|
از هر چه که سخن به میان آید
|
امسال قرار بود برنامه ریزی منظمی داشته باشم که بتونم هر روز چند خطی در اینجا بنویسم...اما شاید به قول کویر تعطیلی فکر به سراغم اومده بود... به هرحال چون نمی خواستم فروردین ۸۸ هم در آرشیو بلاگم دست نوشته ای باقی بمونه این لحظات آخر دست به کار شدم!!!
چند روز پیش در فرهنگسرای شهرداری یزد (سالن بقول فردوسی«بیچاره ای» با ظرفیت حدود ۵۰۰ نفر) یک کنسرت موسیقی سنتی برگزار شد.دیدن این برنامه چند نکته را در ذهن من ایجاد کرد ؛ نخست اینکه در میان گروه های موسیقی- به تبع شجریان - حتما بایستی به جای ویلن ،از کمانچه بهره گرفته شود ولو اینکه نوازنده ، بر ویلن مسلط تر باشد تا کمانچه!
همه نوازندگان سازهای آرشه ای به خوبی می دانند که وسعت صدادهی ویلن خیلی بیشتر از کمانچه و دیگر سازهای ایرانی است و نواختن کمانچه یک سری ریزه کاری های منحصر به خودش را داره.ای کاش کمانچه نواز گروه از همان ویلن در گروه بهره می گرفت. اصولا تعصب بیجا روی عدم کاربرد ویلن بی معنی است.
نکته دیگر این بود که بهتر است خواننده ، قبل از اجرا لااقل نگاهی به متن شعر و تصنیف بیاندازد تا وقتی به مصرع:
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
می رسد به جای پیرهنم ، نخواند سینه ام
نکته دیگر صدابرداری صحیح هست که در این برنامه رعایت نشده بود و هنگام گروه نوازی تنها صدای سنتور رهبر گروه به گوش می رسید.
و نکته ی پایانی اینکه نصف حاضرین در سالن جایی برای نشستن پیدا نکردند و ایستاده برنامه را دیدند!
همراه مسیح توی بلوار دانشجوی یزد با ماشین در حال حرکتیم که ماشین گشت ارشاد پشت سرمون چراغ می ده و دستور توقف ماشین را می دهند.
جناب سرهنگ محترمی از ماشین پیاده شده و مدارک ماشین را از مسیح می خواهد و او را با خود کمی جلوتر می برند.
کمی صحبت با مسیح و بعد جناب سرهنگ مربوطه پشت رل ماشین ما نشسته و از من با قیافه حق به جانب و پرخاشگری می پرسد:
- چه نسبتی باهاش داری؟ بابا مامانت می دونن باهاشی؟!
- نه ! فکر نمی کنم بدونن باهاشم!
دوباره با لحنی جدی تر می پرسد: فکر نمی کنی پسر همسایه ای ، آشنایی کسی ببیندت که صندلی جلو کنار این آقا پسر نشستی بعد برات مشکل درست کنه؟
ما برای خودتون می گیم.
بهش گفتم: آقای عزیز ما الان تازه ماه سوم ازدواجمونه ، شما و برادرای محترم همکارتون تو این سه ماه دفعه سومه که جلوی ما رو می گیرید؛ من فکر نمی کردم برای همراهی همسرم حتما باید شناسنامه و سند ازدواجمون رو همراه خودم همه جا داشته باشم!
جواب داد: من روزی سی تا مثه شما رو می گیرم ، همه شون هم می گن زن و شوهرن! اگه مدرکی دارید که زن و شوهرید نشون بدید وگرنه تشریف میارید مفاسد اونجا روشن می شه.
می گم : حرفی نیست اما اگه روشن شد که ما با هم ازدواج کردیم اون وقت شما چجوری خسارت گرفتن وقت ما رو جبران می کنید؟
می گه: فعلا با هم می ریم اونجا معلوم می شه
....
جناب سرهنگ پشت فرمان ماشین می نشیند و من و مسیح هم صندلی عقب ، در اوج عصبانیت ته دلم یه حس شعفی دارم از ضایع شدن جناب سرهنگ! و برای اینکه بیشتر لجش را در بیارم دست مسیح را می گیرم و تا حد امکان بهش می چسبم!
....
چند دقیقه بعد جناب سرهنگ به ما می گه : دو سه ماهی ماشین تون می خوابه و برای خودتون هم پرونده تشکیل می شه ، اما چون بچه های خوبی به نظر میاید و ایشالله که دفعه اولتون بوده ، می تونم یه کمکی بهتون بکنم.
مسیح می پرسه : چه کمکی؟
جواب می ده : یه شیرینی به خاطر رفاقتتون به ما بدید و برید سر زندگیتون!
مسیح کیفش را باز می کنه تا شیرینی آقا را بده
می گم: اگه این کارو کردی دیگه اسم منو نیار! بذار روال قانونی کار پیش بره!
جناب سرهنگ همچنان تا پایان مسیر دنبال شیرینیش هست اما صرفه ای نمی برد!
......
ساعت ۴ ، مفاسد اجتماعی
بجرم اینکه صندلی جلو کنار همسرم نشسته بودم(و این در نظام اسلامی ما از مظاهر فساد است!) در مفاسد منتظر بابای مسیح نشسته ام.طولی نمی کشد که با سند ازدواج و شناسنامه های من و مسیح ، خودشو به مفاسد می رسونه.
با بررسی مدارک متوجه می شوند دروغ نگفته ایم .
در حالی که پرسنل محترم نیروی انتظامی حتی یک معذرت خواهی کوچک هم بخاطر ۲ ساعت معطلی ما نمی کنند ، از این اداره بیرون می آییم.
قطار زندگی اصلا به گلایه های من و شما توجهی نداره و به سرعت باد حرکت می کنه؛ من که مدتیه فقط سعی می کنم از پنجره این قطار زیبایی ها و شگفتی هاشو ببینم و لاغیر...بنابر این فکر می کنم همیشه می شه گفت :عاشقتم زندگی!
***
تو این نزدیک ۲ ماه زندگی مشترکم شاید ۷-۸هزار کیلومتر مسافرتهای تکراری کرده باشم.۳ بار تهران
۳۰ بار به روستای فرانکیه! و ۱ بار به اصفهان.اما باز هم دلم سفر می خواد.
***
خدا خیرش بده مارک شیلد استرالیایی را که برای اولین بار در عالم داوری به نفع ایران گرفت ، همین طور اون مهاجم عربستان که به آرش برهانی گفته بود بکش تو خاکی، وگرنه معلوم نبود چه بر سر ایران بیاد!
خدا کنه اگه ایران به جام جهانی هم نمی ره هیچ وقت از عربستان سعودی نخوره...من یکی که بدجوری بدم میاد از این تیم
نمی دونم عربهام همین حسو به من دارن یا نه ![]()
***
به شدت منتظر اول مهرم.
راستی شما اون سرودهای "هم شاگردی سلام" و "صبح است اول مهر" را یادتونه؟
دلم هوای شنیدنشو داره.
***
جالبی قضیه اینه که دیگه تو تهران احساس غربت می کنم
حس می کنم دیگه تعلق خاطری به این شهر ندارم.
...
۲- بخش مسخره قضیه اینه که امروز بعدازظهر که به یزد رسیدم بازهم همون احساس غربت را داشتم.
۳- حج عمره اسممون در اومده که تا این لحظه هنوز شرایط مسیح جور نشده ، قرار بود حاج خانم بشم که انگار خدا نطلبیده
۴-آقایون خاتمی (رئیس جمهور سابق و اخوی اصلاح طلب پیشروی نماینده مجلس ششم ) همسفر ما تو پرواز یزد - تهران بودند ، بدون قراول و محافظ و بادیگارد... به سید گفتم آقا! مثل اینکه رئیس جمهور بعدی دوباره شمایید؟
با همون لبخند همیشگی جواب داد: نه خانوم ، خیلی باید قدرتمند بود تا بعد این دوره بتونیم مملکت را از رئیس قبلی تحویل بگیریم و اداره کنیم!
تو دلم گفتم : بله ، باید قدرتمند و شجاع بود ، افسوس که شما بسیار دوست داشتنی هستید ولی شجاع نیستید.
۵- فردا رهسپار روستای خودمان! هستیم.امیدوارم اونجا احساس غربت نکنم.
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
....
خداحافظ شهر من
خداحافظ که دیگر نه من از آن توام و نه تو از آن من
احساس می کنم اهل هیچ کجا نیستم...خیلی احساس عجیب و در عین حال تلخی است. با اینکه دفعه اولم نیست مسافرت می رم و هرسال حد اقل ۷هزار کیلومتر سفر را تجربه کردم اما سفر دیروز من یه تجربه جدیده...
از دیشب که رسیدم همین جور دارم قرص و دوا می خورم ؛ یه مرگیم شده ...
آخ که فردا روز مادره و چه حالی می شه فردا صبح که پست پیشتاز شعر منو بهش می رسونه .
پ.ن:تو زندگی بعدی خداکنه یه دختر روستایی به دنیا بیام.صبحها نان بپزم وبا کوزه ای بر سر آب از نهر بیارم.گاهگاهی قالی ببافم و گاهی از پشت پنجره، دل ببرم از پسر دایی ام که برای آب کشیدن بیل بر دوش به سمت باغ انار پدرش می رود.
-اندازش چقدره؟
چجوری میشه فهمید اندازه ش چقدره؟
-یعنی بعد این همه سال نفهمیدی وقتی یه مهمانی رسمی هست باید نرمال باشی؟؟؟
- نه و دقیقا نمی خوام بفهمم
فکر می کنی من کیم؟
من همینم که الانم
همینم که می بینی
همینم که بدون فکر دارم اینجا می نویسم، برو گم شو ای حقیقتی که همیشه پشتت قایم می شم می خوام حد اقل امشب خودم باشم...
تا آدم و حوا را بفریبد
وبا این حرکت شیطان، من و شما فرصت دیدن این دنیای زیبا را هم داشته باشیم.

۱) بکلی حرفای گذشته م را در مورد گیتار پس می گیرم، حالا که مدتیه دارم باهاش ور می رم می بینم خیلی ساز مهربانی است، خیلی زود با آدم کنار میاد
۲) سه چهار شبه پشت سر هم خواب های عجیب و غریب می بینم.این دیشبی خیلی دیگه نوبر بود.خواب می دیدم با مسیح داریم توی یه جنگل تاریک قدم می زنیم که یهو من تبدیل به ومپایر شدم و مسیح ازم فرار کرد.منم با اینکه ومپایر بودم ولی از تاریکی حسابی ترسیده بودم و دنبالش می دویدم ، نه اینکه بخوام خونشو بخورم ، فقط می خواستم پیشم بمونه.
نفرین امشب:خدا لعنتت کنه بابک با این دی وی دی های مزخرف و خدا روح فضول خودمو بیشتر لعنت کنه که نشینم کنارش فیلم ببینم!
۳) دلم برای بعضی هاکه ۳۴ روزه از نزدیک ندیدمشون خیلی تنگ شده ، هرچند بخاطر حرکت دیشبشون تو خوابم (همون فرار از ومپایر) فعلا باهاشون قهرم!![]()
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بی کران باشد
۱-اینقده این چند روز اتفاقای عجیب و غریب افتاده برام که دیگه خودمو برای شنیدن هر خبری آماده کردم.
۲- تلاشهایمان برای تهیه بلیط کنسرت استاد شجریان هنوز ادامه دارد...
۳-تابستان ، امنیت اجتماعی ، هزاران زن مثل من و تذکرات برادرانه ی گشت محترم ارشاد هم هنوز ادامه دارد.کاش فقط یک روز مجبور بودند با حجاب سراسر اسلامی در گرمای روز شهرو بگردن تا لااقل با طعم مجازاتی که برای زن بودن دسته ای از انسانها تعیین کرده اند آشنا شوند.
