تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید
       روزی فروغی ذکاء الملک به آتاتورک بنیانگزار جمهوری ترکیه می گوید: شما خود دانشمند بزرگی هستید و می دانید بزرگان علم و ادبی را که جزء مفاخر ترکیه می شناسید ، ترک نژاد نیستند.این کار چه سودی دارد؟

آتاتورک در جواب می گوید: ماملتی هستیم که چندصد سال پیش به فتح و فیروزی در این سرزمین ساکن شده ایم و از این روی ادب و فرهنگی که در خور ملتی قدیم باشد نداریم.برای اینکه ملیت خود را استواری بخشیم از چنین تلقیناتی ناگزیریم .  در وهله اول خودمان باور می کنیم و پس از چند قرن دیگران نیز می پذیرند.سپس افزود : شما ایرانیان که از چندین هزار سال پیش مسکنی موروثی دارید و حکما و دانشمندان و شعرایی بزرگ پرورده اید ، مفهوم این موهبت را در نیافته اید.درست است که به فردوسی از نظر شعر و ادب می بالید، اما به این معنی پی نبرده اید که شاهنامه سند مالکیت ایران است و به منزله ورقه هویت شماست. من ناگزیرم برای ملت ترک چنین سوابقی را خود دست و پا کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

 من نمی خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

دوستان گریان شوند و دیگران گریان کنند

 

من نمی خواهم که فرزندان و نزدیکان من

ای پدر جان، ای عمو جان، ای برادر جان کنند

  

من نمی خواهم برسم سوگواری یا خبر

در جراید قصه مرگ مرا اعلان کنند

  

من نمی خواهم پی تشییع من خویشان من

 خویش را از کار وادارند و سرگردان کنند

  

 من نمی خواهم پی آمرزش من قاریان

 با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند

 

 

من نمی خواهم که اشعار من و آثار من

 ثبت در دفتر کنند و جمع در دیوان کنند

 

 من نمی خواهم که در ترحیم من یاران من

 مجلسی سازند و تحسین مرا عنوان کنند

  

آنچه در تحسین من گویند بهتانست و بس

 من نمی خواهم مرا آلوده بهتان کنند

   

من نمی خواهم بکوی خانه ام همشهریان

 شامگاهان ز این سوی و آن سوی آتشخوان کنند۱

  

من نمی خواهم خدا را بیگناهی گوسفند

 بهر اطعام عزاداران من قربان کنند

   

من نمی خواهم که از اعمال ناهنجار من

 ز ایزد منان تمنا بخشش و غفران کنند

   

جان من پاکست و چون جان پاک باشد باک نیست

 خود اگر ناپاک تن را طعنه نیران کنند

 

من نمی خواهم و گرچ این خواستن بس نابجاست

 کاین تن فرسوده ام را دفن در تهران کنند

 

در نمكزاري كجا از هر طرف فرسنگ هاست

 پيكرم را بي كفن، بِي شستشو پنهان كنند

                                     حبیب یغمایی                                                               

  بیست و چهارم اردی بهشت ماه ،‌ بیست و پنجمین سالگرد درگذشت حبیب یغمایی ،‌ مدیر مجله ی ادبی یغما است. یادش گرامی که در هیاهوی زمانه ی خود پاک زیست و نامش جاودانه ماند.

-----------------------------------------------------

۱- در منطقه ی خور بیابانک ، رسم است پس از خاکسپاری میت ،‌ در مقابل خانه ی او و میانه ی کوچه اش ،‌ آتش افروزی کنند و مردان سوگوار بر در سرای او  و در دو سوی کوچه می ایستند.شاعر به این آیین اشاره دارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

من در میان تمام عاشقانه های ادبیات فارسی شیفته و مجذوب آن بخش از داستان "لیلی و مجنون"م که مجنون را برای چاره جویی به کعبه می برند و پدر به او می گوید از خدا بخواهد که عشق لیلی را از سینه اش ببرد و "مجنون چو حدیث عشق بشنید// اول بگریست پس بخندید" ...

توصیفات فوق العاده نظامی از این صحنه ی داستان بسیار تاثیرگذار است. آن راز و نیاز دوست داشتنی و دل انگیز مجنون با خدا :

یارب به خدایی خداییت

وانگه به کمال پادشاییت

کز عشق به غایتی رسانم

کاو ماند اگرچه من نمانم

پرورده عشق شد سرشتم

بی عشق مباد سرنوشتم

گرچه ز شراب عشق مستم

عاشق تر از این کنم که هستم

گویند که خو ز عشق واکن

لیلی طلبی ز دل رها کن

یارب تو مرا به روی لیلی

هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آنچه هست برجای

بستان و به عمر لیلی افزای...

اگر دسترسی به لیلی و مجنون نظامی دارید حتما این قسمت را کامل بخوانید و همین طور اگر کاست راست پنجگاه استاد شجریان را دارید طرف دومش را که چند بیت از این مثنوی زیبا را با همراهی تار لطفی در شوشتری  اجرا کرده ، بشنوید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

زهی تجلی نموده حسنت ، به چشم وامق ، ز روی عذرا

                                                به یک کرشمه، ربوده چشمت ، توان ز یوسف ، دل از زلیخا

سواد مویت ،  شکنج سنبل ، صفات رویت ،  ورق ورق گل

                                                کشیده مستان قدح قدح مل ، ز جام لعلت بجای صهبا

به کلک  ایجاد  ،  اگر نبودی، فروغ مهرت ،   کــجــا نمـودی

                                                به چشم هستی ،  ز بی  وجودی ،  وجود  آدم  نمــود حوا

ظهور خود خواست جمال بی چون به کسوت غیر ، زغیربیرون

                                               گهی در آمد به چشم مجنون ، گهی بر آمد ، به حسن لیلا

هم اوست عاشق هم اوست معشوق هم اوست طالب هم اوست مطلوب

هم اوست خسرو هم اوست شیرین هم اوست وامق هم اوست عذرا

فقیه ما  را ،  ز می  ملامت ، مکن خدا را  برو سلامت

                                                    که در حقیقت ، گناه پنهان ، ز طاعتی به ، که آشکارا

چمن طرب خیز ، بهار دلکش ، نسیم گلبیز ، شراب بی غش

                                                    چو هست فرصت ، بخواه و در کش به روی ساقی می مصفا

به جام هستی ، می الستی ، بریز ساقی ، به عین مستی

ترانه سر کن ، چو خوش نشستی ، به رغم دشمن ، به کام یغما

                                  چو عشق بازی ، مدار « یغما » غم از ملامت ز جور خوبان

                                  چه بیم دارد ، ز موج و طوفان ، کسی که باشد ، غریق دریا

"یغمای جندقی"

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

بدبختانه در دو قرن اخیر ، انگلستان آن قدر در تاریخ و سیاست کشور ما دخیل بوده که این حضور مرموزش تاثیرات روانی زیادی بر مردم ما گذارده ؛ شاید مهم ترین تاثیری که این کشور بر اکثر ایرانیان بجا گذاشته بیماری " دایی جان ناپلئونی" باشد.

نشانه های این بیماری به گونه ای است که شخص در وحله ی اول برای پاسخ به دلیل وقوع هر رویدادی می گوید : "کار کار انگلیساس" و نیز در شرایط پیشرفته تر باعث می شود فرد برای محکوم کردن دیگران ، او را عامل انگلیس و یا جاسوس بریتانیا معرفی  کند.

 این حساسیت و آلرژی به انگلیس به شکلی است که بیمار تصور می کند هر شخص انگلیسی یا غیر انگلیسی که کلامی درباره ی ایران بنویسد یا حرفی از ایران بزند ، هدفش استعمار ایران بوده است.

        امروز مقاله ای در تبیان درباره ی رباعیات خیام می خواندم که نویسنده دلایل ترجمه ی رباعیات خیام به زبان انگلیسی را کشف کرده بود .

نویسنده ضمن نکوهش سیاست استعماری انگلیس این پرسش را مطرح می کند که :

به نظر نمی رسد که تاکید یک مترجم انگلیسی بر شعرهای خیام  که تاکید بر خوش

باشی ، می نوشی و غصه فردا را نخوردن دارد ، و بزرگ و مهم کردن این اشعار و

حقنه آن به ملت از آن روست که هرچه ملت نسبت به وقایع بی تفاوت تر و ناآگاه تر ،

منافع انگلیس یا دولت متبوع جناب فیتزجرالد ایمن تر و فراوانتر؟

در پایان مقاله نیز متذکر می شود:

  نگارنده به هیچ روی نمی تواند بپذیرد که در پس این بزرگنمایی چارپاره های خیام بخصوص در آن دوران

هیچ سیاست استعماری نهفته نباشد.به هر روی چهره خیام فیلسوف ریاضی دان و منجم

بسیارستودنی تر از چهره خیام رباعی سراست ؛ چیزی که دولت استعماری انگلیس و جناب فیتزجرالد

...سعی در محو آن داشتند

این نظریه ای است که در مقاله بدان اشاره شده .به نظر می آید نویسنده شناخت کافی نه از خیام و نه از فیتزجرالد داشته و ترانه های خیام که حاوی معانی عالی و افکار فلسفی اوست را مبتنی بر هیپی گری و "هرچه پیش آید خوش آید" دانسته است.

باید به چند نکته در باره ی فیتزجرالد و اهمیت کاری که برای خیام انجام داد اشاره شود.

یک دوست آلمانی فیتزجرالد را متوجه اهمیت رباعیات خیام نمود و مرتب به او می نوشت اگر می تواند این رباعیات را به زبان انگلیسی ترجمه کند.سرانجام فیتزجرالد پذیرفت و چون وسواس بسیار برای امانت داری در ترجمه به کار برد ترجمه ی رباعیات خیام برایش بیست سال به طول انجامید.نسخه های اولیه بسیار کم به فروش رفت ، به طوریکه به دوست آلمانی خود نوشت : تو توصیه کردی و من چاپ کردم ، ولی اینک بیخ ریشم مانده است!

معمولا انگلیسی ها برای پیشبرد یک سیاست استعماری دست به تبلیغات فراوان می زنند و برای  پروژه های استعماری خود هزینه های گزاف می کنند .بنا بر این اگر نقطه نظر نگارنده ی مقاله ی فوق درست باشد ، باید دولت انگلستان روی اثر فیتزجرالد تبلیغات کافی جهت شناسایی آن به دنیا می نمود. در حالی که چنانکه می دانیم ترجمه ی رباعیات خیام دو سال توی قفسه ی کتابفروشی ها خاک می خورد و دست آخر مجبور شد آن را به نسخه ای یک پنس بفروشد.

اندکی بعد از مرگ فیتزجرالد بود که یک مجله انتقاد کتاب به معرفی این اثر پرداخت و همین معرفی سبب ساز شهرت جهانی کتاب گردید ؛ کتابی که  بعدها کارش به جایی رسید که چند سال بعد از مرگ فیتزجرالد ، وقتی کشتی تایتانیک به کوه یخ برخورد ، در جزء  اشیاء باقیمانده مسافرین که از توی عرشه کشتی  بدست آوردند چند جلد کتاب ترجمه رباعیات خیام نیز وجود داشت.(1)

رباعیات خیام برای انسان امروز حکم زلال رودی را دارد که انسان در کنارش می تواند دمی از زندگی سراسر غرق در اسارت ماشین رها شود و حقیقت زندگی را دریابد.همین خیام به صد زبان به ما پند می دهد که :

نیکی و بدی که در نهاد بشر است    شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل    چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

و با  هزاران لهجه به بشر زیاده خواه و جنگ طلب امروز فریاد می زند که :

هر یک چندی یکی برآید که منم             با نعمت و با سیم و زر آید که منم

چون کارک او نظام گیرد روزی            ناگه  اجل  از  کمین در آید که منم

یا:

کم کن طمع از جهان و  میزی  خرسند         از نیک و بد زمانه بگسل پیوند

می در کف و زلف دلبری گیر که زود        هم بگذرد و نماند این روزی چند

حال ، به گمان نویسنده ی مقاله ی مذکور انگلیس برای استعمار ایران خواسته به ملت ما از زبان خیام (البته با ترجمه ی انگلیسی فیتزجرالد) بگوید که طمع شان را از جهان کم کنند!!!

به نظرمن فیتزجرالد نه تنها به سفارش انگلستان دست به ترجمه رباعیات خیام نزد بلکه با ترجمه ی این رباعیات و زنده کردن فلسفه ی خیام، خط فکری را دنبال کرد که  درس مبارزه با روح زیاده خواهی و استعمارطلبی انسان داشت.

گناه فیتزجرالد این است که  خیام رباعی سرا را که جهل متعصبان و علمای ریاکار مذهبی، نام او را کشته بود دوباره در دنیا زنده کرد و فلسفه ی او را در مکاتب فلسفی اروپایی در حقیقت زایاند .

و گناه خیام رباعی سرا این است که بر خلاف جریان آب حرکت کرده و «شاد بودن» را «آیین» خود قرار داد.گناه او این است که از انسان می خواهد بر گذشته افسوس نخورد و خرم و امیدوار به آینده بنگرد.

مطمئن باشید اگر خیام و ملاصدرا و فردوسی و حافظ  و دیگر اندیشمندان گذشته ایران هم اینک در میان جامعه ی ما بودند ، برچسب انگلیسی به آخر نامشان اضافه می کردیم!!!

 


(1)    هواخوری باغ ، دکترباستانی پاریزی ، ص 299

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

حدود هفتاد سال پیش برتلس ، خاورشناس روسی در نخستین کنگره ی فردوسی درباره او چنین تعابیری را به کاربرد:

 "فردوسی حماسه ی خود را به تمام نمایندگان آن عرضه می کند و با صدایی رعد آسا به آنها فریاد می زندکه: شما همیشه مظهر و پشتیبان نیکی بوده اید.آماده باشید ، خطر جدیدی در راه است .کشورگشایان جدیدی سربلند کرده اند.به نیاکان خود تاسی جویید تا روزگار سعادت جمشید را دوباره تجدید کنید.

این است مقصود بزرگ حماسه سرای ایران که مقصودی بس بزرگ اما اجرا نشدنی بود...آفتاب بزرگ ایران زمین افول کرده بود و کاخ آرزوهای شاعر فروریخت.این است که شاعر از آنها سیرشده ...مجبور بود آمال و آرزوهای خود را به خاک بسپارد...

فردوسی یکی از بزرگترین شعرای دنیاست که در تاریخ ایران سرنوشت حزن انگیزی نصیب وی شده، تراژدی زندگانی فردوسی با تراژدی ملت ایران به هم آمیخته بود و از این روست که ایران برای تجدید قوای خود همواره دست به دامان این گنجینه ی بی قیاس می زده".

به راستی   وطن پرستی فردوسی در میان شاعران و اندیشمندان ایران زمین کم نظیر و شاید بی نظیر باشد.این شور میهنی فردوسی است که او را از "عنصری" ها و "فرخی سیستانی" ها جدا               می سازد.وگرنه فردوسی نیز می توانست با پیوستن به دیگر شاعران درباری زندگی شاهانه ، اما بی ارزشی برای خود مهیا سازد، اما ترجیح داد برای همیشه ایرانی بماند و گوهر پربهای  لفظ دری را  درپای خوکان نریزد.ترجیح داد زبان پارسی زنده بماند ، حتی اگر همه ی نقد عمر خویش را در این راه بگذارد.

پس از تجربه ی نسبتا موفق ملی رسانه های غیر دولتی در نامگذاری سال ۸۶ به نام کوروش کبیر جمعی از دوستان اینترنتی ،و از جمله  بهزاد عزیز پیشنهاد نامگذاری سال ۱۳۸۷ خورشیدی به نام حکیم ابوالقاسم فردوسی را داده اند.

 پیشنهاد بسیار پسندیده ای است و امیدواریم با تداوم این حرکتها نام عاشقان این میهن بیشتر بر زبانها و دلهای مردم ما جاری شود؛باشد که از این راه ادای دینی به این بزرگ مرد ادبیات ایران کرده باشیم.

از دوستانی که توانایی طراحی لوگو و آرم و... دارند دعوت می شود با پیوستن به این فراخوان ملی گوشه ای از زحمات عمر حکیم توس  که بی شک بیشترین سهم در حفظ زبان فارسی و داستانهای ملی ما دارد را جبران نماییم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

...زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت...

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد...


چهل و یک سال از چهار و نیم لعنتی  ۲۴ بهمن ۴۵ ، بعد از ظهری که فروغ را با خود برد گذشت.همیشه به فروغ فرخزاد به چشم آموزگاری می نگرم که با واژه واژه ی شعرش ، مخاطب خود را به بینایی می رساند.می آموزد که "چون صفر در تفریق و جمع و ضرب " حاصلی همواره یکسان نداشته باشیم و "در حجره های مسجد چون زیارتنامه خوانی پیر " نپوسیم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

انگار برای اخوان ، همه ی سال زمستان است...

پ.ن۱:سرانجام از پایان نامه مان نیز دفاع کردیم و  با نمره ۱۹ سرفراز  بیرون آمدیم!

پ.ن۲:راهی ام ، راهی جایی...احتمالا حالا حالاها هم برنخواهم گشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

زیباترین تذکره درباره ی رودکی ، خیام  ، فردوسی  و بسیاری دیگر از دانشمندان و ادیبان این دیار را در کتابی کوچک اما ارجمند به نام چهار مقاله خوانده ام و در این بین آنچه در باره ی خیام به رشته ی تحریر درآورده بسیار دل انگیز و تاثیرگذار است ، به نحوی که هنگام خواندنش هنوز پس از بارها تکرار ، اشک در چشمانم حلقه می زند ، آنجا که نظامی عروضی می گوید :

در بلخ ،  میان مجلس عشرت از خیام شنیدم که می گفت:" آرامگاه من در جایی است که هر بهار نسیم بر من گل افشانی می کند " و مرا این سخن محال نمی آمد و دانستم که چون اویی گزاف نمی گوید.

چون در سنه ی ثلاثین به نیشابور رسیدم چهار سال بود که آن بزرگوار  روی در نقاب خاک کشیده بود و او را بر من حق استادی بود.آدینه ای به زیارت او رفتم و یکی را با خود بردم تا خاک او را به من بنمایاند.

در پایین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده و چندان برگ شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود .مرا از آن سخن حکیم عمر خیام یادآمد و گریه بر من افتاد...

چون می گذرد عمر چه شیرین و چه تلخ

پیمانه چو پرشد چه نشابور و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی

از سلخ به غره آید، از غره به سلخ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

امروز ۲۱ آذر ، زادروز احمد شاملو ، شاعر و نویسنده ی شهیر معاصر است.شاعری که عاشقانه زیست و غریب وار از میان ما رفت.

به راستی سهم شاملو در ادبیات معاصر ما غیر قابل انکار است و هر کدام از آثار و کتابهایش به تنهایی برای اثبات بزرگی او کافی است.در میان شعرهایش ، انتخاب بهترین و زیباترین کاری است دشوار و من مجموعه ی "هوای تازه " را خیلی خیلی دوست دارم.

شخصیت منحصر به فرد و گاه لجوج  شاعر مدایح بی صله که در کمتر شاعری می توان سراغش را گرفت ستودنی است.او هرگز حاضر به تسلیم شدن در برابر خواسته های نابجای دیگران نشد  و این عدم تسلیم به قیمت سانسور وسیع افکار و کتابهایش تمام شد.

و تنها جایی که بسیاری از شاملو دل آزرده شدند ، اظهار نظرهایش در باره ی فردوسی و نیز موسیقی ایرانی بود؛ سخنی که گفتنش از شاملو دور از انتظار بود...

سرنوشت احمد شاملو  نیز همچون بسیاری از دیگر هنرمندان و نامداران این سرزمین به گونه ی تلخی رقم خورد و کوچکترین سپاسگزاری را سردمداران فرهنگ این دیار از او به عمل نیاوردند.

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

آورده اند که روزی در غزنه بیگانه ای از نیشابور به مجلس عنصری و عسجدی و فرخی سیستانی سه شاعر دربار سلطان محمود وارد شد.

عنصری از همنشینی این روستایی ناخوانده ناخشنود بود و به او گفت: ای برادر ، ما شاعران پادشاهیم و هیچکس را جز شاعر در جمع ما راه نیست.بنا براین هر یک از ما به یک وزن و یک قافیه مصراعی می گوییم و اگر تو توانستی مصراع چهارمی بیاوری در بین ما جای داری.

