تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید

خواب دیدم که وطن خنده زنان خواهد شد            قیمت نفت به یکباره گران خواهد شد

هشتمین مجلس ما ،    پارلمان خواهد شد            نفس  باد صبا مشک فشان خواهد شد

                            عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

دولت از جیب خودش پول به من خواهد داد          به جوانان وطن حرفه و فن خواهد داد

حق و آزادی  و  اکرام   به  زن  خواهد داد          ارغوان  جام عقیقی به سمن خواهد داد

                        چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

ساعت و لحظه ی پرواز نیابد  تاخیر         سهل و آسان بشود چاپ کتاب و تحریر

وعده دارم بروم از پی  دیدار  وزیر!         گر ز مسجد به "خرابات! " شدم عیب مگیر

                 مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

دیگر از سهمیه بندی تو  نیاری  سخنی        هست  بنزین به فراوانی و ارزان ثمنی   

همه دنیا بخورد حسرت این سان وطنی       ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

                        مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد؟

«کلمنته» که "شفق" از سخنانش رنجید        ندهیمش  چو کشد خویش ، مگر «تیم امید»!

«کاپلو» نیز شود  بهر  تصدی  کاندید!        ماه  شعبان  مده از دست قدح کاین خورشید

                        از نظرتا شب عید رمضان خواهد شد

فقر را کاهش  بی  حد بشود  در نسبت        شب  عید  از  همه سو کاسته گردد قیمت

روز نوروز به هرسفره فراوان نعمت        گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

                            که به باغ آمد ازاین راه و از آن خواهد شد

مشکل  هسته ای دولت  دکتر محمود          حل  شود با سه چهار پنج جلسه گفت و شنود      

صلح آید به فلسطین ومسلمان و یهود          مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

                            چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

خواب می دیدم وخوش بود مرا لیک چه سود     خواب زن در همه دوران چو شنیدم  چپ بود!

 گرچه امروز "فرانک"   تو  نیابی  مقصود      حافظ  از  بهر  تو   آمد   سوی   اقلیم  وجود

                              قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

کمی تا قسمتی آسمان قلبم رنگ شِکوِِِِِِِِِِِِه گرفته ، بی انگیزه ، خسته و بیش از هرچیز تنها هستم.

قدیم ترها سه تار خیلی کمکم می کرد تا از این حال بیرون بیام ، اما الان حتی مایل نیستم به طرفش برم

حالی دارم شبیه این غزل مرحوم " حبیب یغمایی"

 

تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را

                                           چه  سود  از  زندگاني  چون  تبه كردم  جواني  را

 

بود خوشبختي اندر سعي و دانش در جهان ،امّا

                                            در  ايران  پيـروي    بايد    قـضــاي   آســـماني را

 

به  قطع  رشته  جان  عهد  بستم  بارها   با  دل      

                                        به من آموخت گيتي سست عهدي سخت جاني را

 

كي  آگه  مي شود  از  روزگار   تلخ   ناكــامـــان

                                           كسي  كاو  گسترد  هر  شب  بســاط كامراني را

 

به دامان خون دل از  ديده  افشاندن   كجا   داند

                                           به ساغر   آنكه   مي ريزد   شراب  ارغـــــــواني را

 

نخواهد عمر جاويـدان  هر  آنكو  همچو من بيند

                                           بـه   يك   شام   فراق   اندوه   عمر  جاوداني    را

 

مذاقت   تلخ تر  از  زهر بودي چون  مذاق   من

                                            تو  هم  اي ناصح ار مي ديدي آن شيرين زباني را

 

وفا   و  مهر  كي  دارد  «حبيبا» آنكه ميخواند

                                            به    اسـم    ابلهی   رسم   وفا   و مهربانی  را

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

...زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت...

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد...


چهل و یک سال از چهار و نیم لعنتی  ۲۴ بهمن ۴۵ ، بعد از ظهری که فروغ را با خود برد گذشت.همیشه به فروغ فرخزاد به چشم آموزگاری می نگرم که با واژه واژه ی شعرش ، مخاطب خود را به بینایی می رساند.می آموزد که "چون صفر در تفریق و جمع و ضرب " حاصلی همواره یکسان نداشته باشیم و "در حجره های مسجد چون زیارتنامه خوانی پیر " نپوسیم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

هنوز پگاه بود که سپاه بزرگ وارد شهر شدند.فرمانروا به پاس این کامروایی دستور جشن و شادمانی داد و روسپیان نیز به این جشن فراخوانده شدند.

در گرماگرم می گساری و فریادهای مستانه ی بیگانگان تائیس -روسپی اهل اتیک-آخرین زخم را بر پیکر شهری که شاهکار هنر و فرهنگ روزگار خود بود وارد کرد؛ پیشنهاد آتش افروزی پارسه...

شب هنگام در شهر ،  جز عربده های مستانه ی مقدونی ها ، دود و بیست و پنج هزار قاطر و شتری که گنج های دویست ساله ی ایرانیان را به غارت می بردند خبری نبود.سکوتی اشک آلود بر مردمی که هرگز طعم زیردستی بیگانگان را نچشیده بودند فرود آمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

"اینجانب پس از دریافت حکم ، به محاکمه مجرمین درجه ی یک پرداختم،اولین کسانی که در دادگاه محاکمه و به جزای عمل خود رسیدند ،  عبارت بودند از: نعمت الله نصیری ، رئیس سازمان ساواک و خسروداد ، فرمانده هوانیروز و ناجی،فرمانده نظامی اصفهان و رحیمی ، فرماندار نظامی تهران و رئیس شهربانی کل کشور،این چهار نفر در شب ۲۴ بهمن ماه ۱۳۵۷ در مدرسه رفاه اعدام شدند و حکم اعدام آن ها را اینجانب صادر کردم.

در آن شب ، من تعداد ۲۴ نفر را محکوم کرده بودم که به علت دخالت ها، فقط دستور اعدام چهار نفر یادشده را صادر کردم.

البته من با خوردن خون دل سرانجام توانستم درجا همان ۲۴ نفر را به تدریج اعدام کنم...

افرادی که در دادگاه های انقلاب با حکم اینجانب اعدام شدند ، از مهره های اصلی دستگاه و نظام شاهنشاهی بودند و من هیچ گونه رحمی به آنها نکردم..."

خاطرات آیت الله خلخالی ،جلد اول ص ۳۵۲

بررسی تاریخ انقلاب اسلامی بدون در نظر گرفتن زندگی برخی  شخصیت های تاثیر گذار آن امکان پذیر نیست و در روزهای نخست پیروزی انقلاب ،  نخستین حاکم شرع دادگاه های انقلاب ، شیخ صادق خلخالی از چهره های مهم محسوب می شد.بسیاری از نزدیکان آیت الله خمینی همچون مهندس بازرگان ، بنی صدر ، ابراهیم یزدی و ... تلاش زیادی در جهت جلوگیری از آنچه که خلخالی از میان بردن عناصر ضد انقلاب می نامید از خود بروز دادند ولی در انجام این کار ناموفق بودند.

به نظر می رسد بسیاری از این اعدامها به صورتی احساسی انجام گرفت، زیرا هر عقل سلیمی می پذیرد که محاکمه ی ۲۴ نفر در نصف روز (در خوشبینانه ترین حالت محاکمه هر نفر ۲۰ دقیقه) و بدون رسیدگی به اعتراض آنها نه از نظر اسلامی و نه از منظر انسانی صحیح بوده است؛ حتی اگر جرم آنها بدیهی بوده باشد.

در میان اعدامیان دادگاه های انقلاب نام کسانی را که از روی جبر زمان محمدرضاشاه را مدح کرده اند مانند سید جواد ذبیحی،خواننده ای که هنوز در شب های ماه رمضان دعای سحرش از صدا و سیما پخش می شود و یا محمدتقی روحانی ، گوینده رادیو در زمان شاه .به گفته ی آیت الله خلخالی جرم همه ی این افراد یکسان بود: "افساد فی الارض"  برگرفته از آیه ی ۳۸ سوره ی مائده ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

یاد آن  که خاک ایران، در انقلاب بهمن

شد غرق نور ایمان، در انقلاب بهمن

 

مردم که از حکومت بیداد دیده بودند

گشتند کامگاران، در انقلاب بهمن

 

با کوچ شاه خائن ، آمد امام امت 

 آخر رسید هجران ، در انقلاب بهمن

 

خلقی که سهمی از نفت تا آن زمان نمی دید

گشتند سهم خواهان ، در انقلاب بهمن

 

هر کس که بود عمری زندانی سیاسی

آمد برون ز زندان ، در انقلاب بهمن

 

اما برای مردم هرگز نداشت سودی

احوال شد پریشان ، در انقلاب بهمن

 

در گیر و دار تغییر ، شمشیر شرع حاکم

گردید تیز و برّان ، در انقلاب بهمن

 

