مي نوش به ماهتاب...

چون عهده نمی شود کسی فردا را
باری خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را ...
خیام

چون عهده نمی شود کسی فردا را
باری خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را ...
خیام

مرحوم مینوی در باب اهمیت شاهنامه می نویسد:"...این کتاب پایه و بنیاد اتحاد قومی ما به شمار می آید.بسنجید حال ما را با حال ممالک دیگری که در همسایگی ما دچار تسلط بیگانه شدند . زبان خود را فراموش کردند.این زبانی که ما با آن حرف می زنیم و در نوشتن به کار می بریم اقلا فارسی است ، ولو اينكه در ميان الفاظش اقلا و لحاظ و حرف و ولو باشد؛ هرچه هست فارسي است و زبان ماست. عربي نيست چون عرب نمي فهمد ، ترك هم نمي فهمد، انگليسي هم نمي فهمد ،هندي هم نمي فهمد. زباني است كه بنياد و مبناي آن را فردوسي براي ما استوار كرد.زباني است كه او به دست ما داد.
به بهانه ي ۲۵ اردي بهشت بزرگداشت فردوسی بزرگ ، قصه پرداز و تصويرگر چيره دست پارسي گو چندبيتي از شاهنامه را مي خواندم، شما هم این ابیات را در ادامه مطلب ببخوانيد و توانايي اين حماسه سراي تواناي شعر فارسي را تماشا كنيد.
پ.ن: موسیقی بک گراند وبلاگ تک نوازی مخالف سه گاه هست،اگه دقت كرده باشيد بيشتر نواخته هاي من توي اين وبلاگ مخالف سه گاه هست و بقول همسر مدام ساز مخالف مي زنم!
از اینجا دانلود کنید(با حجم 290 کیلوبایت)
پ.ن۲: صداي موتورسيكلت هم به گوش ميرسه كه نشون مي ده اين موسيقي در يك عصر جمعه و روي بالكن حياط و كنار گلهاي باغچه ضبط شده!!!![]()
در میان سخنوران پارسی سعدی ستاره ای بی همتاست.چنان که بسیاری از سرایندگان و شاعران پس از او که خود نامهای بزرگی دارند در بسیاری از سروده های خود از وی الهام گرفته اند.حتی حافظ که خود بزرگترین غزلسرای ماست در چندین غزل از سروده های سعدی وام گرفته .
يكي از ويژگي هاي آثار سعدي اين است كه سخنش با وجود گذشت نزديك به هفتصد سال همچنان با زبان محاوره اي امروز ما همخواني دارد و حتي براي كودكان نيز سنگين و ثقيل نيست.به راستي اين اعجاز را در آثار كدام شاعر ديگر مي توان يافت؟
امروز روز بزرگداشت سعدی است، گرچه بر ايرانيان و فارسي زبانان است كه هر روزشان را با خواندن يك حكايت شيرين از گلستان سعدي آغاز كنند و بزرگداشت و ياد از سعدي را به يكم ارديبهشت بسنده ننمايند.
اين غزل دلنشين سعدي پيشكش شما:
| هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم | نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم | |
| به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم | شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم | |
| حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد | دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم | |
| مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی | که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم | |
| من رمیده دل آن به که در سماع نیایم | که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم | |
| بیا به صلح من امروز در کنار من امشب | که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم | |
| مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم | که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم | |
| به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت | که تندرست ملامت کند چو من بخروشم | |
| مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن | سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم | |
| به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل | و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم |