تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید
-صدهزار بار بهت گفتم به اندازه ظرفیتت بخور

-اندازش چقدره؟

چجوری میشه فهمید اندازه ش چقدره؟

-یعنی بعد این همه سال نفهمیدی وقتی یه مهمانی رسمی هست باید نرمال باشی؟؟؟

- نه و دقیقا نمی خوام بفهمم

فکر می کنی من کیم؟

من همینم که الانم

همینم که می بینی

همینم که بدون فکر دارم اینجا می نویسم، برو گم شو ای حقیقتی که همیشه پشتت قایم می شم می خوام حد اقل امشب خودم باشم...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

بنام خدایی که شیطان را آفرید

تا آدم و حوا را بفریبد

وبا این حرکت شیطان، من و شما فرصت دیدن این دنیای زیبا را هم داشته باشیم.

گردنه حیران

۱) بکلی حرفای گذشته م را در مورد گیتار پس می گیرم، حالا که مدتیه دارم باهاش ور می رم می بینم خیلی ساز مهربانی است، خیلی زود با آدم کنار میاد

۲) سه چهار شبه پشت سر هم خواب های عجیب و غریب می بینم.این دیشبی خیلی دیگه نوبر بود.خواب می دیدم با مسیح داریم توی یه جنگل تاریک قدم می زنیم که یهو من تبدیل به ومپایر شدم و مسیح ازم فرار کرد.منم با اینکه ومپایر بودم ولی از تاریکی حسابی ترسیده بودم و دنبالش می دویدم ، نه اینکه بخوام خونشو بخورم ، فقط می خواستم پیشم بمونه.

نفرین امشب:خدا لعنتت کنه بابک  با این دی وی دی های مزخرف و خدا روح فضول خودمو بیشتر لعنت کنه که نشینم کنارش فیلم ببینم!

۳) دلم برای بعضی هاکه ۳۴ روزه از نزدیک ندیدمشون خیلی تنگ شده ، هرچند بخاطر حرکت دیشبشون تو خوابم (همون فرار از ومپایر) فعلا باهاشون قهرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

روزگاری می رسد

که روزه  سکوت را خواهم شکست

و آن گلایه های همیشگی ام را

همچون آواری بر سر شماها فریاد خواهم کرد

وحشی می شوم

و هجوم نگاه های معنی دار شماها را پرخاشگرانه در می نوردم

انتقام خواهم گرفت

رنج هاجر را از خلیل

 سکوت مریم بر گناه ناکرده را

 و گلوی فشرده طاهره را

روزگار جنون من نزدیک است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

آهسته و خشمناک

پای بیرون نهاد چرا که

بازگشتی در کار نبود

آن  که عمری عاشقانه  دوستش می داشت

و تمام ثانیه هایش را قربانی مهر او نموده بود

هم اینک

بجرم گناهی که 

خود از مهر او مرتکب شده بود

از خود می راندش

به گمانم آن هنگام

با خود می اندیشید :

"چگونه است که دلدار من

میلیونها گناه این انسان را می بخشاید اما

مرا به نگذاردن  یک سجده بر انسان

تا ابد از خود می راند"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

مسافرت رفتیم .

من و سپیده(سفیدبرفی) و سمیه رفیق قدیمی و  پایه ثابت سفرهای مجردی من!
 جالبه بدونید ما سه تا شهرای رشت ، انزلی ، آستارا ، اردبیل ، سرعین ، تبریز ، زنجان ، همدان ،  اراک و قم را توی ۶ روز طی کردیم و من حدود ۱۷۰۰ کیلومتر توی این چند روز رانندگی کردم که خودش یه رکورد تاریخیه!

 ساعت ۲ صبح روز ۳شنبه من ، سمیه  و سفیدبرفی با کسب اجازه رسمی از پدرمادرامون راه افتادیم  که نهایتا تا انزلی اون هم از مسیر قزوین بریم ( کار نداریم که چقدر زور زدیم ، التماس کردیم و ناز کشیدیم تا همه رو راضی کنیم) .