آن دهقان روستایی به آزمون تن در داد و عنصری عمدا قافیه ای را انتخاب کرد که سه مصراع آن به آسانی ساخته می شد و چهارمین مصراع به خیالش بهیچ وجه قابل ساختن نباشد:

عنصری گفت: چون عارض تو ماه نباشد روشن

عسجدی گفت:مانند رخت گل نبود در گلشن

فرخی گفت:مژگانت گذر کند همی از جوشن

و آن بیگانه ی روستایی با اشاره به داستانی اساطیری چنین گفت:

مانند سنان گیو در جنگ پشن

 و چون در این باره توضیح از او خواستند گفت: جنگ پشن نخستین جنگی بوده که در آن ازسنان( سرنیزه) استفاده شده  و آن قدر اطلاعات او درباره ی شهریاران باستان فراوان بود که عنصری به درگاه سلطان محمود رفت و گفت : سرانجام کسی آمده است که از عهده ی نظم  حماسه ی ملی ایران و ختم کار دقیقی برآید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

هاینریش اشتیگلیتس مستشرق آلمانی که از شیفتگان فردوسی و. شاهنامه ی اوست ، در قطعه شعری دلپذیر ، روایت نظامی عروضی از پایان کار فردوسی را به نظم کشیده که خواندنش خالی از لطف نیست:

او (سلطان محمود) ، گنجینه های بی شمار

از گوهر و مروارید ، گرد می آورد

 

و دوازده اسب می باید که به هیچ درنگی

با این بار به سوی طوس ،به نزد شاعر بشتابند.

 

به دروازه ی شهر نزدیک می شوند،

مردمی ، جنازه ای را از شهر بیرون می آوردند...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

 امروز بنا به نیازی  جلد ۲۷ مجله ی یغما را می خواندم که به  این تضمین غزل حافظ در رثای امام حسین (ع)  که امیر ابراهیم خان شوکت الملک سروده رسیدم:

حسین آن خسرو خوبان و شمع جمع محفلها

                                                               خدیو  ملک   او   ادنی  و   شاه   کشور   دلها

ز بطحا شد برون  بهر  تمیز  حق  ز  باطل  ها 

                                                               سرودی داشت با خود گه گهی در طی منزلها

                                      الا    یا    ایها     الساقی   ادر کاسا و ناولها

                                      که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

اما آنچه که برایم جالب آمد ، انتخاب تصادفی یا تعامدی این غزل توسط امیر شوکت الملک  بود.

غزلی که حافظ خود در آن از صنعت تضمین استفاده نموده و مصرع " ادرکاسا وناولها الا یا ایها الساقی" را از شاعری عرب زبان (که همه ی ما می شناسیمش ) در آن بکار گرفته.

آیا می دانید این مصرع را یزید بن معاویه بن ابوسفیان ، سروده است؟!                                                                                                                                            و حتما آن نوحه ی معروفی که کویتی پور با این غزل حافظ برای مراسم سینه زنی امام حسین خوانده را شنیده اید (همان که به اشتباه می خواند" که عشق اول نمود آسان ولی افتاد مشکلها").

این هم از نغزبازی های روزگار است که مرثیه ی امام حسین باید از شعر یزید سروده شود !

و نکته ی دیگر اینکه دیوان حافظ از قدیم الایام با این غزل آغاز می شود و سرآغاز دیوان او این مصراع یزید است.

آورده اند ، شخصی حافظ را در خواب دیده از او پرسید این درست است که شعر یزید لعین را اول کتاب خود بگذاری؟

و حافظ جواب داده :مال کافر حربی مباح است !

و این بیتی است که یزید سروده:

انا المسموم ما عندی بتریاق و لا واق          ادر کاسا وناولها الا یا ایها الساقی

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

آورده اند ملا احمد نراقی که از رفتار مفتیان و علما معاصر برآشفته بود، به یغما که یکی از

معاشران دائمی وی بود گفت:"یغما! اگر اقتدار داشتم تمام این آخوندهای بی مذهب ، بی

ایمان ... را در یک روز می کشتم و تنها یکی را زنده می گذاشتم  تا اگر حضرت امام زمان

مواخذه کرد عرض کنم:"این یکی نمونه ی آنها است"یغما گفت نه آقا ، همان یکی را هم

بکشید، نراقی با تغیر فرمود :"آخر برای تبرئه ی خودم زنده ماندن یکی ازآنها لازم است". یغما

با ملایمت گفت: خیر آقا ؛ لازم نیست ! خودتان که خواهید بود!

با این حکایت به سراغ بحثی کهنه اما همیشگی  می رویم که از سالهای بسیار دور در جامعه  کشورمان ریشه دوانده ؛ زهدفروشی.

زهد فروشی  وبه مفهوم جامع تر " استفاده از باورهای مردم جامعه "که تا امروز ، هنوز از روشهای مهم نیل به هدفهای منفعت طلبان است، در جامعه ایرانی بلندایی به اندازه تاریخ این کشور دارد. چیزی که امروز نیز شاهد آن هستیم و می بینیم  قدرت طلبان ، وقتی از باورهای مذهبی مردم نومید می شوند ، از باورهای ملی آنان استفاده می کنند. لابد شاهد بوده اید که اخیرا چگونه از نام بزرگانی چون دکتر مصدق در سطح وسیع  بهره برداری می شود و حتی بعضا اقدامات خود را صدها برابر با ارزش تر از کارهای او می دانند.

باری ، نمی خواهیم از بحث  ادبی خود دور شویم ، شاید روزگاری این کلام در جایی مورد استفاده قرار گیرد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

یکی از بچه ها در کامنتی خصوصی از سه تابلوی مریم ، سروده معروف میرزاده عشقی سوال کرده بودو با توجه به اینکه در چاپ پس از اسلام ! مجموعه اشعار این شاعر دچار اصلاحات بنیادین گردیده و گمان نمی بردم قادر به یافتن نسخه سانسور نشده ش باشه ، در این پست آوردمش.

میرزاده عشقی شاعر توانا و  مبارز اواخر قاجار و اوایل پهلوی که در سی و یک سالگی (سال ۱۳۰۳) در خانه مسکونی اش ترور شد این نمایشنامه ی منظوم را سروده.خواندنش را به همه  حتی دوستانی که خوانده اند نیز توصیه می کنم.

برای خواندن نمایشنامه ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

 آنچه موجب شد ، زبان پارسی از گزند اسکندر ، اعراب ، مغول و دیگر بیگانگان در امان بماند و ایرانیان امروز با واژه های پارسی سخن بگویند ، داشتن سخنوران بزرگی چون فردوسی ، حافظ ، سعدی ، خیام ، مولانا و ... است.وگرنه چرا کشوری با تمدن و سابقه چون مصر باید این زمان مصر العربی باشد؟بزرگترین خدمت فردوسی به ایران روشن نگاه داشتن این چراغ بود.

اما فارسی امروز ما ، آن نیست که فردوسی بدان شاهنامه را سرود - که اصولا به عقیده من مقصود فردوسی نیز آن نبود که به زبان تکلم عصر خود بسراید ، بلکه می خواست واژگان کهن فارسی را زنده نگهدارد.

زبان امروز ما ، همان زبانی است که سعدی بدان شعر سروده به طوریکه هفتصد سال است کودکان ایران در مکتبخانه ها و مدارس از حکایتهای شیرین گلستان و بوستانش بهره ور می شوند.

به نظر شما اگر معنی این بیت را  بخواهیم بنویسیم لازم است تغییری در آن ایجاد کنیم؟

که گفت بر رخ زیبا نظر خطا باشد؟    خطا بود که نبینند روی زیبا را

 به راستی راز ماندگاری سخن سعدی چیست؟چگونه است که هنوز پس از هفتصد سال عشاق خطاب به معشوق خود می گویند:

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی     عهد نابستن از آن به ، که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم     باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

اعجاز سخن سعدی این است که برای همه قابل فهم است.همه از آن به اندازه وجودی خود بهره می گیرند و این معجزه سخن را در کمتر شاعری در میان شاعران ایران می توان یافت.

در میان شعرای جدید ایرج میرزا را می توان یافت که شعرش دارای ویژگی های روانی و سادگی است.مثلا توجه کنید به این شعر او:

وه چه خوب آمدی صفا کردی           چه عجب شد که یاد ما کردی!

بی وفایی مگر چه عیبی داشت؟       که پشیمان شدی وفا کردی...

و در میان سرایندگان شعر نو به نظر من فریدون مشیری نمونه کاملی است برای این نوع بیان، شاهدش هم اینکه اکثر قریب به اتفاق جامعه ایران شعر "کوچه" او را از برند.

به نظر شما روانتر از این می توان سرود:

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی بهتر از اینت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم...

در میان آشنایان و دوستان وبلاگی ، نمونه هایی از شعر روان را در آثار دوست هنرمند خوبم آقای عبادی یافتم، فرصت کردید حتما سری به وبلاگ ایشان بزنید مطمئنا با من موافق خواهید بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

بدون شک یغمای جندقی را باید شاعرترین شاعر دوره قاجار تا پیش از مشروطیت دانست.

شاعری که  در زندگی خود هرگز مدیحه سرایی نکرد:

"تا کنون کم سی گذشت از روزگار شاعری        کافرم یک حرف اگر مدح کسم در دفتر است"

و شاعری که درکاشان به سبب بی پرده سخن گفتن و شمشیر تیز انتقاداتش ، توسط شیخ و مفتی شهر به تکفیر محکوم شد و به قول خودش اگر «مدارا نمی کرد» با «شیخ شهر» معلوم نبود چه سرنوشتی نصیبش می شد:

ز شیخ شهر جان بردم به تزویر مسلمانی       مدارا گر به این کافر نمی کردم چه می کردم

و شاعری که مورد ظلم اربابان زمان قرار گرفت و کلیه اموالش توسط کارگزاران حکومت مصادره شد و به همین سبب  تخلص شعری خود را از "مجنون" به "یغما" تغییر داد:

مرا از مال دنیا یک تخلص مانده مجنون است     به کار آید گر ای لیلی وش آن را نیز یغما کن

یحیی آرین پور نویسنده کتاب گرانقدر " از صبا تا نیما" در باره یغما چنین می گوید:

یغما نسبت به زمان خود مرد روشنفکری است.او مانند قاآنی در محیط خود خفه نشده و تماشاگر محیط نیست.باکمال خشونت و سرسختی به زندگانی موجود اعتراض می کند .یغما از پیشاهنگان گویندگان طنزهای سیاسی آینده است.او زود آمد  و سر خورد  و اگر یک قرن بعد به دنیا آمده بود ، شاید در میان نویسندگان عهد انقلاب ایران مقام رهبری و پیشوایی می یافت.

