|
از هر چه که سخن به میان آید
|

دوباره گیسوی مشکین یار و شام دراز
دوباره دل شب یلدا به روشنی شده باز
هزار و یک شب مادربزرگ و قصه ی عشق
دوباره قصه محمود و یاد زلف ایاز
به جشن و شادی و آوای "فاخته*" بیدار
"تو ای پری بکجایی" شنیدن و آواز
به سینه نیت فالی به عاشقی کردن
سرود مهر شنیدن ز حافظ شیراز :
"معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش کنید دراز"
انار و شیرینی و هندوانه و آجیل
فنای کینه یاران و آشتی آغاز
دوباره روشنی میهن و غروب خزان
سرود صلح و صفا در وطن طنین انداز
احساس من و بیشتر آریایی ها ( چه ساکن ایران ، چه افغانستان و تاجیکستان و چه هر کجای دیگر) نسبت به یلدا تبدیل به یک نوستالژی دوست داشتنی شده و این شعر را ، دیشب با به یاد آوردن یلداهای پارسی ، سرودم.
* فاخته : حسین قوامی فاخته ای ؛ همان که "تو ای پری کجایی" را خواند.
متن خبر را می توان در سایت فارسی بی بی سی خواند
آقای رجب طیب اردوغان، در بخشی از سخنان خود اظهار کردند مولانا در بلخ واقع در افغانستان کنونی به دنیا آمد و از آنجا به بغداد و سپس قونیه کوچید، اما ایشان نه تنها از ایران و فرهنگ و ادبی که مولانا از آنجا ظهور کرد نامی نبرد بلکه صراحتا او را عارفی ترک معرفی کرد.
جالب اینجاست که از این عارف ترک ؟! تا به حال اثری به زبان ترکی یافت نشده و مثنوی و دیوان شمس او به زبانی بیگانه (فارسی ) سروده شده!!!
در بلخ ، میان مجلس عشرت از خیام شنیدم که می گفت:" آرامگاه من در جایی است که هر بهار نسیم بر من گل افشانی می کند " و مرا این سخن محال نمی آمد و دانستم که چون اویی گزاف نمی گوید.
چون در سنه ی ثلاثین به نیشابور رسیدم چهار سال بود که آن بزرگوار روی در نقاب خاک کشیده بود و او را بر من حق استادی بود.آدینه ای به زیارت او رفتم و یکی را با خود بردم تا خاک او را به من بنمایاند.
در پایین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده و چندان برگ شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود .مرا از آن سخن حکیم عمر خیام یادآمد و گریه بر من افتاد...
چون می گذرد عمر چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پرشد چه نشابور و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سلخ به غره آید، از غره به سلخ...
من تَذَروی خوش سرودم از دیار نغمهخوانی
رشته بند گردن من، این سرود آسمانی
بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشتههای بسته وا کن
تا فضای آسمان بیکرانه
پر کنم با نغمههای جاودانه
تا فراز کوه و صحرا، دشت و دریا پر کشم
پر کشم تا بینشانها پر کشم
پر کشم تا بگذرم از رنج و از درد زمانه
بال و پر شویم سحر در چشمه پاک ترانه
بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشتههای بسته وا کن...
چه لطیف و دوست داشتنی است این ترانه ، که بیژن ترقی سروده و استادشجریان ( و همین طور علیرضا قربانی) آن را خوانده اند.
ضمنا این کار در جشن هنر اصفهان و چهل ستون به همراه ارکستر ملی و آقای فرهاد فخرالدینی اجرا شده که سی دی تصویری اش توی بازار موجود هست .
عشق به خواندن آواز ، آدم را به چه کارها که وا می دارد...
همیشه آرزو داشتم روزی آواز بخوانم ، آن گونه که قمر یا پریسا یا هنگامه اخوان خواندند که نه ، اما دوست داشتم بخوانم و وقتی هم که من به یک چیزی گیر بدم دیگه ...
تا اینکه به کمک یکی از دوستان پدر موفق شدم یک دوره ی کوتاه نزد آقای شاپور رحیمی خواننده ی بزرگ و دوست داشتنی بصورت خصوصی ردیف بیاموزم.