وارد اتوبان که شدیم چشمتون روز بد نبینه ، عجب ترافیک وحشتناکی (مانمی فهمیم این همه مردم چرا عزاداری شون رو انداختن کنار دریا) نزدیک ۶ صبح بود که رسیدیم قزوین و زانوی من دیگه داغون شد بس که کلاچ و ترمز کردم.

نیم ساعت خواب و از اونجا تا منجیل سمیه شوفری کرد! و من لالا  این سفید برفی هم که همش  خواب بود.دوباره بعد از منجیل ترافیک سنگین و کلی معطلی ( که البته با وجود من اصلا به هیچ کدوم بچه ها سخت نمی گذشت فقط هر نیم ساعت یه بار مامان بابای سپیده بهش زنگ می زدن که ببینن هنوز زنده س یا کشته شده ! ، خداشانس بده والله ؛ من و سمیه رو هیششکی دوسمون نداشت انگار.

نزدیک ۳ بعد از ظهر بود که رسیدیم به اینجا :

از صاحب همین خونه جنگلی خواستیم که موبایل هامون رو شارژ بکنه ؛ خدا خیرش بده چه پیرمرد دوست داشتنی خوبی، می گفت ۳-۴ تا پسر هم داره که منجیل زندگی می کنن و همین طوری همش زل زده بود به سپیده ! من و سمیه هی به سپیده سقلمه می زدیم که خوشحال باش بالاخره تو هم خواستگار پیدا کردی

راه افتادیم به طرف انزلی و حدودا ساعت ۶ بعد از ظهر ساحل انزلی بودیم.جای همگی خالی...

شب یه چرخ تو انزلی زدیم تا یه جای خواب خوب پیدا کنیم . شب یه سوئیت تر و تمیز گرفتیم و صبح رفتیم تالاب انزلی.

به طرف ساحل گیسوم

 ساعت ۱۱ صبح ۴شنبه به سمت آستارا حرکت کردیم( وای که اگه دستش بهم برسه  منو می کشه بابای سپیده) سر راه از ساحل زیبای گیسوم هم دیدن کردیم و بعد ناهار راه افتادیم به سمت آستارا.

ساعت ۶ بود که رسیدیم آستارا و بچه ها ولو شدن توی بازار ساحلی.من که هیچ چیز جالبی به نظرم نیومد و دست خالی اومدم بیرون . اون قدرا که می گن جنس ها ارزون هم نبود.مثلا یه ریمل کریستین دیور را ۳۱تومان می فروخت در حالی که تو همین تهران می شه ۲۵تومان خریدش.

هر چه که از بازارش خوشم نیومد از دریاش لذت بردیم و کنار خانواده های دیگه شنا کردیم (البته با مانتو و روسری!!!)

 شب دوباره تو یه مهمانخانه خوابیدیم و صبح راه افتادیم به طرف اردبیل...دیگه گفتیم وقتی کتکا رو باید بخوریم پس دیگه فرقی نمی کنه که تا آستارا رفته باشیم یا تا اردبیل...

گردنه حیران ---اوج نقاشی خدا

نزدیک ظهر بود که رسیدیم اردبیل .اول رفتیم دریاچه شورابیل و بعد از ناهار بقعه شیخ صفی و قبرستان شهیدان جنگ چالدران را هم دیدیم.

بقعه شیخ صفی

بعد از ظهر راه افتادیم به طرف سرعین و از اونجا به سمت تبریز...

یه راست رفتیم مقبره الشعرا و عرض ارادت کردیم  خدمت بزرگانی چون خاقانی ، دقیقی طوسی و شهریار

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان...

 

آرامگاه شهریار

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من آیی که نیستم...

شب رفتیم هتل و فردا صبح دوباره به سمت زنجان حرکت کردیم. از تبریز تا زنجان اتوبان بود و  ما ظهر زنجان بودیم.زنجان هم از رختشوی خانه و مردان نمکی بازدید به عمل آوردیم! و  دوباره بعد ناهار به طرف همدان حرکت کردیم. تو مسیر به گنبد سلطانیه رسیدیم که واقعا دیدنی است.توصیه می کنم حتما ازش دیدن کنید تا شگفت زده بشید.

گنبد سلطانیه

از سلطانیه به طرف دیدنی ترین شهر ایران یعنی همدان حرکت کردیم.همدان واقعا بهشت ایران هست و گزافه گویی نیست که مسئولین میراث فرهنگی این شهر ازش به عنوان پایتخت فرهنگ و تمدن ایران یاد می کنند.

تو مسیر سلطانیه - همدان بزرگترین غار آبی جهان یعنی غار علی صدر هست که ما قبل از ورود به همدان از این غار شگفت انگیز دیدن کردیم. نفری ۳۵۰۰ تومان هم بلیطش بود و تخفیف  دانشجویی هم نداشت!

با اینکه ما هر جا رفتیم مردم خیلی خونگرم و مهربان بودند ، اما همدانی ها از یه جنس دیگر هستند ، خیلی با صفا ، مهمان نواز و دوست داشتنی ، طوریکه ما ۲ روز تمام همدان ماندگار شدیم.

اول از همه رفتیم آرامگاه باباطاهر

 

مو آن آزرده بی خانمونم

مو آن محنت نصیب سخت جونم

مو آن سرگشته خارم در بیابون

که هربادی وزه پیشش دوونم...

مزار عارف ، جاودان هنرمند موسیقی و شعر ایرانی در کنار آرامگاه ابن سینا

 شیر سنگی یادگار دوران اشکانی که البته هم اکنون مردم بافرهنگ و عاشق پیشه ی ما با اسپری روش واژه ی عشق را به یادگار نشانده اند!

پ.ن۱: ۱۷۰۰ کیلومتر رانندگی کردیم و هیچ پلیس راهی حتی گواهینامه ی من و سمیه را ندید.

پ.ن۲: انصاف داشته باشیم که کشور امنی داریم ، البته راه های دیگه را نمی دونم چه وضعیت دارند.

پ.ن۳: خدا رو شکر که با وجود لاستیک های نه چندان سالم حتی پنچر هم نکردیم .

پ.ن۴: الان که فکر می کنم می بینم کار خیلی خطرناکی کردیم و بقول امپراطور قلب شیر داشتیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

بده آن قوطی سرخاب مرا
تا زنم رنگ به بی رنگی خویش
بده آن روغن، تا تازه كنم
چهر پژمرده ز دلتنگی خویش
بده آن عطر كه مشكین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه ی تنگم كه كسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور كه عریانی را
در خمش جلوه دوچندان بخشم
هوس انگیزی و آشوبگری
به سر و سینه و پستان بخشم
بده آن جام كه سرمست شوم
به سیه بختی خود خنده زنم
روی این چهره ی ناشاد و غمین
چهره ئی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفس دیشب من -
چه روانكاه و توانفرسا بود!
لیك پرسید چو از من، گفتم:
كس ندیدم كه چنین زیبا بود!
وان دگر همسر چندین شب پیش
او همان بود كه بیمارم كرد
آنچه پرداخت، اگر صد می شد
درد، زان بیشتر آزارم كرد

پركس بیكسم و، زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست،
لاف دلجوئی بسیار زنند
لیك جز لحظهء كوتاهی نیست

نه مرا همسر و هم بالینی
كه كشد دست وفا بر سر من
نه مرا كودكی و دلبندی
كه برد زنگ غم از خاطر من
آه، این كیست كه در می كوبد؟
- همسر امشب من می آید!
وای، ای غم، ز دلم دست بكش
كاین زمان شادی او می باید!
لب من - ای لب نیرنگ فروش -
بر غمم پرده ئی از راز بكش!
تا مرا چند درم بیش دهند،
خنده كن، بوسه بزن، ناز بكش!

