تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید

از جان  برای هر سخنت گوش می شوم

گاهی اگر کنار تو خاموش می شوم

 

 در خاطر منی و ندانم که از چه روست

کز خاطرت چو رنج فراموش می شوم

 

حاجت به باده نیست که مستی دهد مرا

کز نرگس نگاه تو مدهوش می شوم

 

در آتشم فکندی و ماندم بر عهد خویش

بنگر که  پاک همچو سیاووش می شوم

 

آغوش بی هیاهو و آرامم آرزوست

امشب که با خیال همآغوش می شوم

 

نزدیک یک صبح دوشنبه آخرین روز اردی بهشت/تهران ، خانه ی عزیزترین مادربزرگ دنیا

به اونی که خبر نداره تو این 127 ساعت اخیر چه به روز من اومده:

بیا و برای یه بار هم که شده اینجا شعرمو بخون ، نپرس از من ،که جوابم همون خواهد بود؟ اصلا کی گفته من افسرده ام؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

بیدار مانده ام

امشب دوباره باز

کز لابه لای گیسوی محبوبه های شب

می آورد نسیم ، خیال تو را به ناز

امشب که از درخشش  مهتاب ، آسمان

پوشیده از حریر تن لخت خویش را

گویم به ماهتاب

موهوم قصه های خیال پریش را

بیدار مانده ام  من و  با یاد لحظه ها

آن لحظه های خوش که نیاید دوباره باز

سرگرم عشق بازیِ با خاطرات دور

در کوچه باغ یاد تو

تنها کنم عبور

آید به خاطرم:

شبهای میهمانی  با جیرجیرکان

تنها حکایت شبهای بی حصار

افسون  چشمهای فریبنده تو بود

دستان من به مخمل آرام آسمان

تا گیسوان خوشه پروین  کهکشان

تا واپسین ستاره خوشبخت  می رسید

من با سکوت تو

سرمست می شدم

با  آتشین نگاه تو پابست می شدم

می گفتی از تمامی دنیا  برای خود

آغوش دلربای ترا دارم آرزو

آهسته  می گذشت شب از پیش  ما و باز

سیمای ماه با من و تو داشت گفتگو

امشب دوباره باز

من در میان  ضجه ی دلتنگ ساز خود،

مهتاب آسمان و دلاویز عطر یاس

همراه شعر دلکش این جیرجیرکان

با قلب از خیال تو لبریز التماس

دارم ز روزگار جدایی بدل هراس

ساعت ۲ نیمه شب/۲۷اردیبهشت ۸۷/ تهران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

۱- اَه  از این بایدهای زندگی.باید زندگی کرد  ، بهمدیگه خو کرد و دل داد و سرانجام جدایی، این باید تلخ و بی حیا را پذیرفت . خدایا آخه چرا؟اونم به تلخ ترین شیوه آدم از دست رفتن عزیزترین هاشو ببینه؟

۲-امروز فوتبال داشت.و اصولا باید من خیلی خوشحال می بودم از اینکه شیر آقای امپراطور دوباره گرسنه ش شده بود.اما نمی دونم چمه؟

۳- امروز بزرگداشت فردوسی هم بود ، مثل همیشه بی سر و صدا ، مثل همیشه ما ملت درگیر اینیم که فردوسی نژادپرست بود یا وطن پرست ؟ فردوسی فئودال بود یا دهقانی که برای جهیزیه دخترش شاهنامه سروده...اصلا اگه فردوسی اینجا بود از دست هممون دلش خون بود.

۴- نمی دونم چمه ، دلم یه بیابون می خواد تا بتونم تا می تونم توش بدو ام.تا می تونم جیغ بزنم.دلم کویر می خواد...یه کویر که تا چشم کار کنه امتداد داشته باشه.تا دلت بخواد بدویی ...تا دلت بخواد جیغ بزنی؛ تا دلت بخواد به همه ی چیزایی که ناراحتت می کنن بد و بیراه بگی و کسی نباشه فکر کنه دیوونه شدی.

۵- چقدر جالبه که یه استاد مثل محمدرضا لطفی رو دعوت کنیم تلویزیون و وقتی بخوایم یکی از کاراشو نشون بدیم یا تصاویر گل و گیاه و رودخونه و آبشار بذاریم یا اینکه تصویر را جوری زوم کنیم که خدایی نکرده ساز زدنش دیده بشه.

۶-من بسی دلتنگم/و دلم می خواهد /سفری آغازم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

هیچ نمی دونستم این همه شاعر خوب داریم اینجا

راستش هیات داوران در انتخاب بهترین سروده حسابی گیر کردند و نمی دونن کدوم شعر را انتخاب کنند.فلذا از شما دعوت می شود برای انتخاب بهترین شعر به ما کمک کنید.

هم اکنون نیازمند یاری سبزشما هستیم.

۱- روایت برادر ارزشی حاج رضا ملقب به خواب کوتاه،  از  نرخ برنج:

 برنجی هست و چیز خوش خوراکیست
ولیکن قیمتش در وسع ما نیست
بیا آب و هوا را لقمه سازیم
که چندی بعد ، این هم سهم ما نیست

هرچند قافیه را رعایت نکرده اما راه حل خوبی برای معضل برنج ارائه داده

۲-سهراب عزیز:

برنج ار شد گران ما را غمی نیست! × × در ایران جنس ارزان قیمتی نیست!

ببر زنبیل خود تا کوی محمود ×× که جز آن از برایت مرهمی نیست!

دوبیتی خوبی ست اما قافیه مصرع دوم کمی لنگ می زنه؛ طنز خوبی داره دو بیتی ات

۳-سینا ، برنده مسابقه قبلی ، مدافع عنوان قهرمانی

یارب به بلا تو مبتلایم نکنی
در بحر گرانی به فنایم نکنی

گردیده گران برنج و هم قیمت گوشت
یارب به چنین وضع رهایم نکنی

برادر این رباعی که شبیه سروده های ابوسعید ابوالخیره ، خیلی وزن و قافیه ی خوبی داره اما کمی تم طنزش کمه انگار

۴- س-ر :

روی این کشور پر برکت و دنج
از رسیدن به تو ، آقای برنج
ما به لطف و کرم محمودی
دستمان قطع شده تا آرنج!

احسنت ، هرچند رباعی نیست اما طنز خوبی داره ، هیچ مشکلی از لحاظ قافیه هم نداریم باهات (هرچند چندان کشور دنجی هم نداریم  و انگار قافیه چو تنگ آید شاعر به ...!)اگه می گفتی توی این کشور پربرکت و دنج یه کم بهتر نبود؟

۵-فرزند همین آب و خاک ، ممنون که با حجم گرفتاری های شغلی قبول زحمت کردیدو سر کار این رباعی زیبا را برامون فرستادید، (بازم بگید بهره وری مدیران و کارمندان ادارات کشور ما پایینه ):

چندی است گران شده برنج رشتی
هم هندی و تایلندی و جنس مشتی
ارزان بنما قوت و خوراک ملت
یا آنکه مرا ببر به زیر هشتی

رباعی خیلی خوبی است البته مصرع دوم را باید با کمی دقت بخونید تا وزنش اشتباه نشه.

۶-و اما خودم(که قرار نبود شرکت کنم و داور باشم ، اما هوس کردم یه چیزی گفته باشم تا از قافله عقب نیفتم:

گردید برنج هم گران ای محمود
قوت همه خلق گشته نان ای محمود

گفتی سر کوی توست ارزان همه چیز
دردا که نمی کنم گمان ای محمود

۷-استاد عبادی عزیز هم قبول زحمت کردند و در این جمع حضور یافتند:

با رنج برنجی به کف آورده شود
تا ظهر کنار برگکی خورده شود
افسوس که تا لقمه به دندان برسد
از درد گرانی مشتری مرده شود

استاد این برگک را پیشنهاد می کنم عوضش کنید ، آخه مدتهاست معده های ما از این مدل غذاهای اعیونی به خود ندیده و می ترسم بدعادت بشیم.

۸-برادر مهدی ، حالا شمام که مثه ما دیگه نون از لای نون نکشیدید زود باخبر می شید که برنج گرون شده یا خیر .

 ۹-همیشه گفتم که  ارادت ویژه به ارغوان اشترانی داشتم و دارم  و خواهم داشت؛ بخواد نخواد همینه که هست.خلاصه قصیده ی طنزگون ارغوان را بخوانیم در همین زمینه:

صبا به لطف بگو احمدي نژاد رعنا را
كه سر به كوه و بيابان تو داده اي ما را
چگونه توان يافت در كمال تو عيب
تو در سفر ز رو برده اي قاره پيما را
به اهل نظر تو، اشارت نداده اي اي گل
كجاست كوي ارزان فروش آشنا را
نه گوجه توان خورد در اين روزگار غريب
نه دانه برنجي بيافت مرغ دانا را
اميد است فرانك كه عمرش به سلامت دراز باد
دهد دو سه مني برنج طوطي شكرخارا

یه تشکر ویژه هم به خاطر انعکاس این مسابقه در وبلاگ خوبش باید ازش بکنم.

انتخاب برنده رو به عهده شما می گذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

با توجه به استقبال بی نظیر از مسابقه شعری پیشین ، طرح جدید مسابقه شعر طنز با موضوع گرانی برنج اعلام می گردد.

از همه ی دوستان و علاقمندان دعوت می شود شعر خود را در قالب رباعی حد اکثر تا ۴۸ ساعت آینده بصورت کامنت در این پست قرار دهند.

جوایز ارزشمندی هم طبق معمول به برنده اهدا خواهد شد.

نظرات بعد از ۴۸ ساعت آینده به نمایش در می آید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

۱- این آثار متعلق به جباران تاریخ ایران است و نفرت از استبداد و جباریت، اینگونه آثار را در چشم و دل انسانها از جمله متدینین، بی جاذبه می‌کند.(مقام رهبری در سفر شیراز)

۲-به این جملات از سنگ نبشته های تخت جمشید بیاندیشید:

- من نمی خواهم که توانا بر ناتوان ستم کند.

-بخواست اهورامزدا من چنانم که راستی را دوست می دارم و از دروغ بیزارم.

-خواست خدا در زمین جنگ نیست ، بلکه صلح ، نعمت و حکومت خوب است.

-خدای بزرگی که شادی را برای مردم آفرید.

-اهورامزدا این کشور را بپاید از دروغ ، دشمن و خشکسالی

-در قانون من زورمند ناتوان را نمی زند و لگد مال نمی کند.

به راستی این همه ظرافت و هنر ، آیا نتیجه ی وجود یک حکومت جبار و ستمگر هست؟

لختی هنگام خواندن  این سخن خشایارشا درنگ می کردید:

تو که از پس روزگاران می آیی، اگر اندیشه کنی ، که در زندگی ات شاد  و در مرگ خجسته باشی ، به آن دستوراتی که اهورامزدا داده ارج گذار.اهورا مزدا مرا و مردم کشورم را از هر بدی نگاه دارد.

آیا پادشاهی چون کوروش جبار و ستمگر بود؟پادشاهی که به دین مردم سرزمین های تحت سیطره خود احترام می گذاشت و در آبادانی معابد و سرزمین هایشان می کوشید؟

دست کم باید بپذیریم که دوران هخامنشیان طلایی ترین دوره ی تاریخ ایران بوده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

چهره ی  دلبر  و  من  گلگون   اسـت                                 لیک آن از می و این از خون است

گر نه  بر  کشته  فرهاد   گذشـــــــت                                 آب شیرین ز چه  رو  گلگون  است

خون بـُوَد  قسمت  چشم  و  لب  ما                                  تا لب و چشم بتان می گون است

این شفق نیست ،که هرشام و سحر                                 خون  من  در  قـــدح  گردون  است

می  کـــند  از   رخ   لیــــلی  منـعــم                                  واعـــــظ شــهر مگر مجنون است؟

ســــــرو   گفتــــم   قد   موزون    ترا                                   آه از این طبــع که ناموزون  اســت

دانیــَم   خرقه ی  پرهیـــــز  چه شد؟                                  در خرابات به می   مرهون  است

می رود   از    پـی  تـــــرکان  «یغما»                                  چه  کنم   کار  فـلـک  وارون است

یغمای جندقی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

دل من دیر زمانی است که می پندارد

دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد و ظریفی دارد...

.............................................................................................................................

به زودی نامه هایی  که یک عزیز دوست داشتنی  برایم می فرستد را در این جا خواهم گذاشت.

آنچه که مهمه اینه که حرفهای شنیدنی او شاید دردهای مشترک همه ی ماست

مهم اینه که این نوشته ها دستخط قلبی مهربان و روحی پاک است.

پ.ن:همین دوست بود که کمکم کرد تا بتونم صدای سه تارم را در پس زمینه ی این صفحه قرار بدم.ازت ممنونم ترانه .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

 سلامم بر تو باد ایران  مهین  خاک  هنرپرور

درودم را پذیرا باش ای از سیم و زر  برتر

 

تو  را ای  نازنین میهن همیشه دوست می دارم

غبار خاک پاکت را به نقد جان خریدارم

 

چه گویم  زانکه خاکت بوستانی بیکران باشد

بهای یک وجب خاکت بهشت  جاودان باشد

 

خلیج نیلگونت ، لاله های واژگونت را

صدای تیشه فرهاد اندر بیستونت را

 

کویرت ، جنگلت ، دریای زیبای شمالت را

صفای اهل خوزستان و کارون  زلالت را

 

ستیغ و دره های خرم و زیبای  الوندت

شکوه  بی کران گنبد گیتی ، دماوندت

 

دلاور پهلوان سیستان  و زابلستانت

سرای عشق و ایمان و هنر ، خاک  خراسانت

 

دیار بابک و زرتشت ، آذربایحان داری

کهن مرز دلیران بیشه مازندران داری

 

جهان زآوای کُردت هر زمان در شور می آید

  که  گویی گفتگوی عشق  با تنبور می آید

 

زعطر نرگست در فرودین مستی دهی جان را

نسیم صبح نوروزت بهار آرد گلستان را

 

فریدون ها و کوروش ها  به دامن پرورانیدی

بدست کاوه ی بیدار ایران را رهانیدی

 

دلیل رنج  فردوسی مگر جز عشق ایران بود؟

وگرنه مدحت محمود بهرش سهل و آسان بود

 

چو از خاک تن سعدی نسیمی دلنشین آید

ز خاک عنبرینش بوی  عشقی آتشین  آید

 

به نام نامی ات سوگند تا جان در بدن داریم

در این دنیا دلی لبریز از مهر وطن داریم

 

وطن ، تا پای جان خویش سربازان این خاکیم

فرانک های آزادیم و آرش های دلپاکیم

                                                                             یازدهم اردی بهشت هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

واقعا انتخاب برنده ی مسابقه کار مشکلی است .فکر نمی کردم این قدر شاعر خوب داشته باشیم .با تقدیر از همه ی شماها که دغدغه ی ذهنی من( دونستن مصرع آخر این شعر) را حل کردید باید به اطلاع برسونم از نقطه نظر هیات داوران  برنده  مسابقه سینا می باشد که با مصراع زیبای خود ، نام خود را بعنوان برنده ثبت کرد:

دلبری تا که ستانم ز لبش کام کجاست؟

 دلایل انتخاب این مصراع :

۱- با توجه به کاربری "لب" و "بوسه" در مصراع نخست ، قاعدتا قافیه ی " کام" را باید به عنوان قافیه ی این مصراع انتخاب می کردیم تا مراعات نظیر بجا آورده شود.

۲- با توجه به متن بیت نخست که شاعر در جستجوی معشوق است ، زیباتر است که هم ردیف همدم و محرم ، صفتی دیگر از معشوق در ابتدای مصراع آخر بیاید و "دلبر" انتخاب زیبایی بود.

۳- ترکیب کام ستاندن از معشوق ترکیبی است معروف ، مشهور و زیبا.

به اینها می توان همگن بودن با سه مصراع دیگر شعر و حفظ آهنگ و روان بودن مصراع را هم اضافه کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست

محرمی تا برساند ز تو پیغام کجاست

حسرت بوسه زدن بر لب گرمی دارم

..............................................

دوستای خوبی که موسیقی سنتی را دنبال می کنند و با مرضیه آشنایی دارند این سه مصرع را با آواز بانو مرضیه به خاطر دارند.

اگه اشتباه نکنم در آواز ابوعطا اجرا شده (بعد از تصنیف دل از دستم رفته برون...)حالا اگه مایه را اشتباه می کنم حتما تذکر بدید.

خلاصه ، تو کاستی که در خانه ی پدری از این اجرا داشتیم ، هر چه نوازنده ی تار جواب آواز را داد مرضیه مصراع چهارم را نخواند ؛ انگار فراموش کرده بود.

دو سه تا نوار دیگه و نسخه های قابل دانلود توی اینترنت را هم که گرفتم فاقد مصرع چهارم بود.جالب اینکه با سرچ هم نتونستم اصل شعر را پیدا کنم

بنابراین از شما دوستان اهل شعر و شاعری درخواست می شود مصرع آخر را بسرایید و به کامنت دونی این پست ارسال بفرمایید.