اما این فرصت آموختن نزد ایشان ، سبب شد تا به خود جسارت کاری بزرگ تر بدهم ، یعنی قصد کردم برای آموختن آواز نزد استاد شجریان بروم.
با هر سختی که بود ، منزل ایشان در مزرعه شان واقع در هشتگرد را پیدا کردیم و به همراه یکی از همکلاسی های دانشگاه به آنجا رفتیم؛ اما ایشان نبودند.
بار دیگر ، هفته ی بعد با شیرینی و کادو به هشتگرد رفتیم ، باغبان استاد گفتند که ایشان نیستند و مجبور شدیم برگردیم.
چند روز بعد دوباره همان حکایت ، ولی این بار به باغبان گفتیم این دوست من از راه دور و از شهرستان هرهفته میاد اینجا تا استاد را ببیند ( آخه دوستم ایلامی بود و لهجه ی ایلامی هم داشت ، اما تهران دانشگاه می آمد) خلاصه کلی عز و التماس تا اینکه گفت بیاید داخل...
وارد ملک استاد شدیم و دیدیم ایشان با دستکش مشغول آراستن گل و گیاهان هستند.خیلی دلهره داشتیم که آیا ما را می پذیرند یا خیر ؛ اما ایشان بسیار مهربانانه و بی تکلف ما را پذیرفتند و به ساختمانشان دعوت کردند.
حدود دو ساعت در کنار ایشان نشستیم و خیلی راحت تر از آنچه که تو ذهنمان بگنجد با ما صمیمی و راحت برخورد کردند ؛ اما گفتند که دیگر شاگرد نمی پذیرند و اگر علاقه به آموختن موسیقی دارید می توانید به نزد نوربخش که شاگرد خود من بوده و خیلی هم خوب تدریس می کند بروید و آدرس و تلفن استاد نوربخش را به ما دادند.
این طوری بود که به نزد آقای نوربخش رفتیم و ابتدا آقای زید ا... طلوعی تست گرفتند (چون استاد نوربخش شاگرد صفر قبول نمی کنند) و به هرحال ما را پذیرفتند و از آن روز به بعد قرار بر این شد که ماهی یک بار خدمت ایشان برسیم.
استاد نوربخش ضمن اینکه یکی ازبهترین شاگردان استاد شجریان (و به نظر من بهترین آنها) هستند مدیر برنامه های ایشان در ایران نیز می باشند و تابستان امسال دو آلبوم فوق العاده زیبا روانه ی بازار کردند ؛ آسمان و پنهان چو دل.
به هرحال خاطره ی آن روز شیرین در کنار استاد شجریان - که گاه فکر می کنم در خواب اتفاق افتاده - هرگز از ذهنم دور نمی شود.
زیر پا جاده ای بی پایان
که به خطهای موازی ماند
که به فرجام نخواهند رسید
مگر آن سوی جهان ، نقطه ای بی پایان
بی نهایت ، بی حد و کران
فاصله بین من و توست همان فاصله ای
که میان من و آن نقطه ی بی حد و کران افتادست.
به راستی سهم شاملو در ادبیات معاصر ما غیر قابل انکار است و هر کدام از آثار و کتابهایش به تنهایی برای اثبات بزرگی او کافی است.در میان شعرهایش ، انتخاب بهترین و زیباترین کاری است دشوار و من مجموعه ی "هوای تازه " را خیلی خیلی دوست دارم.
شخصیت منحصر به فرد و گاه لجوج شاعر مدایح بی صله که در کمتر شاعری می توان سراغش را گرفت ستودنی است.او هرگز حاضر به تسلیم شدن در برابر خواسته های نابجای دیگران نشد و این عدم تسلیم به قیمت سانسور وسیع افکار و کتابهایش تمام شد.
و تنها جایی که بسیاری از شاملو دل آزرده شدند ، اظهار نظرهایش در باره ی فردوسی و نیز موسیقی ایرانی بود؛ سخنی که گفتنش از شاملو دور از انتظار بود...
سرنوشت احمد شاملو نیز همچون بسیاری از دیگر هنرمندان و نامداران این سرزمین به گونه ی تلخی رقم خورد و کوچکترین سپاسگزاری را سردمداران فرهنگ این دیار از او به عمل نیاوردند.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
هوس یه چیزی کردم اما نمی دونم چیه...تا بعد چی بشه خدا آگاه هست.
راستی فیلم "ماه تلخ" را دیدید؟
برای لحظاتی به بچگی و سن زیر پنج سالم برگشتم . شهر قصه ، خاله سوسکه که با ناز و ادا دل می برد ،روباهی که ملا بود و اون خر خراط که واسه معشوقه ش نامه می نوشت :
"آخه من قربون هیکلت برم ،
اگه هر نگاه بخواد اینجوری آتیش بزنه
پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه..."
شهر قصه برای کودکان سرگرم کننده ، برای بزرگترها هوشیار کننده و برای ارباب زور و خرافات سخت می آمد.
یاد بیژن مفید بخیر که "شهر قصه" اش آیینه ی تمام نمای اجتماع دیروز و امروز و شاید فردای ما است و به قول خودش حکایت آدمی است که نادانیها ، خرافات و نظام های تحمیل شده زندگی اش را محدود کرده اند.
آورده اند که روزی در غزنه بیگانه ای از نیشابور به مجلس عنصری و عسجدی و فرخی سیستانی سه شاعر دربار سلطان محمود وارد شد.
عنصری از همنشینی این روستایی ناخوانده ناخشنود بود و به او گفت: ای برادر ، ما شاعران پادشاهیم و هیچکس را جز شاعر در جمع ما راه نیست.بنا براین هر یک از ما به یک وزن و یک قافیه مصراعی می گوییم و اگر تو توانستی مصراع چهارمی بیاوری در بین ما جای داری.
آن دهقان روستایی به آزمون تن در داد و عنصری عمدا قافیه ای را انتخاب کرد که سه مصراع آن به آسانی ساخته می شد و چهارمین مصراع به خیالش بهیچ وجه قابل ساختن نباشد:
عنصری گفت: چون عارض تو ماه نباشد روشن
عسجدی گفت:مانند رخت گل نبود در گلشن
فرخی گفت:مژگانت گذر کند همی از جوشن
و آن بیگانه ی روستایی با اشاره به داستانی اساطیری چنین گفت:
مانند سنان گیو در جنگ پشن
و چون در این باره توضیح از او خواستند گفت: جنگ پشن نخستین جنگی بوده که در آن ازسنان( سرنیزه) استفاده شده و آن قدر اطلاعات او درباره ی شهریاران باستان فراوان بود که عنصری به درگاه سلطان محمود رفت و گفت : سرانجام کسی آمده است که از عهده ی نظم حماسه ی ملی ایران و ختم کار دقیقی برآید.
او (سلطان محمود) ، گنجینه های بی شمار
از گوهر و مروارید ، گرد می آورد
و دوازده اسب می باید که به هیچ درنگی
با این بار به سوی طوس ،به نزد شاعر بشتابند.
به دروازه ی شهر نزدیک می شوند،
مردمی ، جنازه ای را از شهر بیرون می آوردند...
یازدهم آذر ، سالروز کشته شدن میرزا کوچک خان جنگلی ، بانی جنبش جنگل و انقلابی پرشوری که تا آخرین نفس در راه آزادیخواهی ایستادگی کرد . میرزا نخستین کسی است که پیشنهاد جمهوریت را در ایران داد و در راه مبارزه ی پاک خود با بیگانگان و آزادی خواهی سر از تنش جدا کردند.
و شانزدهم آذر ، روز بزرگ دیگری در آزادیخواهی رقم خورد.روزی که با ریخته شدن خون دانشجو ، سرآغازی دیگر بر مبارزه با استبداد به وجود آمد.ای دریغ که هنوز از پس پنجاه و چهار سال دانشجو به جرم آزاد اندیشی و مبارزه با ارتجاع و استبداد به زندان و شکنجه در می افتد.
و من هنوز به این مژده " که ایام غم نخواهد ماند" ایمان دارم.
کارتونها مثل حالا مدرن و ماشینی و شلوغ نبودند.فضاپیماها، سرقتهای مسلحانه و اسلحه های لیزری هنوز پای خود را به دنیای شیرین کاغذی کودکان باز نکرده بودند.هرچه بود نجابت حنا دختری در مزرعه و معصومیت کودکی بنام کوزت بود.هر چه بود نامه های جودی بود به بابالنگ دراز و پینوکیویی که با دروغ گفتن دماغش دراز می شد.چقدر دلمون می سوخت وقتی روباه مکار و گربه نره سر پینوکیوی ساده و زودباور کلاه می گذاشتند.
همراه خانواده ی دکتر ارنست توی اون جزیره زندگی کردیم و "دختری به نام نل" را در سرگردانی ها و جستجوهای بی نتیجه برای یافتن مادرش همراهی کردیم.

چقدر پرین را دوستش داشتم، دختری که سختی های بسیار کشید تا به آرامش رسید.گاهی این شخصیت ها الگوی ما بچه های سابق ! قرار می گرفتند...
من دلم می خواد برگردم به بچگیم![]()
تا به کی ظلم و ستم بر خلق ایران انگلیس قرن ها غارت نمودی سهل و آسان انگلیس
خلق ایران لحظه ای آرام و راحت نیستند از چپـــاولـــها و استــعــمار ایران انگلیس
گاه آخوند و گهی شاهی نمـــــودی کاردار گاه روشنفکر از ایمان گریزان انگلیس
نفت ایران می بری و مال ایران می خوری با سیاست سالها ماندی کماکان انگلیس
تا رضا شه گوشه ی چشمی به آلمانها نمود گشت تبعید و برون زاین خاک و سامان انگلیس
سالها بی بی سی ات در هر کجای این جهان کرده بر پا فتنه و آشوب و طغیان انگلیس
هر کجا دیکتاتوری باشد یقین دانم که او نوکرت باشد وگرچه هست سلطان، انگلیس
خاک ایران مفت دادی جمله دست مفتیان مفت نه با بشکه های نفت پنهان انگلیس
خــاتــمی و دوم خــرداد و اصــلاحــات نیز بود از بهر فریب ساده لوحان انگلیس
واین رئیس جمهور زشت هسته باز مهرورز خدمتت را می کند اما دگرسان انگلیس
تا چه خواهی بعد از این بر ملت دربند ما منتظر هستیم طرحت کن نمایان انگلیس
چه انتظار قشنگیست باز دیدن تو
نگاه کردن و گل گفتن و شنیدن تو
به شوق عشق تو در سینه ، دل تپیدن من
به روی شانه ی سست من آرمیدن تو
هنوز بوی تو پیچیده در فضای اتاق
هنوز چشم ، به در مانده بهر دیدن تو
به پای عشق تو یک عمر سرنهادن من
به ناز از من دلخسته پا کشیدن تو
غزال گونه به دشت غریب زندگی ام
ستادن و نگهی و سپس رمیدن تو
چه خوب بود به این آشیانه باز آیی
کبوترا ! نشود باورم پریدن تو
به دشت خشک دلم کشتزار مهر کسی است
نشسته ام به امید فرو چکیدن تو
آذر ۸۶
حسین آن خسرو خوبان و شمع جمع محفلها
خدیو ملک او ادنی و شاه کشور دلها
ز بطحا شد برون بهر تمیز حق ز باطل ها
سرودی داشت با خود گه گهی در طی منزلها
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
اما آنچه که برایم جالب آمد ، انتخاب تصادفی یا تعامدی این غزل توسط امیر شوکت الملک بود.
غزلی که حافظ خود در آن از صنعت تضمین استفاده نموده و مصرع " ادرکاسا وناولها الا یا ایها الساقی" را از شاعری عرب زبان (که همه ی ما می شناسیمش ) در آن بکار گرفته.
