تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید

این تصاویر را اواخر آذر سال گذشته در خور گرفتم، نخلستانی که رنگ و بوی زندگی را به ساکنان کویر مرکزی ایران می داد.گویی خداوند از مهربانی خویش قلمی برنگ سبز ساخته و بر کویر خشک "بیابانک" نقشی از حیات را رقم زده است.

اما زمستان سال گذشته و سرمای بی رحمش  حکم مرگ برای این نقش سبز آفرینش داشت

منبع تصویر : تصاویر خور

خشک شدن شاخ و برگ درختان نخل و  عدم پیرایش و پاکسازی نخلستان از شاخه های خشک بالاخره در تابستان امسال کار خود را کرد و موجب نابودی بیش از ۲۰هزار درخت خرما شد.

منبع تصویر : تصاویر خور

و جالب تر اینکه مسئولین ذیربط بجای حل مساله تصمیم گرفته اند صورت آن را پاک کنند؛ یعنی بجای پیرایش نخل های خشک ، تمامی درختان را ( اعم از خشک و تر) با بیل های مکانیکی ریشه کن کنند.

منبع تصویر : تصاویر خور

هرکس از این منطقه دیدن کرده باشد می تواند حس کند که چه خاطرات خوبی را این "گرامی نخل"های کویری در ذهن انسان باقی می گذارد.

مسافری که  کیلومترها راه را در بیابانهای یک دست طی می کند و ناگهان از پشت یک تپه آبادیی سرسبز از همین درختان خرما را می بیند به راستی می تواند اعجاز خداوند را باور کند؛ اما دریغ که ما انسانها همه چیز زود فراموشمان می شود...

این قطعه تک نوازی تار را در سوگ نخلهای خور بیابانک ساخته ام:

مرگ نخل(دانلود فایل صوتی با حجم 130 کیلوبایت)

و این سروده حاکی از حس و حال من در سوگ نخل های کویری است:

 درود ای نخل

درود ای مهربان  شادی افزا

درود ای سایه گستر بر کویر داغ

درود ! اعجاز سبز آفرینش در نمکزاران

درود ای آشنای دیرپای مردمی  تنها

که با دستی تهی از شوره زار "خور" انسان را

چه  شیرین کام بخشیدی

به انسان عشق ورزیدی

تموز گرم و جانفرسا

به زیر سایه ی جاوید سبزت نوبهاران بود

کویر از تو گلستان بود

تو از هر برگ خود گهواره ای  آرام

برای خواب ناز کودکان شیرخواره

هدیه آوردی

تو انسان را

به مهر خویش پروردی

دریغ اما

در آن هنگامه ی سرما

که  یارا و توان زندگی را سلب می کردت

ز دست ناتوان مرد دهقان هیچ کاری بر نمی آمد

زمستان بود و

یخبندان وحشتناک را آخر نمی آمد

تو اِستادی

چو شمعی در کنار باد

دریغ و درد

که این سان سرنوشتت دردناک افتاد

ولی من چشم امیدم

میان آتش و خاکسترت

بر شاخه های سبز نورسته است

اگر این غولهای آهنین  آرامتر بر پیکرت کوبند

ولی افسوس پندارم

دگر راه نجات از هر طرف بسته است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

۱-پریروز برای انجام یک کار فوری و فوتی مجبور شدم بیام تهران و البته دوباره امروز عصر برگشتم یزد.

جالبی قضیه اینه که دیگه تو تهران احساس غربت می کنم حس می کنم دیگه تعلق خاطری به این شهر ندارم.

...

۲- بخش مسخره قضیه اینه که امروز بعدازظهر که به یزد رسیدم بازهم همون احساس غربت را داشتم.

۳- حج عمره اسممون در اومده که تا این لحظه هنوز شرایط مسیح جور نشده ، قرار بود حاج خانم بشم که انگار خدا نطلبیده

۴-آقایون خاتمی (رئیس جمهور سابق و اخوی اصلاح طلب پیشروی نماینده مجلس ششم ) همسفر ما تو پرواز یزد - تهران بودند ، بدون قراول و محافظ و بادیگارد... به سید گفتم آقا! مثل اینکه رئیس جمهور بعدی دوباره شمایید؟

با همون لبخند همیشگی جواب داد: نه خانوم ، خیلی باید قدرتمند بود تا بعد این دوره بتونیم مملکت را از رئیس قبلی تحویل بگیریم و اداره کنیم!

تو دلم گفتم : بله ، باید قدرتمند و شجاع بود ، افسوس که شما بسیار دوست داشتنی هستید ولی شجاع نیستید.

۵- فردا رهسپار روستای خودمان! هستیم.امیدوارم اونجا  احساس غربت نکنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

چهارده مرداد ، سالگرد مشروطیت ایران است ، مشروطیتی که  به دلیل جهل عمومی مردم و نا آگاهی از مواهب و فواید و از همه مهم تر طریقه استفاده از حقوق و قوانین آن با شکست روبرو شد

بررسی تاریخ مشروطه بدون درنظر گرفتن مخالفان آن امکان پذیر نیست.و البته می دانیم که در میان طبقه روحانی جامعه نفر اول مخالفان مشروطیت کسی نیست جز شیخ فضل الله نوری.

شیخ فضل الله نوری یکی از برجسته ترین روحانیون زمان خود و از نظر علوم دینی هم ردیف و چه بسا بالاتر از بهبهانی و طباطبایی ، دو روحانی مشروطه خواه ایران بود.

در بدو امر چنین به نظر می رسد که تا شیخ فضل الله تا حدی با مشروطه همراه و همگام نیز بوده است و آن گاه که احساس کرد مشروطیت تا حدودی با قوانین شرعی مخالف است ، میانه اش با ملیون و مشروطه طلبان جدایی افتاد.

اساس حرف شیخ این بود که به موازات مجلس شورا باید یک هیات نظارت بر تصویب قوانین و تطابق آن با شرع وجود داشته باشد(چیزی نظیر شورای نگهبان در جمهوری اسلامی) و البته مشروطه را مشروعه می خواست ؛ و روشن است که مشروطه مشروعه نسخه ای دیگر از همان دیکتاتوری خواهد بود.

شیخ فضل الله اگرچه از علما بزرگ تهران بود ولی وضع او وضع اعیانیت بود.از بعض کلمات شیخ فضل الله معلوم می شود که مسلک مشارالیه با مسلک سایر علما مخالف بود. از آن جمله یکی از ثقات نقل کرد: وارد شدم بر حاج شیخ فضل الله در حالتی که سفره نهار او گسترده بود و اقسام غذاهای لطیفه و مربیات مشتبهه و لحوم طیر ممایشتهون نیز حاضر بود.سفره او را از سفره صدر اعظم ایران بهتر دیدم.

ناظم الاسلام کرمانی در باره مذاکراتش با شیخ فضل الله پیرامون تنبیه میرزا محمدرضا(از مبارزان مشروطه در کرمان) می نویسد:

شیخ رو کرد به مجد الاسلام و گفت: " گفتم که مفسد و شریر را باید سیاست و تنبیه نمایند ما اهالی ایران شاه لازم داریم ، عین الدوله لازم داریم ، چوب و فلک و میرغضب لازم داریم ، ملا و غیر ملا ، سید و غیر سید باید در اطاعت حاکم و شاه باشند.برای یک نفر آخوند که چوب خورده است نمی توان مملکت را به هم انداخت.این اقدام تو مثل آن مهملاتی است که در روزنامه می نویسی ، مشروطه و جمهوری را در روزنامه اسم بردن و منشاء فساد شدن مشروع نیست".

شیخ مشروطیت را نغمه بیگانه می دانست و  در برابر مشروطه خواهان در موضع مخالف قرار گرفت .این مخالفت سرانجام میانه او و ملیون را خونین کرد و شیخ در مسیری قرار گرفت که خود نیز متصور نمی شد؛ مسیر حمایت از شاه.

 همین شیخ فضل الله نوری بود که  مجلسی از بعضی روحانیون در باغشاه تشکیل داد ، در این مجلس شیخ الاسلام کردستان چنین بیان داشت:

ما نمایندگان ملت کردستان به صدای رسا که عموم سفبرا و نمایندگان دول هم جوار هم بشنوند – صریحا می گوییم  ما ملت بی عقل و بی تمیز شایسته نعمت مشروطیت نیستیم! و مزاج مملکت ایران هنوز استعداد این نوشدارو را ندارد! ما هنوز قیم لازم داریم.

حاج شیخ فضل الله نوری چون از باغ شاه به خانه بازگشت به مردم گفت:

الساعه از باغشاه می آمدیم و فاتحه مشروطه را خوندیم و قهوه آن را خوردیم!

و محمدعلی شاه به واسطه همین مجلس باغ شاه بود که مجوز شرعی سرکوب آزادیخواهان را کسب کرد.

سرانجام شیخ ،  پس از پیروزی مشروطه خواهان با محاکمه و اعدام در میدان توپخانه رقم خورد.

