اشک های رضا شاه
هر روز بعد از صرف ناهار دو ساعت متوالی به همراه عده ای (به دربار رضاشاه) شرفیابی حاصل می کردیم و من روایاتی از شاهنامه می خواندم.
در یکی از روزهای سرد زمستان ۱۳۰۸ داستان عروسی روشنک دختر دارا (پادشاه ایران در زمان حمله اسکندر) را می گفتم:شبی که قرار بود روشنک از اصفهان به حرکت در آمده به سرزمین پارس نزد اسکندر برود، اسکندر اصرار داشت که مردم اصفهان قبل از حرکت او چراغانی کننددر حالی که مردم اصفهان اصفهان مانند مردم سایر شهرها لباس ماتم بر تن داشتندو عزای ملی اعلام کرده بودند، من توضیح می دادم وضع مردمی که مملکت و شاه خود را از دست داده ، حال دختر شاه را هم از دست می دهند تا فرمانده غالب کام بگیرد. و گفتم که فردوسی طی یک بیت آن منظره را مجسم کرده ، (رضا شاه) فرمودند:آن بیت کدام است ؟ عرض کردم :
ببستند آذین به شهر اندرون لبان پر زخنده دلان پر زخون
همینکه این بیت از زبان من خارج شد ، شاه بی اختیار شروع به گریه نمود . و قطرات اشک از چشمان رضا شاه بر روی گونه ها ریخت. به راستی آن روز رضا شاه حدود ده دقیقه گریست...*
* شاهنامه آخرش خوش است - محمد ابراهیم باستانی پاریزی صفحه ۴۴۶-۴۴۷