری به پیوندهای سرنوشت می زدم.بانوی اردی بهشت ، مانی مسیحا ، دن کیشوت ، بابا لنگ دراز و....همه آشکارا از تصمیم قلم اندوهگین بودند.

باری ما همه منتظریم، نه منتظر نوشتن دوباره قلم که مطمئنا می نویسد، بلکه منتظر خواندنش هستیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

 آنچه موجب شد ، زبان پارسی از گزند اسکندر ، اعراب ، مغول و دیگر بیگانگان در امان بماند و ایرانیان امروز با واژه های پارسی سخن بگویند ، داشتن سخنوران بزرگی چون فردوسی ، حافظ ، سعدی ، خیام ، مولانا و ... است.وگرنه چرا کشوری با تمدن و سابقه چون مصر باید این زمان مصر العربی باشد؟بزرگترین خدمت فردوسی به ایران روشن نگاه داشتن این چراغ بود.

اما فارسی امروز ما ، آن نیست که فردوسی بدان شاهنامه را سرود - که اصولا به عقیده من مقصود فردوسی نیز آن نبود که به زبان تکلم عصر خود بسراید ، بلکه می خواست واژگان کهن فارسی را زنده نگهدارد.

زبان امروز ما ، همان زبانی است که سعدی بدان شعر سروده به طوریکه هفتصد سال است کودکان ایران در مکتبخانه ها و مدارس از حکایتهای شیرین گلستان و بوستانش بهره ور می شوند.

به نظر شما اگر معنی این بیت را  بخواهیم بنویسیم لازم است تغییری در آن ایجاد کنیم؟

که گفت بر رخ زیبا نظر خطا باشد؟    خطا بود که نبینند روی زیبا را

 به راستی راز ماندگاری سخن سعدی چیست؟چگونه است که هنوز پس از هفتصد سال عشاق خطاب به معشوق خود می گویند:

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی     عهد نابستن از آن به ، که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم     باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

اعجاز سخن سعدی این است که برای همه قابل فهم است.همه از آن به اندازه وجودی خود بهره می گیرند و این معجزه سخن را در کمتر شاعری در میان شاعران ایران می توان یافت.

در میان شعرای جدید ایرج میرزا را می توان یافت که شعرش دارای ویژگی های روانی و سادگی است.مثلا توجه کنید به این شعر او:

وه چه خوب آمدی صفا کردی           چه عجب شد که یاد ما کردی!

بی وفایی مگر چه عیبی داشت؟       که پشیمان شدی وفا کردی...

و در میان سرایندگان شعر نو به نظر من فریدون مشیری نمونه کاملی است برای این نوع بیان، شاهدش هم اینکه اکثر قریب به اتفاق جامعه ایران شعر "کوچه" او را از برند.

به نظر شما روانتر از این می توان سرود:

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی بهتر از اینت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم...

در میان آشنایان و دوستان وبلاگی ، نمونه هایی از شعر روان را در آثار دوست هنرمند خوبم آقای عبادی یافتم، فرصت کردید حتما سری به وبلاگ ایشان بزنید مطمئنا با من موافق خواهید بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

دیروز ظهر توی تاکسی ثریا را دیدم.

آشنایی من با ثریا از دو سال پیش هست. اواخر تابستون بود که با چند تا از بچه های دانشگاه به اصفهان رفته بودیم.موقع برگشتن توی اتوبوس دختری چادری تو سن  ۱۷-۱۸ سال روی صندلی کنار من نشسته بود؛ ساکت و ساده.چهره ش نشون می داد که خیلی هیجان داره.

منم که خیلی زود با همه ارتباط برقرار می کنم سر صحبت رو باز کردم . ثریا تازه دانشگاه قبول شده بود و راهی تهران بود تا ثبت نام بکنه . می گفت دختر عموش تهران زندگی می کنه و قرار شده بیاد ترمینال دنبالش.

ثریا نایینی بود و پدر مادرش نایین زندگی می کردند.یه دختر صاف و ساده و زلال مانند آسمون کویر.تمام نشانه های یک دختر آریایی زیبا را داشت.

وقتی رسیدیم تهران ، با خونه دختر عموش هرچه که تماس گرفت کسی جواب نداد.بهش گفتم بیا با هم به خونه ما بریم تا بعد دختر عموت بیاد اونجا دنبالت.ثریا هم از سر ناچاری قبول کرد و اومد خونه ما...

خلاصه از اون روز مرتب با هم در ارتباط بودیم و ثریا هر چند وقت یکبار به دعوت من می اومد به خونمون .

دختر مرموزی به نظر می رسید، یا شاید سادگی بیش از حد آدما باعث بشه که در موردشون این طوری فکر کنیم.

ارتباط ما تا حدود یکسال پیش ادامه داشت تا اینکه کم کم به ماهی یه بار و دو ماهی یه بار رسید و آخرین باری که دیدمش حدود ۹ ماه پیش بود.

بعد از اون یکی دوبار به دانشگاهش رفتم و سراغش رو گرفتم ولی پیداش نکردم.

تا اینکه دیروز ظهر تصادفا توی تاکسی به هم برخورد کردیم.

اول نشناختمش، ظاهرش ۱۸۰ درجه با ثریای قبلی فرق کرده بود، چادر جای خودشو به یه مانتوی مد روز داده بود و صورتی که نیاز به هیچ آرایشی برای زیبا شدن نداشت ، از انواع و اقسام کرمها و مواد آرایشی پوشیده شده بود، به جای مقنعه همیشگیش یه دستمال سر داده بود.

چند لحظه مردد نگاهش کردم و آخر پرسیدم:ثریا؟!

ثریا هم که تا اون لحظه شاید دوست نداشت من بشناسمش منو بغل کرد.بهش گفتم کجا بودی این همه وقت ؟ من فکر میکردم برگشتی شهرستان ، یا از دانشگاه انصراف دادی ... اینجا چیکار می کنی؟

یه دنیا سوال و حرف تو ذهنم بود .ازش خواستم بیاد با هم بریم خونه ما ولی قبول نکرد.می گفت نمی خوام نظر مامان بابات در مورد من عوض بشه ، هر طور بود راضی شد که باهم بریم یه رستوران و بیشتر صحبت کنیم.

می گفت با یه پسر تهرانی دوست شده و مدت زیادی را با هم گذروندن.می گفت قبل از اینکه بیاد تهران توی چت باهاش آشنا شده بوده .بهش وعده ازدواج داده و ....

یکسال تمام رو با رویاهای آینده ای که اون بهش وعده داده ، گذرونده.رویای زندگی مشترک با یه پسر تهرانی خوشتیپ و مایه دار...

می گفت شب و روز با هم حرف می زدیم .از ته دل عاشقش بودم.اونم عاشق من بود یا لااقل این طور نشون می داد.توی این یکسال هر وقت هر کاری که ازم خواسته انجام دادم.اگر می گفت بمیر می مردم. درسم رو فدای این ارتباط کردم.

می گفت همه چیزم را ازم گرفته ، حتی ازش باردار هم شدم  و وقتی بهش گفتم حامله ام بهم گفته به من ربطی نداره ، اونقدر التماسش کردم تا یکی از دوستاش که دانشجوی پزشکی بوده را برای سقط جنینم به خونه ش آورده و با یه آمپول خودشو از شرش راحت کرده.

حالام چند ماهی هست که ازش بی خبرم ، نه آدرسی ، نه تلفنی ، هیچ چیزی به دست من نداده.

می گفت الان چند ماهی هست که از دانشگاه اخراج شدم و خبرش هم به شهرستان رسیده ، الان هم تهران زندگی می کنم ، زندگی که نه ....سرگردان خیابونهام ، تن به هر خواری ای دادم.

بهش گفتم شاید راه بازگشتی باشه ، چرا بر نمی گردی پیش خانوادت؟

گفت : شهامتش را ندارم ، می دونم که با برگشتنم بابام و برادرام زنده جام نمی ذارن .نمی خوام برگردم.راه برگشتنی نمونده ، تمام پلهای پشت سرم خراب شده.

بهم گفت :فرانک ! یاد اون روزای خوب بخیر...یاد روزایی که هنوز چیزی را از دست نداده بودم ، روزایی که با اعتماد به یه جوون از خود راضی و نامرد گذشت و بغضش ترکید؛ گریه من نیز با گریه اش آمیخته شد.