"سیمین بهبهانی"

امروز داشتم به یه مطلب از یه دوستی فکر می کردم ، که بطور ضمنی دختران خیابانی را مایه ی فساد جامعه می دونست. و من با خواندن اون مطلب هزار تا فکر مختلف از ذهنم گذشت، اینکه چرا و به چه دلیل آدم حاضر می شه خودفروشی بکنه .اینکه سهم ما مردم درشکلگیری  سرنوشت این دخترهای جوان چقدر بوده؟چقدر ما مقصریم و هزار تا فکر دیگه.

امروز خیلی اتفاقا یادم اومد ، یادم از سرنوشت ثریا اومد ، دختری که فقط و فقط بخاطر سادگیش و یه بار فریب خوردن از یه پسر رند تهرانی دیگه روی بازگشت به خانه پدری را نداشت.

یادم از مریم دختر دهقان سه تابلوی عشقی اومد

یادم از بیتای فیلم بی تا اومد

یادم از فرهنگ مردمی اومد که بکارت دخترانشان را تنها دلیل سلامت اخلاقی اونها می دونند.

خدایا ، تو هم مثل این مردم فکر می کنی؟ آیا تو هم فریب لبخند ظاهری روسپیان دنیایت را می خوری و از درون متلاطم اونها بی خبری؟

دلایل و دغدغه های مادی به کنار ؛ آقایان همیشه مدعی اخلاق!

آیا دختری که دیگه به هر دلیل روی بازگشت به خانواده ای سنتی رو نداره حتما باید مانند قهرمان های فیلم ها زندگی کنه؟ اصلا فرصتی برای قهرمان داستان زندگی  شدن پیدا می کنه؟

خدایا ! اگه تو همونی هستی که همه می گن من نمی دونم ، اما اگه همونی هستی که من باورت دارم مطمئنم هیچ کدوم از دخترای فراری این شهر رو از این جهنمی که هستن به جهنم اون دنیات نمی بری!

اصلا نمی خوام روسپیگری را توجیه کنم اما همیشه بر این باورم که ما مردم ایران ، با این فرهنگی که داریم ، یکی از مستعدترین مردم جهان برای تولید روسپی هستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

سازی که باهاش نشه مرغ سحر رو بزنی مثل اسباب بازی می مونه؛ داداشی هنرمند ما در راستای نیل به اهداف بلند مدت خود هوس کرده گیتار یاد بگیره و البته هر کی ندونه من می دونم که تا یک هفته ای این هوس ادامه داره و بعد دلشو می زنه.

امروز کلی زور زدیم که یه آهنگ ماهور یا بیات اصفهان را با گیتار بزنیم نشد که نشد.یعنی وقتی می رسید به گوشه دلکش دیگه نمی دونستی کدوم پرده رو باید گرفت!

در حالی که  هر آهنگی را که اراده بکنی تو هر دستگاه و گامی می شه با سه تار و تار نواختش ومحدودیت مثل گیتار نداره.

رفقای گیتاریست قبول ندارید حرف منو؟اگه قبول ندارید منو به یه مرغ سحر با گیتار مهمون کنید

خبر دیگه اینکه به هر زحمتی که بود تونستیم ۶ تا بلیط کنسرت استاد شجریان رو رزرو کنیم تا ایشالله روزهای کنسرت تو بازار سیاه بفروشیمش به سالی و دیگر علاقمندان موسیقی سنتی فکر کنم بشه تا ۳۰۰ تومن هم فروختش.