 آنچه شیخ فضل الله را با سایر مخالفان مشروطه متمایز می کند این است که مانند دیگران ، آن دم که می توانست با پیوستن به صف ملیون جان خود را از مرگ برهاند ، رنگ عوض نکرد و همچنان بر موضع خود ایستادگی کرد و البته مرگ را بر پناهنده شدن به سفارت خانه بیگانه ترجیح داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

اگه من تو این دنیا ۳ تا آرزوی بزرگ داشته باشم یه دونه ش داره برآورده می شه

داریم می ریم یه روستای کوشولو...یه روستا در فاصله ۲۳۰-۲۴۰ کیلومتری یزد ، ۲۳۰-۲۴۰ کیلومتری اصفهان و ۲۴۰-۲۵۰ کیلومتری طبس.(پیدا کنید پرتقال فروش را ! )

کم جمعیت و بی رونق ، با کوچه باغ های گلین ، درختهای زرآلو ،  سیب ،توت ، انار و جمعیتی حدود هشتاد نفر.

نه برای اقامت دائم ، اما کلی کلی واسه خودمون ملّاک و فئودال شدیم!! خدا را چه دیدی ، شاید هم موندگار شدیم.

یه باغ و یه مزرعه کوچیک و یه خونه ( که این آخری را قراره خودمون بازسازیش کنیم) تو یه روستای خوش آب و هوا که حداکثر دماش تو چله  تابستون ۲۹-۳۰ درجه هست.

از همه مهم تر ، تلفن هم داره...

 تو این روزگار اگه یارانه نان را بردارند گندم کافی خواهیم داشت تا خودکفا بشیم

من زندگی بعدیم را وارد زندگی کنونیم کردم

اون خونه که  پیداس مال ماست هنوز خیلی کار داره البته

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

خشت خام

زردآلو به این خوشگلی کی دیده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

"ای پسر امام معصوم، ای سید بزرگوار! ترا به حق جدت قسم که حاجتمو

روا کن .به خدا خسته شدم ، از همه کس خسته شدم، خسته شدم

 از بس که اومدم پیشت و نذرم ادا نشد...الان بیست و دو هفته س که

میام اینجا ...ولی هنوزحاجت نگرفتم.خودت هر جور که می دونی درستش کن..."

این ها بخشی از راز و نیاز های یه دختر ۲۴-۲۵ ساله با امام زاده سید رکن الدین بود ، در حالی که اشکاش رو پاک می کرد و دستاش رو چسبونده بود به پنجره ی امام زاده همین طور یکریز التماس و عجز و لابه می کرد.

ازش پرسیدم حاجتت چیه دختر؟ خدایی نکرده مریضی لاعلاجی داری ؟ گرفتاری پیش اومده ، اتفاقی افتاده ؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت: "مگه نمی دونی که امامزاده سید رکن الدین گره بخت دخترای دم بخت رو باز می کنه؟ من الان ۲۲ هفته هس که چهارشنبه ها میام اینجا برای اینکه بختم وا بشه.

تازه باید هزار بار دعای جوشن کبیر را بخونم تا پسری که دوستش دارم بیاد به خواستگاریم ، از روضه خون مجلس ختم قرآنمون سوال کردم و اون این راهو بهم نشون داده ، الان ۴۵۰ بارش را خوندم "

وقتی خوب پرس و جو کردم دیدم اکثر دختر خانومهایی که چهارشنبه هفته پیش به این امامزاده اومده بودند به همین منظور قفل و دخیل و نخ و ...می بستند.اصلا این سیدرکن الدین تخصصش تو شوهر دادن دختران در شرف ترشیدن یا احیانا ترشیده می باشد

....

در هفته ای که گذشت چندین امامزاده و بقعه را در شهر یزد زیارت کردیم، ماشاالله فرزندان ائمه بخصوص امام جعفر صادق  حتی در دور افتاده ترین روستاهای این مرز و بوم بقعه و بارگاه دارند، از روستاهایی با جمعیت کمتر از ۳ خانوار بگیر تا شهرهای میلیونی.

جالب ترین بقعه ای که مورد احترام و محل نذر و نیاز عموم بود ، امام زاده فهرج در نزدیکی میبد است که طبق اظهار نظر باستانی پاریزی ، مدفن وحشی قاتل حمزه سید الشهدا است!

بنده شدیدا به زیارت امام زاده ها علاقه مندم و  معتقدم "هوای امامزاده همیشه مقدسه"

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرانک  |