۴- ۲۵ تیر نزدیک است و هنوز...
۵- هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
آورده اند خاقانی داشت توی بازار فحش می داد به سعدی و وقتی علت را ازش پرسیدن جواب داد این مردک دیگه حرفی برای گفتن باقی نگذاشته و من نمی دونم چه شعری بگم که تازه باشه...شده حکایت زندگی ما و این وبلاگ مادرمرده![]()
۶- فردا ، یعنی ۹ خرداد ، دو سال از رفتن دنیا می گذره
و دوباره انگار یه دستی داره قلب منو فشار میده ، دنیا ، منو ببخش که فرصت آشتی کردن باهات پیدا نکردم.رفتنت اگر چه تلخ بود ، اما به من آموخت که هرگز دوستی را با قهر مخدوش نکنم.
این شعر را هر چند قبل هم گذاشته بودم ، اما باز چون یاد آور حس اون روزهای تلخ از دست رفتن دنیا و احساس هنگام سرودنش هست ، دوباره مرورش می کنم:
لحظه های یخبـندان ، لحظه هـای بـارانی لحظه های پژمردن ، لحظه های ویرانی
لحظه های دل کندن ، لحظه های مرگ من لحظه های کوچ تو لحظه های طوفانی
لحظه ای که می رفتی ، صدستاره با من بود درنگاه حسرت بار گریه های پنـهـانی
لحظه های کوچ تو با سکوت من آمیـخت کاشکی که می گفتم،مردم ازپشیمانی
آخرین نگـاه تو ، سـاکت و صمیـمی بـود داغ آن نگاه اکنون حسرتی است،میدانی؟
چون غروب بودم من سرد و ساکت و خاموش آن زمان که دانستم نزد من نمی مانی
خیره مانده چشـمانم چون پرنده ای تنها لحظه های جان دادن در حصار زندانی
از زمــان دل کنـدن ، آســمـان چشـم من گشته چون دل دریا ، بی بهانه بارانی
آتشـم به جان ریـزد لحظه ای که یـاد آرم رفـتی از کنـار من تا ابد به مهمـانی
کاشکی تو هم یک روز بی نشانه می رفتی تا ز یـاد می بردم یک زمان پریشـانی
کاشکی نمی گفتی:"لحظه ای که می میرم ای همیشه در خاطر،در دلی و در جانی"
رو سفر سلامت دوست من که خوب می دانم این سفر ندارد هیچ بازگشت و پایانی
در سرای دلگیرم لحظه ای که می میرم
با چراغ یاد تو، سایه هاست نورانی
پنجم اردی بهشت سالروز وداع همیشگی با پدربزرگ بود.پدربزرگی که خیلی دوستش داشتم و هرازگاهی حتی تو همین وبلاگ به یادش بوده ام.
پدربزرگی که جنسش ، جنس قدیم بود ، جنس روزگار سنت، روزگاری که هنوز نسخه تقلبی انسانیت نیومده بود.روزگاری که باور بود، ایمان بود ، احترام بود و البته از اون روزگار سهم من فقط همین پدربزرگ بود به اضافه مادربزرگی که هنوز هر جمعه اگر از آسمون خدا سنگ بباره باید به بهشت زهرا بره و با همسر خفته در خاکش حرف بزنه ؛درست همان طور که در طول زندگی مشترکشون با هم حرف می زدند.
پدربزرگ با اینکه تحصیلات ابتدایی داشت ، اما عطش همیشگی اش برای خواندن کتاب و همین طور حافظه ی قوی و پویایش که تا واپسین روزهای حیات کاملا سر جای خود بود ، موجب می شد برای من ( همین طور مسیح و مابقی نوه هایش و دیگر اطرافیان) حکم یک کلاس درس مفید را داشته باشه.
تقریبا تمام گلستان سعدی ، دیوان حافظ ، بخش های زیادی از لیلی و مجنون و خسرو و شیرین نظامی ، زهره و منوچهر ایرج میرزا و خیلی چیزهای دیگر را از بر بود.
یادم هست یک بار از من خواست برایش فال حافظ بگیرم ، و غزل " چه مستی است ندانم که رو به ما آورد" آمد؛ رسیدیم به اینجا که :
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
از من معنی این بیت را پرسید و من هم سریع در جواب گفتم : حافظ به شیخ طعنه می زنه که مرید پیر مغان هست که وعده ی بهشتی که شیخ داده بود را در همین جهان به جا می آورد و در حقیقت این نقد را گرفته و دست از آن نسیه برداشته.
و پدر بزرگ ، با ایمانی محکم گفت : این معنی ظاهری بیت بود ، اما یه معنی درونی هم این بیت داره :
پیر مغان حضرت علی است و شیخ ، حضرت آدم و وعده ای که شیخ داده بود ، نخوردن گندم ( میوه ممنوعه) بود که البته می دانیم وعده را بجای نیاورد .و به یاد داریم که علی علیه السلام لب به خوردن نان گندم نیالود...
کاش بر سر هر عقیده ای هستم اگر مسلمانم ، اگر کافرم ، اگر هر چیز دیگر ، به عقیده خود آنچنان ایمان داشته باشم که قدیمی ها به یقین خود باور داشتند.
من بعد التحریر: امروز هر چه تو کتابهای فارسی دبستان گشتم اثری از تصمیم کبری و همین طور کوکب خانم ندیدم![]()
سر توماس ادوارد لاورنس (لورنس عربستان)
احساس می کنم هیچ چیزی نمی تونه منو از اینکه شاد باشم منع کنه...هیچ چیز(و این کمی حس دلهره بهم می ده)
احساس می کنم بهتر معنای شعرهای همدیگه رو می فهمیم
احساس می کنم خوشبخت ترین دوی روی زمینیم
احساس می کنم می تونیم تا آخر دنیا دو نفری بی تفاوت به گذر زمان دنبال قافیه ی" آغوش " بگردیم
الان می فهمم ابر و باد و مه و خورشید فلک فقط دست به دست هم داده بودند تا من بیشتر از همیشه شاد باشم.
حتی اگه پرسپولیس از ذوب آهن باخته ، حتی اگه از استقلال هم پنجشنبه ببازیم...باز هم فکر نمی کنم تاثیری روی خوشحالی این روزای من بذاره!
همیشه به ازدواج با احتیاط و دوراندیشی نگاه می کردم ، بنابراین بیشتر سعی کردم از روبرو شدن با آن طفره می برم.
انتخاب شدن ، یا انتخاب کردن هم خود مساله ی دیگری بود که مخصوصا در جامعه ی ما هنوز جای بحث زیاد داره.
یک زمانی ، زمان پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما انتخاب بیشتر با خانواده ها بوده و خود زوج کمترین نقش را در این میان ایفامی کردند؛ مثلا مادربزرگم تعریف می کند که اولین بار حدود دو هفته بعد از انجام مراسم عقد ،آن هم بصورت دزدانه و دور از چشم پدرش همسر خود را دیده.
جامعه ی ایرانی از این طرز تفکر عبور کرده و امروزه خوشبختانه یا متاسفانه دست نسل جوان برای برگزیدن همسر آینده شان بسیار باز هست ؛ چه بسا قبل از ازدواج دختر و پسر بیشتر با هم ارتباط داشته باشند تا بعد از ازدواجشان!
بنظرم نه این و نه آن راه مناسب برای ازدواج نبوده و نیست . در میان نسل امروزمان هم ازدواج های منتهی به شکست زیاد دیدیم که در حقیقت دختر و پسر توی مدت نامزدی شان برای هم نقش بازی کردند...
از نظر من مهم ترین شرط در رابطه ی زناشویی وفاداری و درست پیمانی است، با این شرط خیلی از مسائل دیگه حل خواهد شد.البته لازمه ی این وفادار ماندن عشق است که مانند ستاره ی قطبی ، راهنمای راه زندگی انسان هست.
بنابراین همچنان معتقدم که ازدواج همان هندوانه ی سربسته هست و تا شکسته نشود داخلش معلوم نمی شه؛ بقول حافظ حقه ی مهر برآن مهر و نشان است که بود...!
این حرف ها را زدم تا بگم الان 5 روز هست که من هم از این هندوانه های سربسته (اما به شرط چاقو !) خوردم . روز ششم فروردین که همیشه از روزهای مورد علاقه ی من بوده ، به روز بسته شدن پیمان ازدواج من و همسرم در آمد . در این روز خجسته که عید نوروز و میلاد دو پیامبر( زرتشت و رسول گرامی اسلام)به یک روز افتاده بود، من و مسیح(پسر دایی ام) طی یک مراسم ساده به عقد هم درآمدیم ، خیلی ساده و مختصر و مفید...تا خدا چه خواهد.
زیباترین هدیه را یک دوست ، به من و مسیح داد و اون یک SMS بود که خطاب به ما دوتا گفته بود:
زندگی زناشویی را همه عاشقانه آغاز می کنند ، خوشا کسانی که آن را هنرمندانه به پایان ببرند.
بقول یکی از دوست ها ، هنوز داغم و نمی فهمم ! اما فکر می کنم بزرگترین تغییری که نسبت به قبل از ازدواج تووی زندگیم پیش بیاد مهاجرت از تهران به شهر کویری یزد خواهد بود.
پ .ن : بخشی از ننوشتن این روزهای من به خاطر همین مساله بود ...از همه ی شما دوستای خوبم که به من لطف داشتید سپاسگزارم و دوستون دارم.
بی تردید یکی از ترسناک ترین و غیر انسانی ترین نوع مجازات ها ،سنگسار است.سابقه ی این نوع مجازات یا به دیگر سخن شکنجه به یونان و روم باستان و ادیان یهودی و مسیحی باز می گردد که بعدها در اسلام نیز جای خودرا باز کرد.
این مجازات سخت گاه دامن شاعری خوش سخن همچون هلالی جغتایی را گرفت که در سی سالگی توسط متعصبین سنگسار شد(همه این غزل معروف دل خون شد از امید و نشد یار یار من/ای وای بر من و دل امیدوار من او را شنیده ایم).
گاه نیز جهل و نادانی ، دامن هنرمند معروف سه تار ، مشتاق را می گیرد و موجب سنگسار وی در کرمان می شود.
حکم سنگسار امروزه در برخی کشورهای اسلامی از جمله ایران جزء قوانین مجازات اسلامی است و عموما برای عمل شنیع خیانت مرد یا زن دارای همسر مورد اجرا قرار می گیرد.به نظر می آید این نوع مجازات باتوجه به شرایط سخت احرازش عملا قابل اجرا نیست؛ اما در همین چند سال اخیر نمونه هایی از اجرای مجازات سنگسار را در کشور ما می توان سراغ گرفت.
طبق آنچه در شرع آمده برای اثبات زنای محصنه لازم است چهار مرد عادل که شهادتشان مسموع باشدبه صورت کاملا شفاف خود عین عمل زنای محصنه را بدون هیچ واسطه ای و بطور کامل دیده باشند و حتی اگر یکی از آنها برمشاهده ی مستقیم و کامل زنا شهادت ندهد، باید حد بر شاهدان جاری گردد ( و البته می دانیم که شرایط احراز صلاحیت شاهد نیز طبق دستورات اسلامی خود بحثی بسیار پیچیده و مشکل است ).