ازش شماره همراهش که یه خط اعتباری ایرانسل بود را گرفتم . امیدوارم بتونم کاری براش انجام بدم.


از شنیدن حرفای ثریا یاد سه تابلوی مریم میرزاده عشقی افتادم.عجیب اینکه توی روزگار امروزی هنوز دخترکانی این قدر زودباور و جوانانی تا این مایه تهی از انسانیت وجود دارند.

راستی مقصر تیره روزی ثریا کیه؟خودش، اون جوان ، خانواده ش ، حکومت، فرهنگ جامعه؟

ثریا داد خود را از کی باید بگیره؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

اینجانبه فرانک ... متولد ۲۴ آبان ۶۱ امروز می خواهم به گناهان گذشته خود اعتراف کنم!

تا امروز که به اینجا نرفته بودم و مطالب واقعی و با سند و مدرک در باب تاریخ کشورم نخوانده بودم نمی دانستم که:

- تاریخ ایران را صهیونیست ها نوشته اند.

- اسکندر مقدونی هرگز به ایران حمله نکرده

-چنگیز خان مغول ایضا هرگز به ایران حمله نکرده  

- مارکوپولو هم دروغگوست.

- اعراب و ایرانیان همواره با هم دوست صمیمی بوده اند( رفیقای گرمابه و گلستون!) و با این حساب فردوسی هم دروغگو هست که " ز شیر شتر خوردن و سوسمار" می سراید.

- و خیلی چیزهای دیگر که باید بیشتر بخوانم و بیشتر بدانم.

همین طور خیلی از آن چیزهایی که در مخیله ام بوده را از سرم بیرون می کنم مانند این دروغهای صهیونیست ها:

- آریایی ها از یک جایی شبیه سیبری به فلات ایران کوچ کرده اند.

- کوروش ، یهودی ها را از اسارت در آورد.

- .....

با این حساب من هم می خوام چند تا دروغ دیگه را به شما معرفی کنم:

- آغا محمدخان ، فتحعلی شاه، محمد شاه،ناصر الدین شاه ، مظفرالدین شاه ، محمدعلی شاه ، احمد شاه دروغهای دیگر تاریخند که اصلا وجود نداشتند(من که با چشمای خودم از نزدیک ندیدمشون)

- اصلا چرا راه دور می رویم؟ همین خود من و شما وجود خارجی داریم؟شاید ما هم دروغ صهیونیستها باشیم!

واقعا برای خودم متاسفم که مهره فریب خورده صهیونیست ها بودم . خدایا منو ببخش که پنج شش سال عمرم را در گمراهی و جهل مطلق گذروندم.

من که فریب خوردم ، اما کسانی چون طبری ،پلوتارک ، گزنفون و ویل دورانت  و از معاصرین حسن پیرنیا ، دکتر زرینکوب ، دکتر باستانی پاریزی و.... جواب خدا را چه می خواهند بدهند؟!

ما که همین فردا صبح میریم دانشگاه و انصراف خودمون را اعلام می کنیم تا بیشتر صهیونیست ها دروغ به خوردمان ندادند.

یه کم فکر کنید ، سپس به  اینجا  بروید و دست آخر متوجه می شید که همه آنچه به عنوان تاریخ به خوردتان دادن دروغ صهیونیست ها بوده

پ.ن: دانشمندی که اینها را کشف کرده "ناصر پورپیرار" گرامی نیست. اینو نوشتم تا امر بر شما مشتبه نشود!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

 مامان  بابام رفتن مشهد ، اینجا فقط منم و بابک داداشم .بیچاره مامان چقدر بهم گفت هر چی تو کردی و آب دادن باغچه ها...و من مطابق معمول یادم رفت!

 امروز عصر بعد از مدتها سری به سه تارم زدم؛خیلی دلم براش تنگ شده بود. آخه این روزا خیلی سرم شلوغه ، سخت درگیر کار پایان ناممم.

غبار تنهاییشو تکوندم و کلی با هم روی تراس روبروی گلهای باغچه نشستیم و درددل کردیم.چون یادگیری سه تار را با بیات اصفهان شروع کردم  ، حالام هر موقع که دست می گیرمش اولش ناخودآگاه انگشتام روی  پرده های  این آواز می رن ، خلاصه کلی با هم  خوش و بش داشتیم. می خوام سه تار را ادامه بدم، گاهی که  حوصله هیچ کاری رو ندارم فقط سه تار هست که زبونمو می فهمه.

الان که اینو مینویسم ساعت نزدیک دوازدهه. از فایل های mp3 تو هارد کامپیوترم راندم یکی رو گذاشتم پخش بشه ، قاصدک استاد شجریانه

اثری که به خاطر محتواش هرگز در ایران بصورت قانونی منتشر نشد...عاشقشم ؛ واقعا بی نظیره و تکرار نشدنی...

  اخوان ثالثی دوباره می خواهد ؛ شجریان و مشکاتیانی جوان و صمیمی و خلاق تا قاصدک دوباره در آسمان ایران رقص کند. انگار فقط شعر را برای همین موسیقی سروده اند ، تغییر آواز از ماهور (یا بهتر بگم راست پنجگاه )به بیات ترک و اوج و بازگشت ها کاملا با متن و مفهوم شعر همراهن .

قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّار و دیاری - باری،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ،آخر ای وای...

راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند...

قاصدک زمزمه این روزهای همه ماست ، همه ما که به دنبال خردک شرری هستیم و نمی یابیمش، همه ما که میهنمان را دوست داریم و می بینیم که یک روز خزرش را به حراج می گذارند تا پوتین برایمان انرژی اتمی بیاورد و یک روز سرباز هخامنشیمان را و روزهای دیگر را خدا بهتر می  دونه ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

اسطوره هخامنشی ! پاسبان صلح!

در بستر بلور خود آرام خفته ای

با آنکه خامشی و شکایت نمی کنی

با من به صد زبان سخن خویش گفته ای

در چشمهای مضطربت دوری از وطن

غمنامه ایست ، هدیه به ایران ، به میهنت

*****

سرباز پاک میهن کورش

بخواب خوش

سخت است دوری از وطنت بعد سالها

دوری ز خاک پارسه و این ملال ها

اما ، وطن کجاست؟کجای حکایتیم؟

ما در میان میهن و ساکن به غربتیم!

اندوهگین مباش

آن دم که رهنورد ره میهنت شدیم

واندم که کشورت ز خیانت شود تهی

بار دگر

           به میهن خود

                              پای می نهی...

 

فرانک - آبان ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

یک کامنت بر آن مطلبم با عنوان "نارسیس" آمده بود که عینا کپی کردم : 

کی میخواین سر عقل بیاین؟! بعد از 30 سال نکبت جمهوری اسلامی هنوز هم دلبسته این مهملات تولیدی ملاهای مفت خور فاسد هستید؟ تا حالا فکر کردین که چرا اینقدر بدبختیم؟ به خاطر همین چرندیاتی که از ذهن علیل امثال شما بیرون نمیره. انسان قوه ای دارد به نام خرد. آن را به کار بیاندازید تا همواره به راستی برسید. دختر خوب هر جنگی که در قرن چهارم هجری بین مسلمانان و روم شرقی درگرفته باشد، از نواحی شرقی آناطولی(ترکیه امروز) فراتر نمیرفته است. حال با چه منطقی دختر امپراطور روم شرقی(بیزانس) از کنستانتینوپل(استانبول امروز) به منطقه جنگی آمده بوده؟!
هم به این پرسش فکر کن، هم یه کم مطالعه کن و هم انسانی خردورز باش تا از این افکار ارتجاعی رهایی پیدا کنی تا روزی بتوانی به مثابه یک شیرزن ایرانی سرفراز زندگی کنی.

امیدوارم این توضیح من را نیز، آن دوست عزیز بخوانند.

۱- باید بگویم من در آن پست قصد دفاع ازنوشته های شیخ عباس قمی نداشتم، اما به گواه بسیاری از تاریخ دانان بی غرض و استادان خودم در دانشگاه آنچه که این محدث در باب تاریخ اسلام نوشته  و در کتاب منتهی الامال گردآوری شده، یکی از قابل استناد ترین منابع موجود است .و از آن مهمتر به قلم خالی از تعصب استاد باستانی پاریزی ایمان دارم و می دانم ایشان چه وسواسی در نوشتن دارند و این مطلب را همان طور که گفتم از کتاب ایشان نقل کردم.در ضمن این روایت به گونه های مشابه ، در جاهای دیگر نیز آمده و فکر نمی کنم انکار کلیت آن از راه خرد منطقی جلوه کند.

۲-به عرض این دوست عزیز می رسانم  از آغاز اسلام تا قرن دهم هجری جنگهای متعددی میان مسلمانان و رومیان در گرفت .قلمرو حکومت روم نیز تا شام امتداد داشته و شکست و پیروزی هم به تناوب میانشان رخ داده.

۳- در تاریخ ، شاهزادگان کنیز و کنیزان شاهزاده بسیار داشته ایم، حتما این را قبول دارید که همسر امام حسین ، شهربانو ، یک پرنسس پارسی بود و موارد از این دست زیادند ( که اتفاقا بخشی از پایان نامه خود من در همین زمینه هست).

۴-اینکه دختر پادشاه روم در میدان جنگ چه می کرده خود داستان دیگری است؛

معمولا سردارانی که شکست می خوردند و شهرهایشان فتح می گردید سعی می کردند به اتفاق حرم خود بگریزند و زیاد پیش می آمد که در همین لحظات فرار گرفتار لشکر پیروز می شدند و این که دختر پادشاه در میدان جنگ چه می کرده نیز می تواند به همین دلیل باشد...دختر پادشاه روم نیز همان طور که دختر یزدگرد اسیر شد، به اسارت افتاده.

به خاطر داریم که سلطان جلال الدین خوارزم شاه در میدان جنگ و در کنار رود سند ، زنان و دختران خود را به آب انداخت تا اسیر تاتار نشوند.خود به تنهایی از رودخانه گذر کرد و به هندوستان رفت.

۵-تاکید من روی بخشهایی از داستان بود و خود من نیز از راه خرد قادر به پذیرش تمامی این روایت نیستم ، اما از آنجا که معتقدم ماورای خرد انسانی هم نیروهایی وجود دارند ، نمی توانم آنرا رد کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

قرار بود در مورد آخرین کامنت مربوط به پست نارسیس توضیحی بنویسم که فعلا اصلا حسش نیست.

دیروز عصر مادربزرگمُ برای پیاده روی بردم پارک...همیشه هر وقت که بتونم این کارو انجام می دم .هم من لذت می برم و هم مادربزرگ.

توی پارک یواش یواش و قدم به قدم با مادربزرگ ،پیاده روی می کردیم که یهو یه صدای بومب آرامشمون رو به هم زد.

دو تا پسر حدودا ۱۶-۱۷ ساله یه ترقه انداختن جلوی پامون و در رفتن.قلب جفتمون نزدیک بود واسّه.

بیچاره مادر بزرگم تا چند لحظه نمی تونست حرف بزنه ...انگار شوکه شده بود، خودمم خیلی ترسیده بودم .

اینقدر اعصابم داغون بود که موقع برگشتن هم زدم به عقب یه وانت...

واقعا اگه خودم تنها بودم برام مهم نبود...ولی آخه چرا باید نسل به نسل بدتر بشیم؟ واقعا از این شوخی بی مزه چه لذتی می برن این بچه ها؟

چه چیزی باعث شده حرمت ها شکسته بشه ؟

چرا باید تفریح یه پسر۱۶-۱۷ ساله ، آزار و اذیت دیگران (دیگرانی که  چهار برابرشون سن دارن ) باشه؟

مادربزرگم می گفت:" پسرای هم سن و سال اینها تو دوره ما اگه یه پیرمرد یا پیرزن را می دیدن از همون دور سلامش می کردن و اگر کاری داشت ، براش انجام می دادن".

حالا من تو این روزگار ماشینی بی عاطفه  سلامی را به بزرگترامون انتظار ندارم و می دونم که اونا هم پذیرفتن که زمونه عوض شده ، اما دلیل این بی معرفتی ها رو هم نمی تونم بفهمم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

این شعر نیز یادگار همین روزگار تنهایی ام  هست...


 آرام در مقابل چشمم نشسته بود

انگار سالهاست که تصویری آشنا

از چهره اش به سینه من نقش بسته است...

اما غریب بود!

تصویر شاعرانه و موزون صورتش

در شعر من نشست

وقتی که با وقار

خط نگاه چشم سیاهش به من رسید...

هرگز نخواستم که بداند چه می کشم

تنهایی مضاعف من را ندیده بود

هرگز دمی به خلوت سردم نبرد راه

هرگز دمی روایت پردرد من نخواند

چون سعی کرده ام

در خویش گم شوم

                  با اشک خنده ها!

چون سعی کرده ام

با نغمه قناری محزون در قفس

گلدان و عطر گل

حتی به یک نگه دل خود شادمان کنم

****

یک روز گیج و گنگ که غافل ز سرنوشت

در کوچه باغ خاطره ها پرسه می زدم

شیرین زبان من 

در من نگاه کرد

بی قیدی سراسر آن روز خوب را

با یک سلام خود

بر من تباه کرد

می خواست تا که بار دگر باز بینمش

در جویبار دلکش و موزون شعرها

می خواست تا که از غم دل راز گویمش

اما نخواستم که بداند چه می کشم

از دست سرنوشت

وز بی وفایی مردم دنیا چه دیده ام

باور نمی کنی

تحقیق کن ببین که به "فرهنگ" این دیار

معنای "قلب" را به "تقلب" نگاشتند

ای جاودان ستاره زیبای خاطرات

ای جاودان ترین

 دانم برای من

جز کوله بار خاطره چیزی نمی نهی

و این شعر تلخ را

از برگ برگ خاطره ها پاک می کنی

از چشم های مست و سیاه تو خوانده ام

مفهوم زیست را

مفهوم "زندگی"

صرف است صرف "فعل"

صرف است صرف "عمر"

درد  آشنای من

روزی تو نیز زمزمه ی صرف فعل "رفت"

آغاز می کنی

گویی به زیر لب:

"من می روم ، تو می روی ، او نیز می رود

این چند روز عمر و این خاطرات گنگ

آن دم که همچو برگ خزانی به باد رفت،

............تو هم می روی ز یاد"

                                                                                           فرانک - و باز هم خزان ۸۶

                                                                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

چنان در قید مهرت پایبندم

که گویی آهوی سر در کمندم...

در جستجوی راستی به همه جا سرزدم، لای جزوه هام، توی دفتر یادداشتهام، روی صفحه نخست روزنامه ها ، توی طعم سرد فراموشی آرزوهایم، میان آنچه که تصورش می کردم که عشق است و نبود و آنچه که می اندیشیدم دلهره هست و عشق بود.میان تمام برگهایی که دوستشان داشتم و دیوانه وار سوزاندمشان.

در همه راستی بود و در این همه راستی ندیدم که اگر بود ،بهره من از راستی، جاودانگی و رستگاری می شد.

دلم گرفته ، از جدایی های جاودانه ، از بایدی سخت که در راه است.

به کجایی غمگسار من فغان زار من بشنو بازآ....

آواز زخمی بنان است که از کامپیوتر پخش می شود و انگار حکایت من است که بر آواز دشتی بنان جاری ست.

در این ثانیه ها باز هم رو می آورم به حافظ،  حافظی که از پس قرن ها هنوز همراه شادی و اندوه همه ماست

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند....

با من از مژده شادی سخن می گوید؛ بارها معجزه خود را به من نشان داده و من به او ایمان آورده ام.

غرق در ابیات غزل نه که در واژه واژه آن شدم و هر کلمه را چون شهد شیرینی فرو می مکم...

چه جای شکر و شکایت ز نقش بیش و کم است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند؟

ناگهان می بینم که راستی را دریافتم و در آغوش کشیده ام

 احساس آن عقاب بلند پروازی را پیدا می کنم که از زمین فاصله می گیرد و در اوج آسمانها بال می گستراند؛ بی نیاز از خواهش های همیشگی...

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و

                   نشان ستم

                                    نخواهد ماند.... 

حال خوشی دارم، سرمست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 3 قبل از ظهر  توسط فرانک  |