|
از هر چه که سخن به میان آید
|
باشد که تیره شام جدایی سحر شود
ای مهربان ترین تو بمان کاین سرای دل
ناممکن است خانه یار دگر شود
یارب تو آگهی ز دعایم که خواستم
هر لحظه مهر او به دلم بیشتر شود
زیباست انتظار چو باشد برای تو
خوش دیده ای که از غم عشق تو تر شود
هستی و زندگی فرانک همه تویی
مرگ است آن دمش که بدون تو سر شود!
شعر فوق را به بهانه خودسوزی طیبه سجاد سروده و البته نخواسته که در وبلاگ درج شود اما من به خاطر بغض شکفته ای که در این شعر بود حیفم آمدکه آن را اینجا نگذارم.
پی نوشت: بخاطر بداهه بودن و ویرایش نشدن، بعضی جاها وزن این شعرسجاد کمی می لنگد اما به دلیل اینکه اولا دیگر قصد ندارم در اشعار دیگران دست ببرم و ثانیا فکر می کنم احساس اصلی شاعر را بهتر انعکاس می دهد بدون ادیت گذاشتمش تا خود سحاد اصلاحات را انجام دهد.
طلا ، دختر چهارساله طیبه همچنان گریه می کرد و در لابلای گریه هایش مادر را فریاد می کرد.مجید پریشان و به هم ریخته به نظر می رسید و مات و مبهوت در کنار دیوار گلین خانه ایستاده بود.
اهالی ده ، لباسهای طیبه که خودش را آتش زده بود خاموش و او را برای مداوا سوار ماشین ما کردند.
مسیح با شتاب به سمت نایین می راند و زن جوان از درد می نالید و گاه چنان از حال می رفت که صدایش خاموش می شد.
تقریبا یک ساعت بعد به نایین رسیدیم و طیبه بستری شد.اما...سه چهار ساعت بعد بر اثر شدت سوختگی مرد...
من طیبه را مانند بقیه اهالی روستا دورادورمی شناختم و می دانستم که زندگی مشترک موفقی با مجید ندارد.
می گفتند مجید با دختر همسایه در ارتباط است و آن دختر را به زن جوان و زیبای خود ترجیح می دهد و در شب آخر نیز طیبه وقتی همسرش را در کنار آن دختر دیده آخرین راه را برگزیده است.
تا هفته ی پیش ، هرگز مرگ انسانی را از نزدیک ندیده بودم.
عجیب این بود که وقتی ازش پرسیدم واسه چی این کارو کردی گفت بخاطر علاقه ای که به مجید داشتم...و نمی خواستم زنده باشم و خیانت او را به خود بقبولانم!
....
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد