تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید
عشق یعنی

آن پیرزن روستایی

با چشمان آبی

که از پس هجدهمین سالمرگ شویش

با دستمزد حاصل از رنج پخت نان

با بشقاب های نذری خیرات

بر سر قبر شوهر

پسین هر پنج شنبه

حاضر می شود

و زمزمه کنان

با نوازش سرانگشتانش

غبار از خاک شوهر می روبد

پی نوشت: خود بعینه دیده ام این منظره ی دل انگیز را...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

(1) منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت... سال اول دبیرستان ، جلسه نخست کلاس ادبیات بود که آقای رضایی وارد کلاس شد.پس از آشنایی اولیه با دانش آموزان ، به جای آنکه به درس بپردازد مقداری از دیباچه ی گلستان را برایمان خواند. بعد برای حفظ دیباچه ی گلستان 5 نمره پایان ترم جایزه گذاشت. من و چهار پنج نفری از بچه ها حفظ کردیم .آقای رضایی از همه ما چند نفر خواست گاهی این نثر زیبا را مرور کنیم تا در ذهنمان به یادگار بماند... کلاس ادبیات را همواره دوست داشتم.اما کلاس درس آن سال برایم بسیار دوست داشتنی تر بود.امروز هم اگر گهگاهی دو خط شعری می سرایم از اثر تشویق های این مرد عزیز است.

(2) سال تحصیلی آغاز شده و خدا را شکر می کنم که دانش آموزانم- حتی اون بچه های تخس ته کلاس هم - سر کلاس من آروم هستند.

(3) در همین ابتدای سال تحصیلی خانم مدیر متذکر شدند که خارج از متن کتاب - خصوصا در درس تاریخ- مطلبی به دانش آموزان نگویید؛ ظاهرا در کلاس راپورتچی هم داریم!

(4) دلم برای روستا و بچه های مدرسه تنگ شده ...


غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

شعر از زنده یاد نجمه زارع

که 23 ساله رفت

و تنها دفترشعری جاودانه

و بغضی گلوگیر باقی گذاشت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

خزان رسید و ز گلشن نشان نمی آید

غمی رسید که اندر بیان نمی آید

 

چها گذشت به «دستان»سرا در این «بیداد»

که خامش است و کنون در فغان نمی آید

 

دگر ز جادوی دستان شاعرانه ی او

نوای دلکش «جان جهان» نمی آید

 

دلابسوز که امروز «سرعشق» دگر

زساز خامش مشکاتیان نمی آید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فرانک  |