|
از هر چه که سخن به میان آید
|
آسمان از ارغوان خون خورشید درخشان سرخگون می شد
دشت از خون شهیدان روی با گلگونه می آراست
آسمان سرخ و زمین سرخ است
پهندشت زشت و زیبا لاله گون گشته
آسمان زاین زخم کاری غرق خون گشته
نه !
سرخی خون نیست
گونه اش از شرم رنگین است
آسمان هم شرم می دارد از این بیداد
این چنین ظلمی نیارد یاد
***
شب درون دشت
زان همه فریاد و خون و آتش و شمشیر
غیر پیکرهای بی سر خفته اندر خاک چیزی نیست
اما آسمان امشب
از ستاره نورباران است
صبح فردا
نوبت رسوایی این نابکاران است
به راستی بهره ی انسان امروز از این حماسه چیست؟ آیا هدف امام حسین را در روز عاشورا به درستی درک کرده ایم؟
یک بار در دهه ی عاشورا نوحه ای از کافی بر حسب توفیق اجباری توی تاکسی پخش می شد که می گفت: امام حسین ، حضرت علی اصغر را روی دست بلند کرد و به جماعت کفار گفت: "بر پسر مصطفی منت گذارید و جرعه ای آب به این طفل بنوشانید تا با آن زنده بماند ..." و جماعت پای منبر آقای کافی نیز به حد کافی پس از شنیدن این روایت گریستند و ناله و فریاد برآوردند.
از نظر من این اوج بی احترامی به امام حسین است که ایشان را در این روز اینقدر حقیر بدانیم که با ارتش یزید این چنین ملتمسانه سخن بگوید.
از نظر من خیلی چیزهای دیگر هم تنها بی احترامی است به این اسطوره ی آزاد اندیشی.
میرزا فتح الله کیوان ، متولد ۱۲۷۸ هجری قمری یکی از نوادگان یغمای جندقی است.این شعر بدون نقطه را او سروده که خواندنش خالی از لطف نیست:
هلا آمد محرم لاله در دل صد الم دارد
مگر دلدار در مُلک مَلَک دلداده کم دارد
دلا آرام رو ، آرام دل آمد دلارامم
دلِ آرام را دلدار محرم در حرم دارد
مگر حاصل دهد در کارها آه سحرگاهم
که حاصل ها مرا آه سحرگه در همم دارد
مدامم مادر اسرار مولود دگر آرد
مگر مسطور، اسرار سرائر در رحم دارد
هلاکو کو که در سحر کلام آرم هلاک او را
ارسطو وار هر سطر کلامم صد حکم دارد
نامه ی بندهش نام کتابی است به زبان پهلوی که در حقیقت بر مبنای برخی تفاسیر اوستا و جنگ های دیگر تدوین شده .در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
"سومین آفرینش هرمزد زمین بود که آنرا گرد ، پهناور و بی نشیب و فراز در میان آسمان آفرید"
نامه بندهش صفحه ۱۹
می بینیم که صراحتا به این موضوع اشاره گردیده . در این نامه زمین به زرده ی تخم مرغ تشبیه می گردد.همین طور اطلاعات وسیع و ارزشمندی که درباره ی جغرافیای قاره های مختلف آمده حیرت آور است.به طوری که اگر نقشه ای با استفاده از اطلاعات موجود در این کتاب ترسیم کنیم ، به طرز خیره کننده ای به این نبوغ پی خواهیم برد.



ما برگشتیم!
جای همگی تون رو خالی کردیم.خیلی خوش گذشت.
کلی کویر نوردی کردیم.
کلی دوچرخه سواری
از همه مهم تر کلّی شترسواری کردیم(البته این قسمت رو فقط من و سهیل ، برادر سمیرا امتحان کردیم ، بقیه از این حیوان نجیب می ترسیدند)
بارون نم نم کویر را دیدیم و همین طور رنگین کمان زیبای با قوس طولانی اش را
نی و نای چوپون ، سحر خروس خون و ابرای بیابون را دیدیم!
و از همه زیباتر صفا ، پاکی و زلالی روستانشینان را اگر چه شنیده بودیم به چشم دیدیم و البته "شنیدن کی بود مانند دیدن"


جذاب ترین و پرهیجان ترین قسمت سفر کویر برای من آغاز شد؛ روستای خور بیابانک زادگاه جد بزرگوارم یغمای جندقی که دو سال پیش به همراه تور کویری فقط از آن گذشته بودیم تا به روستای توریستی گرمه برسیم و من آرزو داشتم آنجا را از نزدیک ببینم.
از پس کیلومترها بیابان و کویر ناگهان سرسبزی و طراوت درختان خرما را می بینیم.درختانی که بر بیابان تفته سایه افکنده اند و کیمیای سختکوشی مردمی است که قطره قطره ی آب شور را به شهدی شیرین بدل نموده اند.
هرچند تا به حال حتی پا به این منطقه نگذاشته ام و پدر پدربزرگم حدود هفتاد سال پیش موطن خود را ترک گفته، اما خود را میزبان بچه ها می دانم!
مدتی را در بافت قدیمی این روستا گذراندیم ؛ بادگیرها و ساباط ها و خانه های قدیمی .در معماری سنتی ، اتاق ها در چهار طرف ساخته و حیاط وسیعی در میان خانه قرار دارد.خانه ها چهار ایوان دارند که یک ایوان وسیع تر است و بادگیر بر فراز آن بنا می شود.
اتاق زمستانی در سمت شمالی خانه ساخته می شود و در وسط اتاق چاله ای برای کرسی قرار دارد که زمستان سرد کویر در آن اتاق سپری می شود.
دیوارهای ضخیم خشتی و گلی از دیگر ویژگی های معماری سنتی در خور است.
گویش محلی اهالی خور به گونه ای است که بدون مترجم نمی توان آن را فهمید. کاربرد واژه های پهلوی و اوستایی در این زبان نیز به خوبی نمایان است .البته اینجا نیز تعداد افرادی که به زبان محلی صحبت می کنند کمتر از ۳۰ درصد مردم است.
کار ما در اینجا آسانتر از انارک بود ؛ چرا که واژه نامه ی گویش خوری را آقای محمد شایگان گردآوری نموده و موفق شدیم این کتاب را تهیه کنیم.
نکته ی جالبی که اینجا متوجه شدیم ، وجود برخی سنت های ایرانیان باستان و جشن های آنها در این روستا بود.مثلا جشن های مردادگان، مهرگان و سده در این روستا هنوز برگزار می شود ، هرچند مراسمشان کاملا با آنچه که زرتشتیان ایران برگزار می کنند یکی نیست ، ولی هنوز رواج دارد.
قرن ها کویر و نمکزارهای آن مانند دژی مستحکم آداب و رسوم ایرانیان را از گزند اسکندر و اعراب و مغول و سایر مهاجمان در امان نگاه داشت ولی متاسفانه قرن ما و ورود تکنولوژی های جدید رسانه ای به دورترین نقاط ایران ، توانسته بیشتر آداب و سنن مردمان این دیار را از بین ببرد.
گویش محلی ساکنان انارک بینابین فارسی دری و زبان زرتشتی است که امروزه به خاطر نفوذ رسانه های گروهی و رادیو و تلویزیون ، فارسی معیار جایگزین آن شده.
سه روز را در انارک گذراندیم و مهمان نوازی خوب روستاییان کویرنشین را از نزدیک دیدیم.
دو هزار واژه به زبان محلی و معنی آن نیز ره آورد سفر بود.
امروز صبح وارد جندق ، روستای یغمای جندقی شاعر عصر قاجار شدیم و از خانه ی او در این روستا بازدید کردیم.طبق برنامه قرار است امروز عصر به روستاهای فرخی و خور رهسپار شویم.
روزهایی که فرناز (خواهر کوچکم) تازه قرار بود کلاس اول بره و پدر از من می خواست تو همون رشته ی ریاضی کنکور بدم تا دخترش یک خانم مهندس بشه اما من به حرفش توجهی نکردم.همون روزهایی که متوجه ورم چشم چپ فرناز شدیم و دکتر گفت باید ام.آر آی ببریمش و همون روزهایی که فهمیدیم تومور سرطانی توی سرش هست.
روزهای دردناکی بودند ، روزهای مواجهه با بیماری فرناز و قبول اینکه سرطان داره برامون خیلی سخت بود.انتظارهای پشت در اتاق عمل توی بیمارستان آراد و پس از اون شیمی درمانی که باعث ریختن همه ی موهای فرناز شد همه و همه تلخ و زجرآور بود.مادر همیشه توی بیمارستان بود و بی صدا گریه می کرد ، من و بابک هم همین طور .
یادمه یه شب مادربزرگم بالای سر فرناز توی بیمارستان مشغول ختم صلوات بود که فرناز بهش گفته :« ۱۰۰۰ بار هم یا رسول الله را برام بخونین عزیز» و او برایش خواند.
اما پدر ، همیشه به همه امید می داد ، اما می شد فهمید که خود منتظر یک نفر هست که بهش امیدواری بده ، شاید برای همین بود که از عقاید گذشته ی خود برگشته بود و دیگر به مادربزرگ به خاطر انجام اعمال دینی نمی خندید و با او سر این مسائل شوخی نمی کرد.
روزی که پدر را توی اتاقش مشغول نماز خواندن دیدم ، یه جورایی برام این کارش مضحک به نظر می رسید؛ کسی که همیشه با خواندن آیه هایی از قرآن سعی می کرد طرفداران دین را به چالش بکشاند حالا خود به همان خدایی که باورش نداشت پناه آورده بود و از او می خواست که امیدواری اش دهد.
پدر خیلی از عادتهای دیگر خود را نیز کنار گذاشته بود ، مثلا مشروب مورد علاقه اش که "شراب شیراز استرالیا" بود را و همین طور کلنجار رفتن با من سر کنکور و دانشگاه را.
دوران شیمی درمانی و پرتودرمانی فرناز تموم شد، ولی بیماری مقاومت کرد و روزبه روز او را ضعیف تر و نحیف تر می کرد تا اینکه عاقبت موفق شد فرناز را از ما بگیرد و برای همه ی ما تحمل این فشار روحی بسیار گران تمام شد.توی خونه با دیدن هر چیزی به یاد فرناز می افتادیم ، دفتر و کتاب هایی که من اسم فرناز رو روی جلدشون نوشته بودم ، کیف مدرسه ش ، روپوشش ، عروسک ها و اسباب بازی هاش، همه و همه بهانه هایی بودند برای ترکیدن بغض ما.
برخورد پدر با این مساله با همه ی ما فرق داشت ، گریه نمی کرد یا حد اقل جلوی ما گریه نمی کرد اما توی این مدت مریضی فرناز به اندازه ی یک عمر پیر شد ، رفتارش درست مثل کسی بود که توی یک شرط بندی باخته باشه ، نماز خواندنش با پایان یافتن عمر فرناز تموم شد ، انگار بیش از پیش به باورهای الحادی خود ایمان می آورد. مرگ فرناز نزد پدر آیه ای بود برای انکار وجود الله و دوباره شد همان آدمی که خدای خود را می پرستید نه خدای محمد را .امروز با شنیدن این کاست سیاوش قمیشی خاطرات تلخ اون روزا برام زنده شد.
پرواز دسته جمعی و گنگ کبوتران
چون رقص دختران به تن جامه ی حریر
در نور ماهتاب
در قالب سقوط اسیر از شتاب ماند...
گاهی کنار من
کمتر ز فاصله ی جست یک وزغ
یک چرخ می زنند
دزدانه با اسف نگهم می کنند و بعد
آرام و نرم نرم
بر گونه های پنجره ی سرد این اتاق
چون دانه های اشک
ساییده می شوند
در ماوراء زخمی پرچینه های باغ
تنها حرارت دستان سرد کاج
هرم تنفس گنجشک کوچک است
سرما برای کاج
چون مرگ آفتاب
بی رنگ و مضحک است
****
از این اتاق کوچک بالای بالکن
چندان نه آشکار
تصویر گنگ و خامش سیمای خانه ها
در هاله ای سپید« فقط دیده می شود»
شهر آرمیده است
***
در لابلای کهنه ورقهای ذهن من
دیروزهای دور
پرواز می کند
در انعکاس حسرت ایام دور دور
خودکار می دود:
انگار صبح بود
با کفشهای خیس
مداد و
کتاب و
کیف
در زورق تفکر سُر خورده روی برف
بر بستر سپید زمین گام می نهاد
با دستهای سرد
با کفشهای شپشپه از آب و نمزده
در فکر طرح صورت برفینه آدمش
لیکن برای او
مفهوم واژه ی خنک و سرد مرده بود
آن روزهای دور
تقدیم دوستان صمیمی گلوله برف فشرده بود
آری «گلوله برف»
آمیخته به گرمی دستان کودکی
(افسوس و آه
هدیه ی یاران تازه پا
بس سرد تر ز بارش برف شبانه است)
گر یاد آوری
یک چند پیش نیز
برفی سپید بر در و دیوارها نشست
روزی که در کشاکش آن کوچ سوختی
***
پسکوچه های برف زده خالی از عبور
هر قطره آب
قندیل یخ به چشمه ی هر ناودان سرد
سرشاخه های دست برآورده سوی نور
نمناک و لخت و عور
دانم که روی نیمکت پارک این زمان
انبوه برف سرد
جاهای خالی همه را پر نموده است
دانم که ...
هیچ ...هیچ
****
پرواز دسته جمعی و گنگ کبوتران
چون رقص دختران به تن جامه ی حریر
در نور ماهتاب
در قالب سقوط اسیر از شتاب ماند
گنجشک از مقابل چشمان من پرید
دستان سرد کاج به سویش دراز ماند
پروازها همیشه پر از رمز و راز ماند
آری
ببار برف
بر دستهای کاج
بر شاخه های خشک
بر زخمهای بر لب پرچینه های باغ
حتی بیا اتاق مرا نیز فرش کن
***
سنگین ببار برف
بر کوچه ی تکیده و بن بست خانه مان
اینجا کسی دگر در ما را نمی زند
این کوچه رهگذار ندارد
ببار برف
دوم دی ماه ۸۶-توی اتاقم و غرق در دل نگرانی های مبهم این روزها
انگار برای اخوان ، همه ی سال زمستان است...
پ.ن۱:سرانجام از پایان نامه مان نیز دفاع کردیم و با نمره ۱۹ سرفراز بیرون آمدیم!
پ.ن۲:راهی ام ، راهی جایی...احتمالا حالا حالاها هم برنخواهم گشت.