هنوز پگاه بود که سپاه بزرگ وارد شهر شدند.فرمانروا به پاس این کامروایی دستور جشن و شادمانی داد و روسپیان نیز به این جشن فراخوانده شدند.

در گرماگرم می گساری و فریادهای مستانه ی بیگانگان تائیس -روسپی اهل اتیک-آخرین زخم را بر پیکر شهری که شاهکار هنر و فرهنگ روزگار خود بود وارد کرد؛ پیشنهاد آتش افروزی پارسه...

شب هنگام در شهر ،  جز عربده های مستانه ی مقدونی ها ، دود و بیست و پنج هزار قاطر و شتری که گنج های دویست ساله ی ایرانیان را به غارت می بردند خبری نبود.سکوتی اشک آلود بر مردمی که هرگز طعم زیردستی بیگانگان را نچشیده بودند فرود آمد.