بهار ار باده در ساغر  نمی کردم  چه  می کردم          ز ساغر گر دماغی تر نمی کردم چه می کردم

هوا تر می به ساغر من ملول از  فکر  هشیاری          اگر  اندیشه  دیـگر  نمی کردم   چه  می کردم

عَرَض دیدم به جز می هرچه زان بوی نشاط آید          قناعت گر به این جوهر  نمیکردم چه می کردم

چرا  گویند  در  خم  خرقه ی  صوفی  فرو کردی           به زهد آلوده بودم  گر نمی کردم چه می کردم

ملامت می کنندم کز  چه برگشتی ز  مژگانش           هزیمت گر ز یک لشکر نمی کردم چه می کردم

به اشک ار کیفر گیتی نمی دادم چه می دادم            به  آه  ار  چاره  اختر  نمی کردم  چه می کردم

ز شیخ  شهر  جان  بردم  به  تزویر  مسلمانی            مدارا  گر  به  این  کافر نمی کردم چه می کردم

گشود  آنچ  از حرم   بایست  از دیر  مغان یغما            رخ  امید  بر  این در  نمی کردم چه  می کردم؟

باز هم از یغما سخن خواهم گفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

در دست گرفته ام به یاد تو بهی                         زیرا که ز خوبان دو عالم تو بهی

من رنگ بهی دارم و تو روی بهی                         بیمار توام هیچ نپرسی که بهی؟

                                                ********

پرسیدم  از  آن  نگارک  ترســــــــایی                  خواهم که به خانه ام تو بی ترس آیی

گه چشم ترم به آستین خشک کنی                   گه بر لب خشک من  لب  تر   سایی

یه زمونی (شاید ۱۴ سال پیش )پدربزرگ خدابیامرزم نزدیک به ۱۵ تا از این مدل رباعیات را برام خونده بود

الان فقط همین دو تا یادم مونده ولی خیلی زیاد بود.اگه شما چیزی یادتون هست بگین

                                             ************

این یکی را هم  مسیح عزیزم یادآوری کرد:

گر در یمنی چو با منی پیش منی                       ور پیش منی چو بی منی در  یمنی

من با تو  چنینم  ای  نگار  یمـنی                        خود در عجبم که من توام یا تو منی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

اعرابی ای ، خدای  به  او  داد  دختری             

                                              و او دخت را به سنت خود ننگ می شمرد

هرسال کز حیات جگرگوشه می گذشت

                                             شمـع  محبـت   دل  او  بیـش  می فسـرد

روزی به خشم رفت و ز وسواس عار و ننگ

                                             حکم خرد  به  دست  رسوم و سنن سپرد

بگرفت  دست  کودک  معصـوم  و بی خبر

                                              تا  زنده اش به  خاک کند سوی دشت برد

                                             *****

او  گرم گور کندن  و ،  از  جـامه  پدر

                                             طفلک به دست کوچک خود خاک می سترد...

                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

با درودی دوباره

دیروز با دوستی صحبت می کردم و ضمن صحبت به مناسبتی حرف  مرحوم احمد شاملو ، بزرگترین سراینده شعر سپید که این نوع شعر را حتی به شعر شاملویی هم می شناسیم رسید.شاملو از اون دست شاعران و نویسندگانی است که سانسور جلوی بسیاری از آثارش را گرفته و خصوصا بعد از انقلاب خیلی از کتابهاش به چاپ یا چاپ مجدد نرسید.

من و خیلی از شماها با آثار احمد شاملو زندگی کردیم . خیلی ها مثل من حتی با نوارهاش شب به خواب می رفتیم.ولی از اونجا که همه افراد نقاط تاریک و منفی در زندگی خود دارند شاملو نیز از این قاعده مستثنی نیست.از نظر من بزرگترین عیب شاملو آن لجاجت و تعصبی بود که در ادبیات خود داشت و این تعصب گاه باعث می شد مثلا بگوید فردوسی حرامزاده است ویا ضحاک ماردوش همان گئومات (یا بردیای دروغین ) است که مصلح اجتماعی بوده و فردوسی به خاطر آنکه خود فئودال بوده از ضحاک بدگویی کرده که البته این ادعای مرحوم شاملو کاملا بی اساس است زیرا زمانی را که فردوسی برای ضحاک در شاهنامه آورده از زمان بردیای دروغین بسیار بدور است ،بگذریم از اینکه من با مصلح اجتماعی بودن گئومات موافق هستم.یا مثلا شاملو در مورد موسیقی سنتی بسیار بدبین بوده و با زشت ترین عبارات در مورد این میراث هنری صحبت کرده. 

  این دوست من که نسبت به احمد شاملو بسیار متعصب هست پس از شنیدن حرف های من گفت: حق با شاملو بوده و مطمئن باش شاملو حرف بی حساب نمی زند!

من هم دیگر پی بحث را نگرفتم ، چون می دونم  بحث در موضوعی با کسی که روی آن موضوع تعصب دارد نتیجه ای جز اعصاب خردی ندارد.

من خود عاشق آثار احمد شاملو هستم ولی همانطورکه  امام علی می فرمایند بهترین کارها میانه روی است هرگز روی هیچ شخصیتی تعصب به خرج نمی دهم و مانند آن دوستم که تمام حرف های شاملو را صرفا به خاطر شاملو بودنش می پذیرد نخواهم پذیرفت ، شما چطور؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

آورده اند:

چون فردوسی مُرد شیخ ابوالقاسم کرگانی به نماز جنازه حاضر نگشت و گفت: فردوسی تمام عمر خود را در مدح گبران و زرتشتیان و آتش پرستان گذرانیده، چگونه بر او نماز میت بخوانم؟

      چون شب شد شیخ ، قصری عظیم  دربهشت را به خواب دید .بدان داخل شد و دید که فردوسی همراه با فرشتگان در آن نشسته،شیخ از خجالت خواست که بیرون آید،فردوسی برخاست و سلام کرد و گفت:

    "ای شیخ ، اگر تو بر من نماز نکردی ، ایزد تعالی چندین هزار فرشته فرستاد تا بر من نماز کردند و این مقام ، پاداش یک بیت بر من دادند که در توحید گفته ام:

جهان را بلندی و پستی تویی        همه نیستند آنچه هستی تویی"

 شیخ از خواب بیدار شد و هماندم به زیارت تربت فردوسی عازم گردید و از روح پاکش معذرت جست.*


*ریاض السیاحه ص ۱۰۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

حتما شما هم مانند من از سرگذشت دخت فردوسی عزیز که پس از مرگ پدر هر چه خواستند جایزه پدر را به او بسپارند از قبول آن جایزه سر باز زد آگاهید، حکایتی است زیبا که نظامی عروضی به قلم آورده:

...و گویند که فردوسی را دختری بود سخت بزرگوار که آن گاه که خواستند آن سکه ها را بجای پدر به او بدهند گفت: مرا بدان احتیاجی نیست.

درود بر دختر پاک ایران زمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

با بط می گفت ماهی اندر تب و تاب

باشد که به جوی رفته باز آید آب

بط گفت من و تو هر دو گشتیم هلاک

بعد از من و تو جهان چه دریا چه سراب...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

در ایوان کوچک ما

 

جز خنده های دختر دردانه ام «بهار»

من سال هاست باغ و بهاری ندیده ام!

وز بوته های خشک لب پشت بام ها،

جز زهرخند تلخ،

کاری ندیده ام،

بر لوح غم گرفته ی  این آسمان پیر

جز ابر تیره، نقش و نگاری ندیده ام!

در این غبارخانه ی  دود آفرین ، دریغ

من رنگ لاله و چمن از یاد برده ام

وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند

پیوسته یاد کرده و افسوس خورده ام.

 

در شهر زشت ما،

اینجا که فکر کوته و دیواره ی  بلند

افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما!

من سال های سال

در حسرت شنیدن یک نغمه ی نشاط ،

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه، یک درخت،

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

در دود و خاک و آجر و آهن دویده ام!

 

تنها نه من، که دختر شیرین زبان من،

از من «حکایت» گل و صحرا شنیده است!

پرواز شاد چلچله ها را ندیده است

خود، گرچه چون پرستو، پرواز کرده است

اما، از این اتاق به ایوان پریده است!

 

شب ها که سر به دامن «حافظ» روم به خواب،

در خواب های رنگین، در باغ آفتاب

شیراز می شکوفد، زیبا تر از بهشت

شیراز می درخشد، روشن تر از شراب.

 

من با خیال خویش،

با خواب های رنگین،

با خنده های دختر دردانه ام بهار

با آنچه شاعران به بهاران سروده اند

در باغ خشک خاطر خود شاد و سرخوشم

 

اما «بهار» من،

این بسته بال کوچک، این بی بهار و باغ،

با بال های خسته در ایوان تنگ خویش،

- در شهر زشت ما،

اینجا که فکر کوته و دیواره ی  بلند،

افکنده سایه بر سر و سرنوشت ما-

تنها چه می کند؟

می بینمش که  غمگین، در ژرف این حصار،

در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط،

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه، یک درخت،

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

حیران نشسته است!

در ابرهای دور

بر آرزوی کوچک خود چشم بسته است.

 

او را نگاه می کنم و رنج می کشم!

                                                   «فریدون مشیری»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

سال ۱۳۷۵ اولین آشنایی من با رمان کلیدر به صورتی کاملا تصادفی شکل گرفت.

مثل همیشه توی کتاب فروشی داشتم دنبال یه کتاب جدید می گشتم که با اسم کلیدر برخورد کردم.البته قبل یه چیزایی در مورد این رمان و همین طور محمود دولت آبادی شنیده بودم ولی کتاب رو نخونده بودمش.

همون جا دوره ده جلدی این رمان رو خریدم و باور نکردنی بود که آدم نمی تونست حتی یه لحظه کتاب رو زمین بگذاره .قلم زیبا و ادبی محمود دولت آبادی و در عین حال قابل فهم برای همه افراد باعث جذابیت بیشتر کتاب می شد.آدم با زندگی گل محمد و کارهاش زندگی می کرد و در مرگش هم سوگواری.

الان مجددا بعد از ده سال دارم کتاب رو می خونمش. البته این بار سنم بیشتره و قدرت فهم مطالب بیشتری از این رمان بزرگ -که به اعتقاد خیلی ها بهترین رمان ایرانی هست- را پیدا کردم.

البته خیلی از دوستان کتابای فهیمه رحیمی رو ترجیح می دن!!! ولی با این حال :

من خوندن کلیدر را به همه توصیه می کنم.


محمود دولت آبادی خالق کلیدر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط فرانک  |