|
از هر چه که سخن به میان آید
|
نیلوفر در مرداب زاده می شود
در لای لجن رشد می کند
و آهسته آهسته سر از مرداب بیرون می آورد
و به آسمان خیره می شود
اما به گل و لای مرداب آلوده نمی شود
من نیز همین راه را طی کرده ام:
در جهان برخاسته ام
از آن عبور کرده ام
و به آن آلوده نگشته ام.
"بودا"
به هرحال دعای باران جزئی از فرهنگ چندهزارساله ی ایرانیان است (شاهدش دعای داریوش برای حفظ ایران از دروغ ،دشمن وخشکسالی است).
من فکر نمی کنم کشاورز زحمت کش یزدی چنان گناه کار است که مستوجب این خشکسالی باشد؛ نمی توانم قهر خدا به دلیل گناه مردم این خطه را بپذیرم.
دیروز نماز باران با هماهنگی هواشناسی! در شهر کویری یزد برگزار شد اما دریغ از قطره ای باران...
بدبختانه در دو قرن اخیر ، انگلستان آن قدر در تاریخ و سیاست کشور ما دخیل بوده که این حضور مرموزش تاثیرات روانی زیادی بر مردم ما گذارده ؛ شاید مهم ترین تاثیری که این کشور بر اکثر ایرانیان بجا گذاشته بیماری " دایی جان ناپلئونی" باشد.
نشانه های این بیماری به گونه ای است که شخص در وحله ی اول برای پاسخ به دلیل وقوع هر رویدادی می گوید : "کار کار انگلیساس" و نیز در شرایط پیشرفته تر باعث می شود فرد برای محکوم کردن دیگران ، او را عامل انگلیس و یا جاسوس بریتانیا معرفی کند.
این حساسیت و آلرژی به انگلیس به شکلی است که بیمار تصور می کند هر شخص انگلیسی یا غیر انگلیسی که کلامی درباره ی ایران بنویسد یا حرفی از ایران بزند ، هدفش استعمار ایران بوده است.
امروز مقاله ای در تبیان درباره ی رباعیات خیام می خواندم که نویسنده دلایل ترجمه ی رباعیات خیام به زبان انگلیسی را کشف کرده بود .
نویسنده ضمن نکوهش سیاست استعماری انگلیس این پرسش را مطرح می کند که :
به نظر نمی رسد که تاکید یک مترجم انگلیسی بر شعرهای خیام که تاکید بر خوش
باشی ، می نوشی و غصه فردا را نخوردن دارد ، و بزرگ و مهم کردن این اشعار و
حقنه آن به ملت از آن روست که هرچه ملت نسبت به وقایع بی تفاوت تر و ناآگاه تر ،
منافع انگلیس یا دولت متبوع جناب فیتزجرالد ایمن تر و فراوانتر؟
در پایان مقاله نیز متذکر می شود:
معمولا انگلیسی ها برای پیشبرد یک سیاست استعماری دست به تبلیغات فراوان می زنند و برای پروژه های استعماری خود هزینه های گزاف می کنند .بنا بر این اگر نقطه نظر نگارنده ی مقاله ی فوق درست باشد ، باید دولت انگلستان روی اثر فیتزجرالد تبلیغات کافی جهت شناسایی آن به دنیا می نمود. در حالی که چنانکه می دانیم ترجمه ی رباعیات خیام دو سال توی قفسه ی کتابفروشی ها خاک می خورد و دست آخر مجبور شد آن را به نسخه ای یک پنس بفروشد.
اندکی بعد از مرگ فیتزجرالد بود که یک مجله انتقاد کتاب به معرفی این اثر پرداخت و همین معرفی سبب ساز شهرت جهانی کتاب گردید ؛ کتابی که بعدها کارش به جایی رسید که چند سال بعد از مرگ فیتزجرالد ، وقتی کشتی تایتانیک به کوه یخ برخورد ، در جزء اشیاء باقیمانده مسافرین که از توی عرشه کشتی بدست آوردند چند جلد کتاب ترجمه رباعیات خیام نیز وجود داشت.(1)
رباعیات خیام برای انسان امروز حکم زلال رودی را دارد که انسان در کنارش می تواند دمی از زندگی سراسر غرق در اسارت ماشین رها شود و حقیقت زندگی را دریابد.همین خیام به صد زبان به ما پند می دهد که :
نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
و با هزاران لهجه به بشر زیاده خواه و جنگ طلب امروز فریاد می زند که :
هر یک چندی یکی برآید که منم با نعمت و با سیم و زر آید که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی ناگه اجل از کمین در آید که منم
یا:
کم کن طمع از جهان و میزی خرسند از نیک و بد زمانه بگسل پیوند
می در کف و زلف دلبری گیر که زود هم بگذرد و نماند این روزی چند
حال ، به گمان نویسنده ی مقاله ی مذکور انگلیس برای استعمار ایران خواسته به ملت ما از زبان خیام (البته با ترجمه ی انگلیسی فیتزجرالد) بگوید که طمع شان را از جهان کم کنند!!!