در تاریخ نمونه ای از این اتفاق را می توان یافت ، آن زمان که مغیره بن شعبه – والی بصره - مرتکب زنای محصنه شد .بدلیل اینکه یکی از چهار شاهد (که البته همگی دورادور صحنه ی زنا را دیده بودند) مانند سه نفر دیگر شهادت نداد ، عمر بن خطاب بجای اجرای سنگسار ، آن سه تن را حد زد.(تاریخ طبری ص1883)
حال به نظر شما آیا امروزه امکان اثبات زنای محصنه با این شکل وجود دارد؟ و اصولا چهار نفری که توانایی شهادت دادن در این زمینه را داشته باشند می توان یافت؟
به نظر می رسد این دستور اسلام ، تنها جهت پیشگیری از انجام این عمل زشت بوده است.دشواریهای اثبات و احراز شرایط اجرای این قانون می تواند ملاکی برای حذف سنگسار از قانون مجازات اسلامی باشد.
امیدواریم هرچه زودتر قوه قضاییه در قانون سنگسار تجدید نظری نماید و حداقل جایگزینی انسانی تر برای آن در نظر بگیرد.
امروز روز زن هم بود؟
روز دفاع از حقوق زنان ؟
خب به ما چه ربطی داره؟ ما که به لطف خدا در آزادی کامل به سر می بریم پس دیگه این قرتی بازیها چیه؟
خدا را سپاس که این قدر آزادی به ما زنان عطا کرده، خدای را شکر که ما را در ایران و زمان حکومت عدالت محور و مهرورز جمهوری اسلامی به دنیا آورد.
موافقاش که نیازی به نظر دادن ندارن
مخالفان هم بیخود دنبال نظردادن نباشن ، که حق نظر دادن برای این پست ندارن!
۱- کمتر کسی هست که "همسفر"ی گوگوش و بهروز وثوق را ندیده باشه، پیرتران این قوم که در "سینماهای فاسد دوران طاغوت"! این فیلم را دیدند و فرزندان و نوه هاشون هم به لطف ده ها شبکه ی لس آنجلسی (که برنامه های خود را مجبورند با فیلم های پیش از انقلاب بگذرانند) بارها و بارها این فیلم را دیده اند.موسیقی تیتراژ آغاز این فیلم و ترانه ی معروف " وقتشه ، وقتشه رفتن وقتشه..." یکی از دوست داشتنی ترین ترانه هایی است که گوش کردم(البته ابی هم خیلی خوب و محکم اجراش کرده و با صدای ابی هم قشنگه)
۲- رفتی و بی تو دلم پر درده/پاییز قلبم ساکت و سرده...و صدای دوست داشتنی مرجان بازیگر و خواننده ی قدیمی (البته اگه می شد دو سه تا آهنگ دیگه ش مثل حسودی و اونی که می خواستی تو غبارا گم شدو ... را هم می گفتم)
۳-غروب (چشمای منتظر به پیچ جاده...) از سیاوش قمیشی که واقعا محشره(خیلی سخته انتخاب ۷ترانه ی مورد علاقه ، مخصوصا وقتی به ترانه های قمیشی می رسم).
۴-هر چی می شه کار مشکل تر می شه ، مثلا از معین مجبورم خیلی ترانه انتخاب کنم اما عجالتا اون آهنگ برای دیدن تو از حادثه ها گذشتم، کفر اگر نباشد این من از خدا گذشتم... را خیلی دوستش دارم.(با تقدیر از ترانه من تو را تا بی کرانها...دوست دارم می پرستم و نیز بسیاری ترانه های خاطره انگیز دیگر مثل همون ترانه ی صد تا باسی ، صدتاسوار زمان کودکی
)![]()
۵- نی و نای چوپون علیرضا افتخاری و هزاران خاطره ی قشنگ . کاشکی افتخاری راه خودش را می شناخت و می فهمید باید در چه مسیری قدم بذاره ، اون وقت شاید در ردیف خواننده های خوب سنتی ایران می تونست قرار بگیره ، خلاصه حیف از افتخاری که خودش خودشو حروم کرد.
۶-راستی این روزها کسی خبر از سیاوش شمس داره؟یادش بخیر خواننده ی خوبی بود...مخصوصا اولین آلبومش که هر وقت ترانه ی دختر ایرونی را می شنوم یاد خاطرات خیلی کمرنگ زمان ۳-۴ سالگی می افتم.
۷-ترانه ی سوغاتی خانم هایده ، به همراه خیلی از ترانه های دیگرش.
***************************************************
خیلی از خواننده های دیگه مثل ابی ، حمیرا ، مهستی و حتی لیلا فروهر بعضا ترانه های زیبایی دارند که من خیلی دوستشون دارم اما تو این لیست کوچولو جا نمی شن.
در ضمن یه عالمه تصنیف زیبای سنتی هم هست (که چون موضوع بازی بیشتر برای ترانه بود) توی لیست جداگانه ای جا می شن ؛ تصنیف های قاصدک ، مرغ سحر ، جان جهان، استادشجریان ، الهه ناز و من از روز ازل استاد بنان ، شب انتظار داریوش رفیعی ، شد خزان بدیع زاده ، الا ای پیر فرزانه و چشم بی سرمه پریسا ، عاشقی محنت بسیار کشید هنگامه اخوان و هزاران تصنیف زیبای دیگه که الان تو ذهنم نیست.
و منم امیدوارم دوستام توی این بازی جالب شرکت کنن .ولی از این سه نفر می خوام حتما حضور فعال به هم برسانند![]()
برابر فارسی تکرار چیه فرانک؟ دوبارگی؟؟؟نه...شاید چندبارگی بهتر باشه...شاید هم نیاکان
پارسی گویت هرگز دچار تکرار نشدند که چند و باره را با هم بیامیزند و این چندبارگی سهم فرزند امروزشان است...
تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگاني چون تبه كردم جواني را
بود خوشبختي اندر سعي و دانش در جهان ،امّا
در ايران پيـروي بايد قـضــاي آســـماني را
به قطع رشته جان عهد بستم بارها با دل
به من آموخت گيتي سست عهدي سخت جاني را
كي آگه مي شود از روزگار تلخ ناكــامـــان
كسي كاو گسترد هر شب بســاط كامراني را
به دامان خون دل از ديده افشاندن كجا داند
به ساغر آنكه مي ريزد شراب ارغـــــــواني را
نخواهد عمر جاويـدان هر آنكو همچو من بيند
بـه يك شام فراق اندوه عمر جاوداني را
مذاقت تلخ تر از زهر بودي چون مذاق من
تو هم اي ناصح ار مي ديدي آن شيرين زباني را
وفا و مهر كي دارد «حبيبا» آنكه ميخواند
به اسـم ابلهی رسم وفا و مهربانی را
پس از آنکه ترکیه رسما به مولانا برچسب غیر ایرانی بودن زد ، افغانستان نیز به تناسب زادگاه مولانا (بلخ) ، او را غیر ایرانی و شاعری افغان می نامد.
در مورد ادعای ترکیه چندان نیازی به سخن نیست ، که مولانا تنها جرمش برای تغییر وطن! وفات در کشور بیگانه بود؛ و با این وضعیت اگر مسئولین فرهنگی فرانسه فی المثل فردا روزی اعلام کردند مرحوم صادق هدایت ، داستان نویسی فرانسوی است چندان جای تعجب نخواهد بود!
مولانا در بلخ که در آن زمان یکی از شهرهای معروف ایران خوارزمشاهی بود ، به دنیا آمد.بنابراین برای شناخت موطن مولانا نخست باید بلخ را به خوبی بشناسیم. این شهر که به قولی بنیانگذارش ، جمشید پادشاه افسانه ای ایران بوده،شهر آریان هایی است که نزدیک به دوهزار سال پیش از میلاد به فلات ایران پای نهادند.بلخ یکی از معروفترین شهرهای ایران باستان و خراسان به شمار می رود. چنانکه گفته اند زرتشت پیامبر باستانی ایران ، در این شهر متولد شد .
بلخ مشاهیر زیادی همچون ابن سینا ، مولانا ، دقیقی و ... را به جهان معرفی کرد و در حقیقت همواره یکی از شهرهای مهم فرهنگی ایران(تا پیش از استقلال افغانستان) بوده.
همان طور که می دانیم ایران در لغت به معنای سرزمین آریان هاست و آریان ها پس از کوچ از سرزمین قدیم خود، در نواحی شمال افغانستان کنونی و بعدها سراسر این دیار و از آنجا به مابقی نقاط ایران پای نهادند.
حال به فرض محال ، روزی را تصور کنید که بخشی از خراسان کنونی ، از ایران جدا شده و فرضا ضمیمه ی خاک افغانستان گردد.آیا در چنین حالتی فردوسی ، خیام ، عطار و بسیاری سخنوران فارسی زبان دیگر ساکن آن دیار ملیت غیر ایرانی خواهند داشت؟
آیا برای اثبات ملیت یک فرد ، باید تغییرات حاکمیت سالیان بعد از فوتش را در نظر گرفت یا او را با سخن ، آثار و ملیت عصرخودش می شناسیم؟
به نظرم پیوند میان ایران و افغانستان (آریانا - خراسان) به قدری زیاد هست که نمی توان گفت مشاهیر این دو کشور از یکدیگر جدا هستند. ایران ، افغانستان و تا حد زیادی تاجیکستان آن قدر اشتراکات فرهنگی و ادبی با هم دارند که فارغ از مرزبندی های سیاسی می توان آنها را یک مجموعه ی واحد دانست.
داشتن تقویم مشترک ، نوروز و زبان مشترک و بسیاری وجه های دیگر میان این ملت از هم جدا ، موجب نزدیکی بیشتر آریان های ایران و افغانستان می گردد.
در اینجا خطاب به دوستان افغانی می گویم به عنوان یک آریایی فارسی زبان ، حافظ ، سعدی ، فردوسی ، خیام و هزاران پارسی سرای دیگر ایران نیز با شما خویشاوند می دانم ، زیرا این مرزبندی های سیاسی سده های اخیر ، هرگز نمی تواند مولانا را از ایران و شیرینی شعر سعدی و حافظ را از افغان ها بگیرد.
و اگر امروز از خود مولانا در باره ی وطنش بپرسیم ، موطنش را همه ی جهان پیرامون ما معرفی خواهد کرد و به این نکته ما را رهنمون می کند که چقدر اصل فلسفه ی وجودی او را فراموش کرده ایم.
ختم کلام با غزلی از مولانا که از خواندنش لذت بسیار می برم:
چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم
نه ترسا نه یهودیّم نه گبرم نه مسلمانم
نه شرقیّم ، نه غربیّم نه بریّم نه بحریّم
نه زارکان ، نه طبیعیّم نه از افلاک گردانم
نه از خاکم نه از آبم نه از بادم نه از آتش
نه از عرشم نه از فرشم نه از کونم نه از کانم
نه از هندم نه از چینم نه از بلغار و سقسینم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم
نه از دنیی نه از عقبی نه از جنت نه از دوزخ
نه از آدم نه از حوا نه از فردوس و رضوانم
مکانم لا مکان باشد نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم
-----------------------------------
پی نوشت : سقسین، شهری است از ترکستان.
به راستی بهره ی انسان امروز از این حماسه چیست؟ آیا هدف امام حسین را در روز عاشورا به درستی درک کرده ایم؟
یک بار در دهه ی عاشورا نوحه ای از کافی بر حسب توفیق اجباری توی تاکسی پخش می شد که می گفت: امام حسین ، حضرت علی اصغر را روی دست بلند کرد و به جماعت کفار گفت: "بر پسر مصطفی منت گذارید و جرعه ای آب به این طفل بنوشانید تا با آن زنده بماند ..." و جماعت پای منبر آقای کافی نیز به حد کافی پس از شنیدن این روایت گریستند و ناله و فریاد برآوردند.
از نظر من این اوج بی احترامی به امام حسین است که ایشان را در این روز اینقدر حقیر بدانیم که با ارتش یزید این چنین ملتمسانه سخن بگوید.