آیا می دانید این مصرع را یزید بن معاویه بن ابوسفیان ، سروده است؟! و حتما آن نوحه ی معروفی که کویتی پور با این غزل حافظ برای مراسم سینه زنی امام حسین خوانده را شنیده اید (همان که به اشتباه می خواند" که عشق اول نمود آسان ولی افتاد مشکلها").
این هم از نغزبازی های روزگار است که مرثیه ی امام حسین باید از شعر یزید سروده شود !
و نکته ی دیگر اینکه دیوان حافظ از قدیم الایام با این غزل آغاز می شود و سرآغاز دیوان او این مصراع یزید است.
آورده اند ، شخصی حافظ را در خواب دیده از او پرسید این درست است که شعر یزید لعین را اول کتاب خود بگذاری؟
و حافظ جواب داده :مال کافر حربی مباح است !
و این بیتی است که یزید سروده:
انا المسموم ما عندی بتریاق و لا واق ادر کاسا وناولها الا یا ایها الساقی
آورده اند ملا احمد نراقی که از رفتار مفتیان و علما معاصر برآشفته بود، به یغما که یکی از
معاشران دائمی وی بود گفت:"یغما! اگر اقتدار داشتم تمام این آخوندهای بی مذهب ، بی
ایمان ... را در یک روز می کشتم و تنها یکی را زنده می گذاشتم تا اگر حضرت امام زمان
مواخذه کرد عرض کنم:"این یکی نمونه ی آنها است"یغما گفت نه آقا ، همان یکی را هم
بکشید، نراقی با تغیر فرمود :"آخر برای تبرئه ی خودم زنده ماندن یکی ازآنها لازم است". یغما
با ملایمت گفت: خیر آقا ؛ لازم نیست ! خودتان که خواهید بود!
با این حکایت به سراغ بحثی کهنه اما همیشگی می رویم که از سالهای بسیار دور در جامعه کشورمان ریشه دوانده ؛ زهدفروشی.
زهد فروشی وبه مفهوم جامع تر " استفاده از باورهای مردم جامعه "که تا امروز ، هنوز از روشهای مهم نیل به هدفهای منفعت طلبان است، در جامعه ایرانی بلندایی به اندازه تاریخ این کشور دارد. چیزی که امروز نیز شاهد آن هستیم و می بینیم قدرت طلبان ، وقتی از باورهای مذهبی مردم نومید می شوند ، از باورهای ملی آنان استفاده می کنند. لابد شاهد بوده اید که اخیرا چگونه از نام بزرگانی چون دکتر مصدق در سطح وسیع بهره برداری می شود و حتی بعضا اقدامات خود را صدها برابر با ارزش تر از کارهای او می دانند.
باری ، نمی خواهیم از بحث ادبی خود دور شویم ، شاید روزگاری این کلام در جایی مورد استفاده قرار گیرد!
انگار هر طلوع ، طلوع دوباره ی مهر توست و سرخی هر شفق ، سرخی گونه های تو آن هنگام که مستقیم در چشمان من می نگریستی و من با شیطنت یک دختر نوبالغ همیشه بدنبال آن شرم بودم.
شاید همین شرم بود که نمی گذاشت هرگز احساس خود را بیان کنی ؛ شاید هم غرورت اجازه ی این کار را نمی داد.
شاید دوست داشتی تا ابد همان ارتباط همیشگی - " اشارات نظر" - نامه رسان من و تو باشد.همان پیام ها که می فرستادی و گاهی دو بار ارسال می شد.همان پیامها که با لب خاموش به من می رسید.
و امروز ای مهربان یار همیشه خاموش ، ای مهربان خجالتی ! از همیشه دلتنگ ترم برای خواندن پیامهای تو.
از همیشه محتاج ترم به خواندن آن رباعی خودم که روزی برایم فوروارد کردی..همان "بازآ ،بازآ "....
در بسیاری از موارد دین عاملی برای پیشرفت بشر عمل کرده و او را از خودخواهی و خود پسندی نجات داده. و اولیای الهی نیز خلاصه ی آموزه هایشان کاملا با یکدیگر مطابقت دارد.