جمعی به اسم یاغی ، جمعی به اسم طاغی

آواره و گریزان ، در انقلاب بهمن

 

قاضی شرع واسلام با حکم رهبر خلق

می کشت سهل و  آسان ، در انقلاب بهمن

 

ساواک گرچه تعطیل شد، لیک بدتر از آن

دولت نهاد بنیان ، در انقلاب بهمن

 

وان سهم خلق از نفت ، در جبهه های جنگی

خون گشت و چشم گریان، در انقلاب بهمن

 

وان وعده های  شیرین،" آزادی و عدالت"

دیگر نگشت عنوان ، در انقلاب بهمن

 

هرکس که کرد فریاد از ظلم و جور و بیداد

 اعدام گشت پنهان ، در انقلاب بهمن

 

آزادی بیان و روشنگری مردم

دیگر ندارد امکان ، در انقلاب بهمن

 

بس کن حکایت تلخ، در سالروز شادی!

لعنت نما به شیطان ، در انقلاب بهمن!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

پس از آنکه ترکیه رسما به مولانا برچسب غیر ایرانی بودن زد ، افغانستان نیز به تناسب زادگاه مولانا (بلخ) ، او را غیر ایرانی و شاعری افغان می نامد.

در مورد ادعای ترکیه چندان نیازی به سخن نیست ، که مولانا تنها جرمش برای تغییر وطن! وفات در کشور بیگانه بود؛ و با این وضعیت اگر مسئولین فرهنگی فرانسه فی المثل فردا روزی اعلام کردند مرحوم صادق هدایت ، داستان نویسی فرانسوی است چندان جای تعجب نخواهد بود!

مولانا در بلخ که در آن زمان یکی از شهرهای معروف ایران خوارزمشاهی بود ، به دنیا آمد.بنابراین برای شناخت موطن مولانا نخست باید بلخ را به خوبی بشناسیم. این شهر که به قولی بنیانگذارش ، جمشید پادشاه افسانه ای ایران بوده،شهر آریان هایی است که نزدیک  به دوهزار سال پیش از میلاد به فلات ایران پای نهادند.بلخ یکی از معروفترین شهرهای ایران باستان و خراسان به شمار می رود. چنانکه گفته اند زرتشت پیامبر باستانی ایران ، در این شهر متولد شد .

بلخ مشاهیر زیادی همچون ابن سینا ، مولانا ، دقیقی و ... را به جهان معرفی کرد و در حقیقت همواره یکی از شهرهای مهم فرهنگی ایران(تا پیش از استقلال افغانستان) بوده.

همان طور که می دانیم ایران در لغت به معنای سرزمین آریان هاست و آریان ها پس از کوچ از سرزمین قدیم  خود، در نواحی شمال افغانستان کنونی و بعدها سراسر این دیار و از آنجا به مابقی نقاط ایران پای نهادند.

حال به فرض محال ، روزی را تصور کنید که بخشی از خراسان کنونی  ، از ایران جدا شده و فرضا ضمیمه ی خاک افغانستان گردد.آیا در چنین حالتی فردوسی ، خیام ، عطار و بسیاری سخنوران فارسی زبان دیگر ساکن آن دیار ملیت غیر ایرانی خواهند داشت؟

آیا برای اثبات ملیت یک فرد ، باید تغییرات حاکمیت سالیان بعد از فوتش را در نظر گرفت یا او را با سخن ، آثار و ملیت عصرخودش می شناسیم؟

به نظرم پیوند  میان ایران و افغانستان (آریانا - خراسان) به قدری زیاد هست که نمی توان گفت مشاهیر این دو کشور از یکدیگر جدا هستند. ایران ، افغانستان و تا حد زیادی تاجیکستان  آن قدر اشتراکات فرهنگی و ادبی با هم دارند که فارغ از مرزبندی های سیاسی می توان آنها را یک مجموعه ی واحد دانست.

داشتن تقویم مشترک ، نوروز و زبان مشترک و بسیاری وجه های دیگر میان این ملت از هم جدا ، موجب نزدیکی بیشتر آریان های ایران و افغانستان می گردد.

در اینجا خطاب به دوستان افغانی می گویم به عنوان یک آریایی فارسی زبان ، حافظ  ، سعدی ، فردوسی ، خیام و هزاران پارسی سرای دیگر ایران نیز با شما خویشاوند می دانم ، زیرا  این مرزبندی های سیاسی سده های اخیر ، هرگز نمی تواند مولانا را از ایران و شیرینی  شعر سعدی و حافظ را از افغان ها بگیرد.

و اگر امروز از خود مولانا در باره ی وطنش بپرسیم ، موطنش را همه ی جهان پیرامون ما معرفی خواهد کرد و به این نکته ما را رهنمون می کند که چقدر  اصل فلسفه ی وجودی او را فراموش کرده ایم.

 

ختم کلام با غزلی از مولانا که از خواندنش لذت بسیار می برم:

 

چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم

نه ترسا نه یهودیّم نه گبرم نه مسلمانم

 

نه شرقیّم ، نه غربیّم نه بریّم نه بحریّم

نه زارکان ، نه طبیعیّم نه از افلاک گردانم

 

نه از خاکم نه از آبم نه از بادم نه از آتش

نه از عرشم نه از فرشم نه از کونم نه از کانم

 

نه از هندم نه از چینم نه از بلغار و سقسینم

نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم

 

نه از دنیی نه از عقبی نه از جنت نه از دوزخ

نه از آدم نه از حوا نه از فردوس و رضوانم

 

مکانم لا مکان باشد نشانم بی نشان باشد

نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم 

-----------------------------------

پی نوشت : سقسین، شهری است از ترکستان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

برای من مایه ی خرسندی و خشنودی است که شما دوستان  ، نخستین خواننده ی این غزلم هستید...

معتکف باز نشینیم به غمخانه ی دل

باز آتش زده غم بر پر پروانه ی دل

 

شرر از غم به دلی سوخته دارم چون شمع

در شگفتم من از این خنده ی مستانه ی دل

 

بس که از روی خیال تو به دل نقش زدم

نه خلیل است و تبر چاره ی بتخانه ی دل

 

لاله رویید ز بس خون دل از دیده چکید

به تن دشت از این کوچ غریبانه ی دل

 

دل دگر همدمی از دلبر و دلدار نجست

که نماندست به گیتی بجز افسانه ی دل...

هفت بهمن هشتاد و شش

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

    سازمان دولتی در دوره اشکانیان به صورت کرده خدایی یا همان ملوک الطوایفی است.بطوریکه بر پایه ی تقسیمات کشوری هر یک از واحد های کشوری - اداری را شهربی (استانداری) می نامیده اند.

 در کارنامه ی اردشیر بابکان آمده در واپسین روزهای دوره ی اشکانی ، کشور متشکل از دویست و چهل کرده خداییبوده است.

در عین حال در نقاط مختلف ایران پادشاهانی محلی همچون پادشاه ماد و پادشاهی ارمنستان و... نیز به صورت موروثی به حکومت نواحی مربوط به خود می پرداختند ،گواینکه به دولت بزرگ اشکانی باج می پرداختند.

پادشاهی در میان اشکانیان موروثی نبوده  و تنها شرط لازم و کافی برای به حکومت رسیدن این بود که  عضو خاندان اشکانی باشد.

گرچه این عوامل اشکانیان را از به وجود آوردن یک دیوان محاسباتی بزرگ بی نیاز می نمود ، در اواخر دوره ی اشکانی ، قدرت گرفتن روزافزون حکومت های محلی و نیز قدرت یافتن  شهرب ها ، باعث سست شدن پایه های حکومتی اشکانیان گردید.

سازمان نظامی اشکانیان نیز به دلیل چندپارگی و عدم تمرکز از قدرت تصمیم گیری یکپارچه ای برخوردار نبود.هرگاه نبردی در می گرفت ، شاهنشاه نیروهای تحت رهبری آزادگان را که در نواحی مختلف ایران پراکنده بودند به دربار فرامی خواند.این نیروها به فرمانده ی خود بیشتر وفادار  بودند تا به شاهنشاه اشکانی.

یکی دیگر از عوامل ضعف اشکانیان این بود که نتوانستند اتحاد و یکپارچگی ملی (همانند آنچه ساسانیان بعدها به وجود آوردند) در کشور ایجاد کنند.

مجموعه ی این پراکندگی ها موجب شد تا سرانجام در سال 226 پیش از میلاد ، اردوان پنجم ، آخرین پادشاه اشکانی از اردشیر ساسانی شکست خورده و با مرگ اردوان ، رسما دوران حکومت اشکانیان در ایران به پایان رسد.

پ.ن: کرده خدایی، مرکب از واژگان "کرده" به معنای بریده و خدایی به معنای "سلطنت" است که در مجموع همان ملوک الطوایفی را می رساند.

پ.ن ۲: شهربی ، همان واژه ای است که وارد زبان یونانی شده و به ساتراپ معروف گردیده ، در لغت باستان به معنای محافظ شهر است.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

در زمان ولگش(بلاش) اول پادشاه اشکانی  که نوه ی گودرز قهرمان افسانه ای شاهنامه هست، بازمانده ی گرایش های یونانی توسط این پادشاه از میان رفت پ.

از زمان او ، الفبای ایرانی ، که از خط آرامی منشعب شده بود ، برای نخستین بار بر سکه ها پدیدار شد و بر یک روی سکه نقش آتشدانی ضرب نمودند که نماد رسمیت دین زرتشتی در زمان این پادشاه است.

بنا بر روایات زرتشتی ، در زمان ولگش متون اوستایی از نو گردآوری گردید و برخی  محققین این پادشاه را به عنوان احیا کننده ی آیین زرتشتی نیز می شناسند.

نام های یونانی شده ی شهرهای ایران نیز در زمان همین پادشاه به صورت دیرین ایرانی خود در آمدند.

اشکانیان به دلیل حضور در مشرق ایران ، سواران زبده ای بودند و چنانکه ژوستین می نویسد در بزم و رزم همواره سوار بر اسب بودند.بازی معروف چوگان در زمان اشکانیان پدید آمد و از ایران به دیگر نقاط جهان کشیده شد.

خداینامه که مایه ی اصلی نگارش شاهنامه به شمار می رود در این زمان به شکل قطعی خود در آمده.

علاوه بر این ، شاهان اشکانی نقاط مثبت فرهنگ یونانی را نفی نمی کردند و گفته می شود تماشاخانه های زیادی در ایران وجود داشته و نمایشنامه های یونانی توسط ایرانیان اجرا می گردید.

در دوره ی اشکانی به مانند دوره هخامنشی هیچ گونه کشت و کشتار دینی در کشور دیده نمی شود.اشکانیان نسبت به ملل دیگر بسیار رئوف بوده اند و می بینیم که از یهودیان در مقابل حمله ی روم به فلسطین حمایت نموده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

پس از تسلط اسکندر بر ایران ، یکی از مهمترین مشکلات اداره ی این کشور برای او و جانشینانش شکاف فرهنگی میان مردم ایران با آنان بود.

هرچند سلوکس زن سغدی گرفت و نژاد سلوکیان با ایرانیان در هم آمیخت اما این مساله هم کمکی به یونانیان ننمود.دامنه ی این اختلاف فرهنگی تا جایی پیش رفت که سلوکیان تصمیم به مقیم کردن کوچ نشینان یونانی در سرزمین های تحت تصرف خویش گرفتند و به بیان دیگر خواسته یا ناخواسته سعی در یونانی کردن فرهنگ ایرانیان کردند.

مشکل دیگر سلوکیان عدم توجه به آبادانی و عمران شهرها و مناطق مختلف ایران بود که این موضوع نیز زمینه ساز نارضایتی مردم ایران را فراهم می کرد.

به هر حال  تلاش های یونانیان در تزریق فرهنگ بیگانه به مردم ما دیری نپایید که نتیجه ی عکس داد.یعنی اوضاع حکومت سلوکیان آشفته گردید و جنبش مبارزه با بیگانگان توسط ارشک بنیان نهاده شد.

تا زمان مهرداد دوم این مبارزات ادامه داشت و سرانجام مهرداد دوم پس از تصرف سراسر بین النهرین و نیز آزاد سازی  نواحی شرقی هرات و پارت  رسما خود را پادشاه خواند .

مهرداد دوم ، جهت قانونی نمودن حکومت خود ، اشکانیان را وابسته به هخامنشیان معرفی نمود و این مساله به حاکمیت ایشان در نظر ایرانیان مشروعیت بخشید.

مهرداد دوم پس از این پیروزی ها به امور کشور نظم و سامان بخشید .راه اقتصادی معروف ابریشم در زمان این پادشاه گشوده شد.

بدین ترتیب تلاشهای چندین ساله ی ایرانیان در رهایی از چنگال بیگانگان به ثمر نشست و نخستین سلسله ی ایرانی پس از حمله ی اسکندر در این کشور بنیان نهاده شد.

اگر منصفانه نظری به تاریخ بیاندازیم باید قبول کنیم که آزادی های مذهبی و فرهنگی در دوره ی اشکانیان کمتر از هخامنشیان نبوده و شاهان اشکانی نیز از مقبولیت خوبی در نزد مردم برخوردار بودند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فرانک  |