از نظر من خیلی چیزهای دیگر هم تنها بی احترامی است به این اسطوره ی آزاد اندیشی.
میرزا فتح الله کیوان ، متولد ۱۲۷۸ هجری قمری یکی از نوادگان یغمای جندقی است.این شعر بدون نقطه را او سروده که خواندنش خالی از لطف نیست:
هلا آمد محرم لاله در دل صد الم دارد
مگر دلدار در مُلک مَلَک دلداده کم دارد
دلا آرام رو ، آرام دل آمد دلارامم
دلِ آرام را دلدار محرم در حرم دارد
مگر حاصل دهد در کارها آه سحرگاهم
که حاصل ها مرا آه سحرگه در همم دارد
مدامم مادر اسرار مولود دگر آرد
مگر مسطور، اسرار سرائر در رحم دارد
هلاکو کو که در سحر کلام آرم هلاک او را
ارسطو وار هر سطر کلامم صد حکم دارد



ما برگشتیم!
جای همگی تون رو خالی کردیم.خیلی خوش گذشت.
کلی کویر نوردی کردیم.
کلی دوچرخه سواری
از همه مهم تر کلّی شترسواری کردیم(البته این قسمت رو فقط من و سهیل ، برادر سمیرا امتحان کردیم ، بقیه از این حیوان نجیب می ترسیدند)
بارون نم نم کویر را دیدیم و همین طور رنگین کمان زیبای با قوس طولانی اش را
نی و نای چوپون ، سحر خروس خون و ابرای بیابون را دیدیم!
و از همه زیباتر صفا ، پاکی و زلالی روستانشینان را اگر چه شنیده بودیم به چشم دیدیم و البته "شنیدن کی بود مانند دیدن"


جذاب ترین و پرهیجان ترین قسمت سفر کویر برای من آغاز شد؛ روستای خور بیابانک زادگاه جد بزرگوارم یغمای جندقی که دو سال پیش به همراه تور کویری فقط از آن گذشته بودیم تا به روستای توریستی گرمه برسیم و من آرزو داشتم آنجا را از نزدیک ببینم.
از پس کیلومترها بیابان و کویر ناگهان سرسبزی و طراوت درختان خرما را می بینیم.درختانی که بر بیابان تفته سایه افکنده اند و کیمیای سختکوشی مردمی است که قطره قطره ی آب شور را به شهدی شیرین بدل نموده اند.
هرچند تا به حال حتی پا به این منطقه نگذاشته ام و پدر پدربزرگم حدود هفتاد سال پیش موطن خود را ترک گفته، اما خود را میزبان بچه ها می دانم!
مدتی را در بافت قدیمی این روستا گذراندیم ؛ بادگیرها و ساباط ها و خانه های قدیمی .در معماری سنتی ، اتاق ها در چهار طرف ساخته و حیاط وسیعی در میان خانه قرار دارد.خانه ها چهار ایوان دارند که یک ایوان وسیع تر است و بادگیر بر فراز آن بنا می شود.
اتاق زمستانی در سمت شمالی خانه ساخته می شود و در وسط اتاق چاله ای برای کرسی قرار دارد که زمستان سرد کویر در آن اتاق سپری می شود.
دیوارهای ضخیم خشتی و گلی از دیگر ویژگی های معماری سنتی در خور است.
گویش محلی اهالی خور به گونه ای است که بدون مترجم نمی توان آن را فهمید. کاربرد واژه های پهلوی و اوستایی در این زبان نیز به خوبی نمایان است .البته اینجا نیز تعداد افرادی که به زبان محلی صحبت می کنند کمتر از ۳۰ درصد مردم است.
کار ما در اینجا آسانتر از انارک بود ؛ چرا که واژه نامه ی گویش خوری را آقای محمد شایگان گردآوری نموده و موفق شدیم این کتاب را تهیه کنیم.
نکته ی جالبی که اینجا متوجه شدیم ، وجود برخی سنت های ایرانیان باستان و جشن های آنها در این روستا بود.مثلا جشن های مردادگان، مهرگان و سده در این روستا هنوز برگزار می شود ، هرچند مراسمشان کاملا با آنچه که زرتشتیان ایران برگزار می کنند یکی نیست ، ولی هنوز رواج دارد.
قرن ها کویر و نمکزارهای آن مانند دژی مستحکم آداب و رسوم ایرانیان را از گزند اسکندر و اعراب و مغول و سایر مهاجمان در امان نگاه داشت ولی متاسفانه قرن ما و ورود تکنولوژی های جدید رسانه ای به دورترین نقاط ایران ، توانسته بیشتر آداب و سنن مردمان این دیار را از بین ببرد.
گویش محلی ساکنان انارک بینابین فارسی دری و زبان زرتشتی است که امروزه به خاطر نفوذ رسانه های گروهی و رادیو و تلویزیون ، فارسی معیار جایگزین آن شده.
سه روز را در انارک گذراندیم و مهمان نوازی خوب روستاییان کویرنشین را از نزدیک دیدیم.
دو هزار واژه به زبان محلی و معنی آن نیز ره آورد سفر بود.
امروز صبح وارد جندق ، روستای یغمای جندقی شاعر عصر قاجار شدیم و از خانه ی او در این روستا بازدید کردیم.طبق برنامه قرار است امروز عصر به روستاهای فرخی و خور رهسپار شویم.
روزهایی که فرناز (خواهر کوچکم) تازه قرار بود کلاس اول بره و پدر از من می خواست تو همون رشته ی ریاضی کنکور بدم تا دخترش یک خانم مهندس بشه اما من به حرفش توجهی نکردم.همون روزهایی که متوجه ورم چشم چپ فرناز شدیم و دکتر گفت باید ام.آر آی ببریمش و همون روزهایی که فهمیدیم تومور سرطانی توی سرش هست.
