غریق دریا
به یک کرشمه، ربوده چشمت ، توان ز یوسف ، دل از زلیخا
سواد مویت ، شکنج سنبل ، صفات رویت ، ورق ورق گل
کشیده مستان قدح قدح مل ، ز جام لعلت بجای صهبا
به کلک ایجاد ، اگر نبودی، فروغ مهرت ، کــجــا نمـودی
به چشم هستی ، ز بی وجودی ، وجود آدم نمــود حوا
ظهور خود خواست جمال بی چون به کسوت غیر ، زغیربیرون
گهی در آمد به چشم مجنون ، گهی بر آمد ، به حسن لیلا
هم اوست عاشق هم اوست معشوق هم اوست طالب هم اوست مطلوب
هم اوست خسرو هم اوست شیرین هم اوست وامق هم اوست عذرا
فقیه ما را ، ز می ملامت ، مکن خدا را برو سلامت
که در حقیقت ، گناه پنهان ، ز طاعتی به ، که آشکارا
چمن طرب خیز ، بهار دلکش ، نسیم گلبیز ، شراب بی غش
چو هست فرصت ، بخواه و در کش به روی ساقی می مصفا
به جام هستی ، می الستی ، بریز ساقی ، به عین مستی
ترانه سر کن ، چو خوش نشستی ، به رغم دشمن ، به کام یغما
چو عشق بازی ، مدار « یغما » غم از ملامت ز جور خوبان
چه بیم دارد ، ز موج و طوفان ، کسی که باشد ، غریق دریا
"یغمای جندقی"