مگر نه این است که پیروان آیین زرتشت راه را در جهان یکی دانسته و آن را راه راستی می دانند؟ آیا معنای اهدنا اصراط المستقیم با سخنی که زرتشت به انسان روزگار خود آموخت تفاوتی دارد؟
آیا قرآن جز کردار نیک ، گفتار نیک و پندار نیک را می آموزد
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
اما ، مشکلی که گریبانگیر پیروان ادیان شد ، برداشتی است که عالمان دین از آن می نمایند.زاهدانی که می توانند موبد ، کشیش ، خاخام یا شیخ و واعظ باشند و هدف ادیان را فراموش کرده و در پی اثبات برتری آیین خود نسبت به دیگر کیش ها هستند.
دانته حقیقت خداوند و هدف او از فرستادن رسولانش را در کوتاه ترین جمله بیان می کند:
خواست و آرزوی او صلح و آشتی ماست.
و اگر جنبه ی معنوی دین تا این حد پایین نمی آمدکه دست آویزی جهت سیاسی کاری گردد ، امروز حقیقت این برنامه ی الهی برای مردم ارجمند تر می بود.
و به یاد داریم که به بهانه ی دین ، چه خونریزی هایی در جنگ های صلیبی و ... شد ، همه ی اینها نتیجه ی استفاده ی ابزاری از ایدئولوژی است.
اگر هدف نهایی ادیان الهی را سعادت انسان بدانیم ، باید به پیروان تمام عقاید و مذاهب احترام گذاشت.
چندی پیش خبر تجاوز جمعی چهار مرد افغانی به یک دختر ایرانی از طرق مختلف (بلوتوث، اینترنت و روزنامه ها) منتشر شد که باعث تاسف و تاثر همگان گردید.
در این شرایط که پلیس مدام از طرح های مختلف امنیت اجتماعی صحبت می کند من مانده ام که : آیا این جنایات و فجایع جزء مصداق های امنیت اجتماعی هستند یا خیر؟
آیا امنیت اجتماعی فقط در پوشش و لباس و آرایش افراد خلاصه می شود ؟
خیلی از ما جماعت نسوان جرأت قدم گذاشتن در برخی نقاط این شهر را نداریم چه رسد به اینکه بخواهیم برای مسافرت به نقاط توریستی چون بم و... برویم.
در کامنت مربوط به پست میرزاده ی عشقی دن کیشوت نوشته بود : آرزوی می کردم در طهران قدیم بدنیا آمده ، زندگی کنم و در آنجا بمیرم.من هم یه آرزوی قدیمی دارم و آن اینکه:
در ایران دوره ی هخامنشی و خصوصا داریوش نخست بدنیا می آمدم و در پارسه می زیستم.
باور کنید "آنچه در مجلسم امروز کم است آنجا بود"
آزادی مذهب و بیان ، تعامل و همزیستی مسالمت آمیز ملل در کنار هم ، برترین هنر و صنعت زمانه و از همه مهم تر امنیت اجتماعی.
برای باور سخن من نگاهی به این کاخ در تخت جمشید بیاندازید:

به گواه کارشناسان هیچ کدام از کاخ های هخامنشیان در تخت جمشید نیازی به دیدبانی و قلعه و محافظ و درهای عظیم آنچنانی نداشته اند. به نظر شما امنیت محلی با آن همه ثروت -که افسانه ی گنجهایش تا مقدونیه و به گوش اسکندر نیز رسیده بود- چگونه تامین می شده ؟
این امنیت در سایه ی شیوه ی رویایی حکومت هخامنشیان به وجود آمد و تا سالها بر امپراطوری بزرگ ایران برقرار بود؛ تا اینکه اسکندر و سپاهش آن را از بین بردند.
در اینجا بایدها و نبایدهای زیادی مطرح می شوند که واردشان نمی شویم.