روزهای دردناکی بودند ، روزهای مواجهه با بیماری فرناز و قبول اینکه سرطان داره برامون خیلی سخت بود.انتظارهای پشت در اتاق عمل توی بیمارستان آراد و پس از اون شیمی درمانی که باعث ریختن همه ی موهای فرناز شد همه و همه تلخ و زجرآور بود.مادر همیشه توی بیمارستان بود و بی صدا گریه می کرد ، من و بابک هم همین طور .
یادمه یه شب مادربزرگم بالای سر فرناز توی بیمارستان مشغول ختم صلوات بود که فرناز بهش گفته :« ۱۰۰۰ بار هم یا رسول الله را برام بخونین عزیز» و او برایش خواند.
اما پدر ، همیشه به همه امید می داد ، اما می شد فهمید که خود منتظر یک نفر هست که بهش امیدواری بده ، شاید برای همین بود که از عقاید گذشته ی خود برگشته بود و دیگر به مادربزرگ به خاطر انجام اعمال دینی نمی خندید و با او سر این مسائل شوخی نمی کرد.
روزی که پدر را توی اتاقش مشغول نماز خواندن دیدم ، یه جورایی برام این کارش مضحک به نظر می رسید؛ کسی که همیشه با خواندن آیه هایی از قرآن سعی می کرد طرفداران دین را به چالش بکشاند حالا خود به همان خدایی که باورش نداشت پناه آورده بود و از او می خواست که امیدواری اش دهد.
پدر خیلی از عادتهای دیگر خود را نیز کنار گذاشته بود ، مثلا مشروب مورد علاقه اش که "شراب شیراز استرالیا" بود را و همین طور کلنجار رفتن با من سر کنکور و دانشگاه را.
دوران شیمی درمانی و پرتودرمانی فرناز تموم شد، ولی بیماری مقاومت کرد و روزبه روز او را ضعیف تر و نحیف تر می کرد تا اینکه عاقبت موفق شد فرناز را از ما بگیرد و برای همه ی ما تحمل این فشار روحی بسیار گران تمام شد.توی خونه با دیدن هر چیزی به یاد فرناز می افتادیم ، دفتر و کتاب هایی که من اسم فرناز رو روی جلدشون نوشته بودم ، کیف مدرسه ش ، روپوشش ، عروسک ها و اسباب بازی هاش، همه و همه بهانه هایی بودند برای ترکیدن بغض ما.
برخورد پدر با این مساله با همه ی ما فرق داشت ، گریه نمی کرد یا حد اقل جلوی ما گریه نمی کرد اما توی این مدت مریضی فرناز به اندازه ی یک عمر پیر شد ، رفتارش درست مثل کسی بود که توی یک شرط بندی باخته باشه ، نماز خواندنش با پایان یافتن عمر فرناز تموم شد ، انگار بیش از پیش به باورهای الحادی خود ایمان می آورد. مرگ فرناز نزد پدر آیه ای بود برای انکار وجود الله و دوباره شد همان آدمی که خدای خود را می پرستید نه خدای محمد را .امروز با شنیدن این کاست سیاوش قمیشی خاطرات تلخ اون روزا برام زنده شد.
متن خبر را می توان در سایت فارسی بی بی سی خواند
آقای رجب طیب اردوغان، در بخشی از سخنان خود اظهار کردند مولانا در بلخ واقع در افغانستان کنونی به دنیا آمد و از آنجا به بغداد و سپس قونیه کوچید، اما ایشان نه تنها از ایران و فرهنگ و ادبی که مولانا از آنجا ظهور کرد نامی نبرد بلکه صراحتا او را عارفی ترک معرفی کرد.
جالب اینجاست که از این عارف ترک ؟! تا به حال اثری به زبان ترکی یافت نشده و مثنوی و دیوان شمس او به زبانی بیگانه (فارسی ) سروده شده!!!
این شعر را سالها پیش یکی از دانشجویان خوش ذوق دانشگاه یزد سروده و جنبه ی طنز دارد.امید که سبب رنجش یزدی ها نگردد!!!
تنگ شدما رادل اندرتنگنای شهریزد
کس چومایارب نیفتددربلای شهریزد
اندراین ویرانسرای دهشت انگیزمخوف
حال ماراکس نداند جز خدای شهریزد
جزغم ودردوبلاچیزی نصیب ما نشد
تاشدیم از طالع بد مبتلای شهر یزد
یارب آتش آید از گورش برون آن بی شرف
کاو نهاد از لحظه اول بنای شهر یزد
دیووجن دروحشت اندرازمردمان این دیار
شیر جنگل میرمد از گربه های شهریزد
گرچه خوددارالعبادش نام باشد لیک نیست
جز ریا در مردم زاهد نمای شهریزد
نیک چون بینی بهین معبودشان پول است وبس
پیرمردان به ظاهرپارسای شهریزد
هرکه باشی سرزکارت عاقبت در می کنند
پیرزن های فضول فتنه زای شهریزد
باش آگه ورنه ناگاهت کله برسرنهند
مردم مکار رند ناقلای شهر یزد
تا به خود آیی ببینی بیخ ریشت بسته اند
یک عدد ازدختران خوش ادای شهر یزد
وانگهت هرگزرهایی نیست زین ملک غریب
تا ابد دستت بماند درحنای شهر یزد
گرتمام ملک ایران رابگردی سربه سر
نیست جایی با چنین حالت سوای شهریزد
غیر افغانی واعرابی نخواهی یافت تو
در خیابان های مملو از گدای شهر یزد
با چنین احوال خوانندش بهین شهر جهان
شهر خود را مردم پر مدعای شهر یزد
باید ازاین ورطه رخت خویش رابیرون کشید
نیست مارا سازگار آب وهوای شهریزد
شاعراین شعردانشجوی مادرمرده ایست
از غریب افتادگان بینوای شهریزد
وای اگر یک روز یزدی ها به چنگم آورند
زانکه گفتم این چنین شعری برای شهریزد