به نظرمن فیتزجرالد نه تنها به سفارش انگلستان دست به ترجمه رباعیات خیام نزد بلکه با ترجمه ی این رباعیات و زنده کردن فلسفه ی خیام، خط فکری را دنبال کرد که درس مبارزه با روح زیاده خواهی و استعمارطلبی انسان داشت.
گناه فیتزجرالد این است که خیام رباعی سرا را که جهل متعصبان و علمای ریاکار مذهبی، نام او را کشته بود دوباره در دنیا زنده کرد و فلسفه ی او را در مکاتب فلسفی اروپایی در حقیقت زایاند .
و گناه خیام رباعی سرا این است که بر خلاف جریان آب حرکت کرده و «شاد بودن» را «آیین» خود قرار داد.گناه او این است که از انسان می خواهد بر گذشته افسوس نخورد و خرم و امیدوار به آینده بنگرد.
مطمئن باشید اگر خیام و ملاصدرا و فردوسی و حافظ و دیگر اندیشمندان گذشته ایران هم اینک در میان جامعه ی ما بودند ، برچسب انگلیسی به آخر نامشان اضافه می کردیم!!!
(1) هواخوری باغ ، دکترباستانی پاریزی ، ص 299
می کرد به چشمم جلوه گری
من بودم و تنها صورت او
من بودم و شب در بی خبری
***
تک سکه ی سیمین سپید
بازیچه ی سرگردان سپهر
آرام نبود از چرخش تن
یک رو به زمین ، یک روی به مهر
***
می برد مرا همراه نسیم
تا آن طرف دریای خیال
می برد مرا تا پشت افق
می برد مرا با پای خیال
***
در خلوت خاموش من و او
تنها من و او ، تنها تو و من
هرچند که یک دم لب نگشود
از قصه ی ما می گفت سخن
***
مجروح تن قاب شب من
از بیخودی این تیر نگاه
شاید که ببینم بار دگر
سیمای تو در..... آیینه ی ماه
فرانک - نیمه شب ۲۲ فروردین ۸۷ - یزد
فاطمه حرفش را قطع کرد :
- دیگر چیزی نگو،آدم دوست دارد چون دوست دارد، همین، هیچ دلیلی برای دوست داشتن وجود ندارد.
پائولو کوئیلو
سر توماس ادوارد لاورنس (لورنس عربستان)
آن دم که بعد آن همه روز انتظار من
باز آمدی دوباره به سردی کنارمن
آسان ز خاطرم همه بد عهدی ات برفت
روشن شد از فروغ رخت شام تار من
دل در هوای خواهش آغوش مست تو
از کف ربود دامن صبر و قرار من
اما ز آرزوی خوشش حاصلی نبرد
بیهوده بود امید ِ دل داغدار من
لبخند تلخ تو به تمنای عشق گفت
دیگر خزان شود ز جدایی بهار من
گفتی که هرچه بود گذشت و تمام شد
واین عشق پوچ هیچ نیاید به کار من
دانستم این که : "دیگری" از تو ربوده دل
دیگر تو نیستی به دگر بار یار من
پرسیدمت چرا و ندادی تو پاسخی
شاید شدی از این سخنت شرمسار من
گفتم چه شد حکایت آن روزهای خوب
گفتی که قصه بود و نبود اختیار من
گفتم که قصه ای که به قلبم نگاشتی
کی می رود ز سینه ی امیدوار من؟
گفتی گذار روز و مه و سال می برد
از دل حدیث عشق من و اعتبار من
گفتم ...ولی دگر تو نبودی که بشنوی
رفتی و سوخت آتش غم برگ و بار من
امروز سالهاست که نقش فسانه ات
مانده ست در میانِ دلِ بی قرار من
فرانک - نخستین ساعات ۱۷ فروردین ۸۷
۲- این غزل محصول مشترک من و مسیح هست!!! (قرمزها از من و آبی ها از مسیح )
کاش می شد که ترا تنگ در آغوش کشم
دست بر صورت و گیسوت و بناگوش کشم
لب نهم بر لبت و پاک ببازم دل و جان
دست از عقل و سر و دین و دل و هوش کشم
تا کی از حسرت اندام تو ای آفت جان
همه شب تا به سحر ناله ی خاموش کشم
آرزوهاست بدل زان بت مهرو اما
چه جفاها که من از نرگس جادوش کشم
فرصتی می طلبم تا که در آغوشش باز
این تن واله ی شوریده و مدهوش کشم
گر چه در خاطر تو نام من عاشق نیست
نقش خود بر دل تو "زود فراموش" کشم...
احساس می کنم هیچ چیزی نمی تونه منو از اینکه شاد باشم منع کنه...هیچ چیز(و این کمی حس دلهره بهم می ده)
احساس می کنم بهتر معنای شعرهای همدیگه رو می فهمیم
احساس می کنم خوشبخت ترین دوی روی زمینیم
احساس می کنم می تونیم تا آخر دنیا دو نفری بی تفاوت به گذر زمان دنبال قافیه ی" آغوش " بگردیم
الان می فهمم ابر و باد و مه و خورشید فلک فقط دست به دست هم داده بودند تا من بیشتر از همیشه شاد باشم.
حتی اگه پرسپولیس از ذوب آهن باخته ، حتی اگه از استقلال هم پنجشنبه ببازیم...باز هم فکر نمی کنم تاثیری روی خوشحالی این روزای من بذاره!
همیشه به ازدواج با احتیاط و دوراندیشی نگاه می کردم ، بنابراین بیشتر سعی کردم از روبرو شدن با آن طفره می برم.
انتخاب شدن ، یا انتخاب کردن هم خود مساله ی دیگری بود که مخصوصا در جامعه ی ما هنوز جای بحث زیاد داره.
یک زمانی ، زمان پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما انتخاب بیشتر با خانواده ها بوده و خود زوج کمترین نقش را در این میان ایفامی کردند؛ مثلا مادربزرگم تعریف می کند که اولین بار حدود دو هفته بعد از انجام مراسم عقد ،آن هم بصورت دزدانه و دور از چشم پدرش همسر خود را دیده.
جامعه ی ایرانی از این طرز تفکر عبور کرده و امروزه خوشبختانه یا متاسفانه دست نسل جوان برای برگزیدن همسر آینده شان بسیار باز هست ؛ چه بسا قبل از ازدواج دختر و پسر بیشتر با هم ارتباط داشته باشند تا بعد از ازدواجشان!
بنظرم نه این و نه آن راه مناسب برای ازدواج نبوده و نیست . در میان نسل امروزمان هم ازدواج های منتهی به شکست زیاد دیدیم که در حقیقت دختر و پسر توی مدت نامزدی شان برای هم نقش بازی کردند...
از نظر من مهم ترین شرط در رابطه ی زناشویی وفاداری و درست پیمانی است، با این شرط خیلی از مسائل دیگه حل خواهد شد.البته لازمه ی این وفادار ماندن عشق است که مانند ستاره ی قطبی ، راهنمای راه زندگی انسان هست.
بنابراین همچنان معتقدم که ازدواج همان هندوانه ی سربسته هست و تا شکسته نشود داخلش معلوم نمی شه؛ بقول حافظ حقه ی مهر برآن مهر و نشان است که بود...!
این حرف ها را زدم تا بگم الان 5 روز هست که من هم از این هندوانه های سربسته (اما به شرط چاقو !) خوردم . روز ششم فروردین که همیشه از روزهای مورد علاقه ی من بوده ، به روز بسته شدن پیمان ازدواج من و همسرم در آمد . در این روز خجسته که عید نوروز و میلاد دو پیامبر( زرتشت و رسول گرامی اسلام)به یک روز افتاده بود، من و مسیح(پسر دایی ام) طی یک مراسم ساده به عقد هم درآمدیم ، خیلی ساده و مختصر و مفید...تا خدا چه خواهد.
زیباترین هدیه را یک دوست ، به من و مسیح داد و اون یک SMS بود که خطاب به ما دوتا گفته بود:
زندگی زناشویی را همه عاشقانه آغاز می کنند ، خوشا کسانی که آن را هنرمندانه به پایان ببرند.
بقول یکی از دوست ها ، هنوز داغم و نمی فهمم ! اما فکر می کنم بزرگترین تغییری که نسبت به قبل از ازدواج تووی زندگیم پیش بیاد مهاجرت از تهران به شهر کویری یزد خواهد بود.
پ .ن : بخشی از ننوشتن این روزهای من به خاطر همین مساله بود ...از همه ی شما دوستای خوبم که به من لطف داشتید سپاسگزارم و دوستون دارم.
باز خاکت زنده شد با ارغوان و یاسمین
خنده کن می نوش و از پروردگار خود بخواه
تا بماند جاودان نوروز شادی آفرین
فرانک - نوروز ۸۷
پ.ن۰ :این دوبیت را روز اول فروردین گفتم ولی به دلیل عدم دسترسی به اینترنت ارسالش تا الان زمان برد.
پ.ن۱:سال خوبی را برایتان آرزومی کنم.
پ.ن۲:در سال جدید دوست دارم بهتر از پیش باشم، در همه ی زمینه ها ، بنابراین می خواهم کمتر بنویسم و بیشتر خواننده ی وبلاگهای شما باشم.(و به احتمال زیاد دیگر نخواهم نوشت)