به دعوت ارغوان اشترانی به این بازی وبلاگی دعوت شدم . این بازی که زنجیره ش از وبلاگ فرزام به طاها و ارغوان رسید ، حالا وارد زیر مجموعه چهارم خودش که من جزئی از اونم شده . قاعده بازی اینه که باید غلط غولوطهای خودمان را بنويسيم. مثلا لغتي كه در كودكي اشتباه تلفظ مي كرديم يا تصورات كودكانه و غلطي كه داشتيم با تكه اي از يك آهنگ كه اشتباه مي شنيديم و ...
خلاصه امروز ۴-۵ مورد بیشتر یادم نیومد ، تا بعد سوتی های بیشتری را بهش اضافه کنم!
1- وقتی 5-6 سالم بود و مدام با بابک(داداشم که یه سال و نیم از من کوچیکتره) دعوا می کردیم و (منم زورشو نداشتم! ) خوب که کتک می خوردم پیش مامانم می رفتم و می گفتم مامان این بابک منو کتک زده ، مامانم می گفت اشتباه می کنی کتکت که نمی زنه باهات بازی می کنه ، منم واسه اثبات حرفم همیشه می گفتم به خدا خودم دیدم که کتکم زد!
2- توی یکی از همین دعواها بابک گوش عروسکم رو کند ، منم عروسکمو برداشتم و بردمش پیش مامان و با عصبانیت تمام بهش گفتم : نیگا کن ، این بابک از وحشی بافقی هم وحشی تره!!!دیدم که مامان داره می خنده ، منم هاج و واج که این حرف من خنده ش کجا بود؟!
3- یه درسی فکر کنم توی کتاب دینی راهنمایی بود درباره دعوت به اسلام حضرت محمد که عنوانش این بود"نفی هرگونه سازش کاری" از شانس بد اون روز که به این درس رسیدیم معلممون گفت از روی درس بخونم و منم "نفی" را بر وزن "صفی" خوندم و خانوم معلم زد زیر خنده....
4- یه آهنگ از مهستی هست که خونده : غمگین و تنها بودم ، وقتی تو پیدا شدی ...همیشه به اینجاش که می رسیدم گل بارون رو گل باغم می شنیدم !
5- یه آهنگ دیگه از معین بود"دشمن اگه هزار هزار فشنگاشون قطار قطار حلقه به دورت بزنن ...به اینجا که می رسیدم فکر می کردم می گه صد تا باسی ، صد تا سوار ! (تصور می رفت که باسی دسته ای از پیاده نظام باشن ، چون هرگز فکرشو نمی کردم شاعر بجای اینکه بگه چارصدتا سوار یه معادله تو شعر بیاره که 100 تا + 300 تا سوار)!
منم به نوبه خودم از دوستان وبلاگی دعوت می کنم به این بازی باحال بپیوندند ( با اجازه از ارغوان می خوام همه رو دعوت کنم ، چون ارغوان گفته بود حد اکثر ۵ نفر را دعوت کنید)!!!
غروب غمکده ی غربتـم چه طـولانی است زمین کبود ، هوا تیره ، روز ظلمانی است
شفق سرای افق سخت سرد و خاموش است به سوگــواری شبنم زمین سیه پوش است
به سنگفرش خیابان غبار بنشســته کلیـــد قفــل در انتـــظار بشــکسـته
جرس حـکایت یاران رفـتــــه را گویــد پـــری به کنج قفس هر نگفته را گوید
کبــــــوتــران همــه سر زیــــر پـر فرو برده امید در دل صــحــــرای قلبــها مــرده
دگر ز حق حق شبخوان،سکوت شب نشکست که خون دل به گلو ماند و گل به روز نبست
شراب در دل پیمانه بس عطشــناک اسـت لبش به می شده رنگین و دیده اش پاک است
عشـقه ای به گل ســـرخ ســخت پیــچیــده خزان شـــکوفه ی شــــاخ بهـــار را چیده
به شـــهر روشـــن آییـــنه آه بنشســـته غبــــار غــــم به ســـر و روی ماه بنشســته
شکوفه بر سر هر شاخ خشک ، بی جان شد چو جغد بر سر این مرغزار مهمان شد
شکوفه ای ، شفقی ، شبنمی ، ســحرگاهی دریغ از این همه رویا به خواب گهگاهی
آبان ۸۶