|
از هر چه که سخن به میان آید
|
من با تمام سینه امیدوارخویش
با هر نفس بنوش زنم جام زندگی
با هر نسیم سرد که از صبح جاری است
گیرم ز بوسه های خزان کام زندگی
در دل همان محبت دیرینه باقی است
آن دوستی که بود در این سینه باقی است
بازآ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن
کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است
از ما فروتنی است بکش تیغ انتقام
در خاطر شریفت اگر کینه باقی است
"وحشی بافقی"
یاد اون روزهای خوب که خودم کلاس دوم ریاضی بودم؛ باورم نمی شه ۱۰ سال گذشته باشه.
خیلی خوب وزن شعر رو می فهمه ، یعنی از بچه های علوم انسانی بهتر.
هر مصرع شعری که براش می خونم ظرف یک ثانیه وزنشو بهم میگه؛ بدون اینکه از تقطیع چیزی بدونه.
تقریبا هر روز عصر به اصرار من میاد خونه ما. دارم باهاش سه تار هم کار می کنم و پیشرفتش خیلی عالیه ، مطمئنم ظرف ۴-۵ ماه دیگه چیز خاصی ندارم که یادش بدم![]()
ازش خواستم یه شعر بگه ؛ اگه انجام داد و خوب بود حتما اینجا می ذارم شعرشو
تو این مدت تونستم با شاگردام رابطه خیلی خوبی برقرار کنم.جدا از برنامه کلاسی بچه ها دیشب به خونه مون اومده بودند... و خیلی خوش گذشت.
از این پنج شنبه قراره کلاسهای فوق برنامه موسیقی و آفرینش های کلامی براشون بذارم.![]()
![]()
تا چه شود...
بر اسب خشم سوار است و من پیاده و ماتم!
"تاراج جندقی"
همراه مسیح توی بلوار دانشجوی یزد با ماشین در حال حرکتیم که ماشین گشت ارشاد پشت سرمون چراغ می ده و دستور توقف ماشین را می دهند.
جناب سرهنگ محترمی از ماشین پیاده شده و مدارک ماشین را از مسیح می خواهد و او را با خود کمی جلوتر می برند.
کمی صحبت با مسیح و بعد جناب سرهنگ مربوطه پشت رل ماشین ما نشسته و از من با قیافه حق به جانب و پرخاشگری می پرسد:
- چه نسبتی باهاش داری؟ بابا مامانت می دونن باهاشی؟!
- نه ! فکر نمی کنم بدونن باهاشم!
دوباره با لحنی جدی تر می پرسد: فکر نمی کنی پسر همسایه ای ، آشنایی کسی ببیندت که صندلی جلو کنار این آقا پسر نشستی بعد برات مشکل درست کنه؟
ما برای خودتون می گیم.
بهش گفتم: آقای عزیز ما الان تازه ماه سوم ازدواجمونه ، شما و برادرای محترم همکارتون تو این سه ماه دفعه سومه که جلوی ما رو می گیرید؛ من فکر نمی کردم برای همراهی همسرم حتما باید شناسنامه و سند ازدواجمون رو همراه خودم همه جا داشته باشم!
جواب داد: من روزی سی تا مثه شما رو می گیرم ، همه شون هم می گن زن و شوهرن! اگه مدرکی دارید که زن و شوهرید نشون بدید وگرنه تشریف میارید مفاسد اونجا روشن می شه.
می گم : حرفی نیست اما اگه روشن شد که ما با هم ازدواج کردیم اون وقت شما چجوری خسارت گرفتن وقت ما رو جبران می کنید؟
می گه: فعلا با هم می ریم اونجا معلوم می شه
....
جناب سرهنگ پشت فرمان ماشین می نشیند و من و مسیح هم صندلی عقب ، در اوج عصبانیت ته دلم یه حس شعفی دارم از ضایع شدن جناب سرهنگ! و برای اینکه بیشتر لجش را در بیارم دست مسیح را می گیرم و تا حد امکان بهش می چسبم!
....
چند دقیقه بعد جناب سرهنگ به ما می گه : دو سه ماهی ماشین تون می خوابه و برای خودتون هم پرونده تشکیل می شه ، اما چون بچه های خوبی به نظر میاید و ایشالله که دفعه اولتون بوده ، می تونم یه کمکی بهتون بکنم.
مسیح می پرسه : چه کمکی؟
جواب می ده : یه شیرینی به خاطر رفاقتتون به ما بدید و برید سر زندگیتون!
مسیح کیفش را باز می کنه تا شیرینی آقا را بده
می گم: اگه این کارو کردی دیگه اسم منو نیار! بذار روال قانونی کار پیش بره!
جناب سرهنگ همچنان تا پایان مسیر دنبال شیرینیش هست اما صرفه ای نمی برد!
......
ساعت ۴ ، مفاسد اجتماعی
بجرم اینکه صندلی جلو کنار همسرم نشسته بودم(و این در نظام اسلامی ما از مظاهر فساد است!) در مفاسد منتظر بابای مسیح نشسته ام.طولی نمی کشد که با سند ازدواج و شناسنامه های من و مسیح ، خودشو به مفاسد می رسونه.
با بررسی مدارک متوجه می شوند دروغ نگفته ایم .
در حالی که پرسنل محترم نیروی انتظامی حتی یک معذرت خواهی کوچک هم بخاطر ۲ ساعت معطلی ما نمی کنند ، از این اداره بیرون می آییم.
خصوصا اگه این طعم را در یه دهکده کوچک بچشی
مخصوصا اگه مجموع شاگردهات به ۴۰ نفر نرسه
حتی اگه مجبور باشی بخاطرش سختی هایی رو هم تحمل کنی
دیدن دختران جوانی که هیچ کدوم بیشتر از ۱۷-۱۸ سال ندارن خاطرات خوب روزهایی نه چندان دور را در آدم زنده می کنه
یک نوع کشش و وابستگی در آدم ایجاد می کنه
دوست دارم این حسو