|
از هر چه که سخن به میان آید
|
آن پیرزن روستایی
با چشمان آبی
که از پس هجدهمین سالمرگ شویش
با دستمزد حاصل از رنج پخت نان
با بشقاب های نذری خیرات
بر سر قبر شوهر
پسین هر پنج شنبه
حاضر می شود
و زمزمه کنان
با نوازش سرانگشتانش
غبار از خاک شوهر می روبد
پی نوشت: خود بعینه دیده ام این منظره ی دل انگیز را...
(2) سال تحصیلی آغاز شده و خدا را شکر می کنم که دانش آموزانم- حتی اون بچه های تخس ته کلاس هم - سر کلاس من آروم هستند.
(3) در همین ابتدای سال تحصیلی خانم مدیر متذکر شدند که خارج از متن کتاب - خصوصا در درس تاریخ- مطلبی به دانش آموزان نگویید؛ ظاهرا در کلاس راپورتچی هم داریم!
(4) دلم برای روستا و بچه های مدرسه تنگ شده ...
غم که میآید در و دیوار، شاعر میشود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی؟ تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم باز میپرسی: چهطور اینگونه شاعر شد دلت؟ گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم شعر از زنده یاد نجمه زارع
در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود
خطکش و نقاله و پرگار، شاعر میشود
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود
از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود
تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود
از تو میگوید دلم هر بار شاعر میشود
که 23 ساله رفت
و تنها دفترشعری جاودانه
و بغضی گلوگیر باقی گذاشت

خزان رسید و ز گلشن نشان نمی آید
غمی رسید که اندر بیان نمی آید
چها گذشت به «دستان»سرا در این «بیداد»
که خامش است و کنون در فغان نمی آید
دگر ز جادوی دستان شاعرانه ی او
نوای دلکش «جان جهان» نمی آید
دلابسوز که امروز «سرعشق» دگر
زساز خامش مشکاتیان نمی آید