لازم به توضیح است که به بهترین سروده جایزه ی ادبی فرانک  تعلق می گیرد .همین طور به بهترین سراینده لقب ارزشمند بلاگ الشعرا تعلق خواهد گرفت.

شما و دوستان شاعرتان همه دعوتید به  این مسابقه ی بزرگ!

پ.ن: کی گفته سابقه من در جایزه دادن بده؟ می تونید از برنده ی مسابقه ی قبلی(سهراب) استعلام کنید

پ.ن2: هیات داوران به همراه نظرسنجی مردمی در همین وبلاگ برنده را اعلام می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

داشتم آلبوم عکسهای داییم اینا رو مرور می کردم که ناگهان:

این که می بینید نیشش تا بناگوشش باز شده یه زمانی من بودم، خدایی نیگا چه شیرین بودم

خدا نصیب کنه همچین بچه ای به همه تون

هی یادش بخیر وقتی داشتن عکس می گرفتن هنوز ۲ سالم تموم نشده بود، خوب یادمه  سر نماز اومدن ازم عکس گرفتن.

پ.ن:من از اولش که مرتد نبودم که! از اولش خیلی هم نماز خون و ارزشی بودم، شدیم دیگه ، رفیق ناباب و....

پ.ن۲:دلم می خواست برگردم به کودکی ...به روزگار رهایی، روزگاری که هر شیطنتی که می کردی بازخواست نمی شدی،  روزگار گریه ها وخنده های بی بهانه ، روزگاری که راحت می تونستی جلوی چشم همه بپری تو بغل مامانت و با دو سه تا بوس قندی(بقول خودش) هر چی دلت می خواست تو آغوش آرامش بمونی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

این هم از عجایب خلقته که ما بعد از هیجده سال درس خوندن بشیم کارمند امور مالی دانشگاه آزاد .

شوهرک ما بعد از 5-6روز واسه کشوندن دوباره ما به یزد رفته ، گشته و گشته تو دانشگاه برامون کار پیدا کرده

 ایششششش، اگه می دونستم کاری که پیدا کرده اینه هفتصد کیلومتر راه نمی اومدم.حاضر بودم برم تاریخ چهارم ابتدایی درس بدم ولی سر کاری که برام پیدا کرده نرم.

الانم حسابی عصبانی ام و اعصاب مصاب ندارم، مسیح جان؛ 48 ساعت فرصت داری یا منو مدرس دانشگاه(نشد دبیرستان، نشد راهنمایی ، نشد دبستان، نشد...یعنی چی نشد ؟ کار نشد نداره) یا اینکه همین امشب دوباره بر می گردم تهران.

 چی ؟ وسط ترمه ؟فعلا برم همون امور مالی؟

بیشین بینیم ، بقول مرحوم مغفور شهید استبداد شیخ فضل الله نوری : من یک عمر را زیر بیرق اسلام صرف کرده ام. حالا بیایم و بروم زیر بیرق کفر؟!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

پنجم  اردی بهشت سالروز وداع همیشگی با پدربزرگ بود.پدربزرگی که خیلی دوستش داشتم  و هرازگاهی حتی تو همین وبلاگ به یادش بوده ام.

پدربزرگی که جنسش ، جنس قدیم بود ، جنس روزگار سنت،  روزگاری که هنوز نسخه تقلبی انسانیت  نیومده بود.روزگاری که باور بود، ایمان بود ، احترام بود و البته از اون روزگار سهم من فقط همین پدربزرگ بود به اضافه مادربزرگی که هنوز هر جمعه اگر از آسمون خدا سنگ بباره باید به بهشت زهرا بره و  با همسر خفته در خاکش  حرف بزنه ؛درست همان طور که در طول زندگی مشترکشون با هم حرف می زدند.

پدربزرگ با اینکه تحصیلات ابتدایی داشت ، اما عطش همیشگی اش برای خواندن کتاب و همین طور حافظه ی قوی و پویایش که تا واپسین روزهای حیات کاملا سر جای خود بود ، موجب می شد برای من ( همین طور مسیح و مابقی  نوه هایش و دیگر اطرافیان) حکم یک کلاس درس مفید را داشته باشه.

تقریبا تمام گلستان سعدی ، دیوان حافظ ، بخش های زیادی از لیلی و مجنون و خسرو و شیرین نظامی ،  زهره و منوچهر ایرج میرزا و خیلی چیزهای دیگر را از بر بود.

یادم هست یک بار از من خواست برایش فال حافظ بگیرم ، و غزل " چه مستی است ندانم که رو به ما آورد" آمد؛ رسیدیم به اینجا که :

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ                        چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد

از من معنی این بیت را پرسید و من هم سریع در جواب گفتم : حافظ به شیخ طعنه می زنه که  مرید پیر مغان هست که وعده ی بهشتی که شیخ داده بود را در همین جهان به جا می آورد و در حقیقت این نقد را گرفته و دست از آن نسیه برداشته.

و پدر بزرگ  ، با ایمانی محکم گفت : این معنی ظاهری بیت بود ، اما یه معنی درونی هم این بیت داره :

پیر مغان حضرت علی است و  شیخ ، حضرت آدم و وعده ای که شیخ داده بود ، نخوردن گندم ( میوه ممنوعه) بود که البته می دانیم  وعده را بجای نیاورد .و به یاد داریم که  علی علیه السلام لب به خوردن نان گندم نیالود...

کاش بر سر هر عقیده ای هستم  اگر مسلمانم ، اگر کافرم ، اگر هر چیز دیگر ، به عقیده  خود آنچنان ایمان داشته باشم که قدیمی ها به یقین  خود باور داشتند.

من بعد التحریر: امروز هر چه تو کتابهای فارسی دبستان گشتم اثری از تصمیم کبری و همین طور کوکب خانم ندیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

روباه و زاغ

این هم پاسخ مسابقه ی ما که سهراب جوابش را داد.جایزه ش هم بموقع ش بهش داده خواهد شد.

حالا دیدید که همگی این شعر حبیب یغمایی را خواندید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

خداوندا    کــــــــــلامت    یـاد     دارم                             به  بعضی   نکته ها   ایــــــراد   دارم

چـــرا   بر   بولــــهب   دشنـــام  دادی                            به  قـــرآن  شــــریفت   نـــــام   دادی

به زعم من به دنیا یک وجب نـیــست                            که در آن یک وجب صد بولهب نیست

****

عزازیــلـــت   مــقرب تر   ملــک   بــود                            پــــَـر ِ او بـــرتــــــر  از  اوج  فلــک  بـود

مــقــرب  تر   ز  جبریــــل  امین  بـــود                            بر  او  از  حق  تعالی  آفـــریــــن  بود

چو   آدم   را  خدای  از خاک برداشت                            عــــزازیــــل  از  نیایش روی برداشت

بگفت   این   را   که   از   گل آفرینی                             به غیر  از  معــــصیت از او نبـــــیـنی

وی از خاک است و من هستم ز آذر                              ز خـــــاک    آذر هــــزاران بـــار  بهتر

خدایا  سجده گاه    من   تویی    تو                              امیـــد  مـن  ، پنـــاه  من  تویی  تو

نخواهم  سجده کردن  بر چنین کس                             تویی  مسجود و معبود و همین بس

به چشم دل  چو  بینم  کار  شیطان                             ستــــایـــــش  دارم  از رفتار شیطان

نگر  کز  آدمی  جز  شر  چه  خیـــزد                              ز  نسلی  بی  پدر مــادر  چه  خیزد

چرا   لعنت  کنی  بر  ایـن  فرشتــــه                             که  حق  او  را  ز  نور  خود  سرشته

خود  از  دیو  لعیـــن  ملعون تری  تو                             چرا  لعـنـــت  کنی  بــر  دیـگری  تـــو

                                         خدایـــا  زاین ســـخن ها تــوبه تـوبه

                                          که   آلایــد   دهــن ها  توبه  توبه !!!

این ابیات بخش هایی از منظومه سلام آباد ، سروده ی حبیب یغمایی است ؛ مسلما من  هرچه درباره حبیب بگویم به خاطر احساس ناسیونالیستی و خویشاوندی  نگاهم جانبدارانه خواهد بود.

امیدوارم با این سروده ی حبیب یغمایی ، شیطان گمراهتان نکند و بر شیطان همچنان لعنت بفرستید.

همه ی ما حد اقل با یکی از سروده های حبیب یغمایی آشنایی داریم ، تا فرداشب فرصت دارید نام آن سروده را بگویید و جایزه بگیرید!

پ.ن:آخیش، هیچ جا خونه ی خود آدم نمی شه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرانک  |