البته فکر می کنم استاد  حرف تازه ای امسال نداشته باشه و طرفداران موسیقی سنتی انتظار نداشته باشن یه کاری مثه همنوا با بم از شجریان ببینن و یشنون (اون طور که من یه بخش هایی از کنسرت سن خوزه را دیدم  ) ولی به هرحال مگه می شه استاد شجریان کنسرت داشته باشه  و ما زنده باشیم و خودمون رو از این نعمت محروم کنیم؟

بجنبید بلیط بخرید تا تموم نشده http://shajarianconcert.com

الان همکف تو تمام روزها پر شده اما بالکن هنوز راه داره...

این شاید آخرین اجرای شجریان باشه ها...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

این سریال روزگار قریب را تحسین می کنم (البته شاید به دلیل مقایسه با سریال شهریار این حس را دارم).کارگردان زیاد نخواسته شخصیت دکتر قریب را دستخوش تغییرات اساسی بکنه و آدمی را که خودش و ( احیانا حکومت) می خواد بوجود بیاره.

اصولا کارگردانهای ما تو مستند سازی خیلی ضعیف عمل می کنند . یعنی اگر نگاه عامه نسبت به یه شخصیت مثبت باشه اون آدم را تا حدی بالا می برند که دیگه نعوض بالله انگار پسر پیامبر خداست و برعکس اگه بخوان از یکی بد بگن به همه سوابق اون آدم  با  پیش داوری منفی نگاه می کنند.

در حالی که با یه نگاه کوچک به  بهترین رجال فرضا سیاسی و فرهنگی ۱۵۰ سال اخیر کشورمون هم می تونیم تو زندگی شون همه جوره نقاط منفی ببینیم.از امیرکبیر بگیرید تا ملک الشعرا بهار و مصدق و ... . اساسا انسان ظلوما جهولا که نمی تونه دامنش از گناه پاک باشه . آدم هم که باشی باز وسوسه ی گندم (سیب یا هر چی که اسمشو بذاری) از راه به درت می کنه؛ چه رسد به بقیه بنده های خدا.

امروز قرار بود بریم یه گشتی بزنیم اما جاتون خالی همش تو خونه بودم و شاید ۶-۵ ساعت خوابیدم.بعد هم دوست داشتیم بریم دیدن خاله خانوم که توفیق زیارتشون حاصل نشد.شام هم نخوردیم که به حق ابوالفضل دوباره همون باربی که بودیم بشیم هر چند که هنوز ۳-۴ کیلویی اضافه داریم.

یه تسلیت ویژه هم به سفید برفی دارم که سیمزش بعد ۲ سال به رحمت ایزدی رفته و تو این غم بزرگ حسابی دپرسه( می بینی ترا خدا ، بچه های این دوره زمونه خاله بازی هاشون هم کامپیوتری شده).

یه چن روزی هم هست که این کیبورد لپ تاپمون بعضی حروف رو خوب تایپ نمی کنه منجمله "ع" و "و" که باید با زور تایپش کرد.خلاصه اگه یه جایی دیدید بعضی حروف حا افتادن به این دلیل بوده.

فال حافظ هم به درخواست بعضیها گرفته شد  امشب و حافظ ناکس فهمیده بود"یوسف گمگشته" دوباره به کنعان قراره  برگرده ،و یه پیام به  طرفدارای من  داده که زیاد "غم نخورند"!

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

- و فکر کن که چه تنهاست

                   اگر که ماهی کوچک

                            دچار آبی دریای بی کران باشد

۱-اینقده این چند روز اتفاقای عجیب و غریب افتاده برام که دیگه خودمو برای شنیدن هر خبری آماده کردم.

۲- تلاشهایمان برای تهیه بلیط کنسرت استاد شجریان هنوز ادامه دارد...

۳-تابستان ،  امنیت اجتماعی ،  هزاران زن مثل من و تذکرات برادرانه ی گشت محترم ارشاد هم هنوز ادامه دارد.کاش فقط یک روز مجبور بودند با حجاب سراسر اسلامی  در گرمای روز شهرو بگردن تا لااقل با طعم مجازاتی که برای زن بودن دسته ای از انسانها تعیین کرده اند آشنا شوند. 

۴- ۲۵ تیر نزدیک است و هنوز...

۵- هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

آورده اند خاقانی داشت توی بازار فحش می داد به سعدی و وقتی علت را ازش پرسیدن جواب داد این مردک دیگه حرفی برای گفتن باقی نگذاشته و من نمی دونم چه شعری بگم که تازه باشه...شده حکایت زندگی ما و  این وبلاگ مادرمرده

۶- فردا ، یعنی ۹ خرداد ، دو سال از رفتن دنیا می گذره و دوباره انگار یه دستی داره قلب منو فشار میده ، دنیا ، منو ببخش که فرصت آشتی کردن باهات پیدا نکردم.رفتنت اگر چه تلخ بود ، اما به من آموخت که هرگز دوستی را با قهر مخدوش نکنم.

این شعر را هر چند قبل هم گذاشته بودم ، اما باز چون یاد آور  حس اون روزهای تلخ از دست رفتن دنیا و احساس هنگام سرودنش هست ، دوباره مرورش می کنم:

لحظه های   یخبـندان  ،  لحظه هـای  بـارانی               لحظه های پژمردن ، لحظه های ویرانی

لحظه های دل  کندن ،  لحظه های  مرگ من               لحظه های کوچ  تو  لحظه های طوفانی

لحظه ای که می رفتی ، صدستاره با من بود               درنگاه  حسرت  بار  گریه های  پنـهـانی

لحظه های  کوچ  تو  با  سکوت  من  آمیـخت               کاشکی که می گفتم،مردم ازپشیمانی

آخرین  نگـاه  تو ،  سـاکت  و  صمیـمی   بـود               داغ آن نگاه اکنون حسرتی است،میدانی؟

چون غروب بودم من سرد و ساکت و خاموش                آن زمان  که  دانستم نزد من نمی مانی

خیره  مانده  چشـمانم  چون  پرنده ای   تنها                لحظه های  جان دادن  در حصار  زندانی

از زمــان  دل  کنـدن ،  آســمـان  چشـم  من                 گشته  چون  دل  دریا ، بی بهانه بارانی

آتشـم  به  جان  ریـزد  لحظه ای  که  یـاد آرم                 رفـتی  از کنـار  من  تا  ابد  به  مهمـانی

کاشکی تو هم یک روز بی نشانه می رفتی                  تا ز یـاد  می بردم  یک  زمان پریشـانی

کاشکی نمی گفتی:"لحظه ای که می میرم                 ای همیشه در خاطر،در دلی و در جانی"

رو سفر سلامت دوست من که خوب می دانم                این  سفر  ندارد هیچ  بازگشت و پایانی

                                        در سرای دلگیرم لحظه ای که می میرم 

                                          با چراغ یاد تو، سایه هاست نورانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

غزلی از یغما

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

بعضی روزها ، بوی غرور می دهند ، بوی یک احساس زیبا را دارند ، رنگ عشق به چهره دارند، وجود انسان را لبریز از یک نیروی عجیب می کنند؛ نیرویی که اشک شوق بر گونه های ما جاری می کند...سوم خرداد همیشه برای  من و همه ی ایرانیان یکی از همین روزهاست.روزی که جویبار خون سیاوش های سرزمینمان ، خرمشهر  را از چنگال افراسیابهای  زمانه بیرون کشید.

دوستتان داریم ، ای فرزندان پاک میهن ؛ دوستتان داریم سلحشوران همیشه جاوید.

 

جویی اگر ز عشق نشانی در این دیار

یابی هزارلاله برباد رفته را

 

گر نیست باورت که کمانگیر قصه نیست؛

بنگر هزار آرش در خاک خفته را

 

با پاره پاره ی تن خود باز گفته اند

از عشق خودهزار حدیث نگفته را

             فرانک- ۳خرداد ۸۷

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرانک  |