ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست
زیباترین تذکره درباره ی رودکی ، خیام ، فردوسی و بسیاری دیگر از دانشمندان و ادیبان این دیار را در کتابی کوچک اما ارجمند به نام چهار مقاله خوانده ام و در این بین آنچه در باره ی خیام به رشته ی تحریر درآورده بسیار دل انگیز و تاثیرگذار است ، به نحوی که هنگام خواندنش هنوز پس از بارها تکرار ، اشک در چشمانم حلقه می زند ، آنجا که نظامی عروضی می گوید :
در بلخ ، میان مجلس عشرت از خیام شنیدم که می گفت:" آرامگاه من در جایی است که هر بهار نسیم بر من گل افشانی می کند " و مرا این سخن محال نمی آمد و دانستم که چون اویی گزاف نمی گوید.
چون در سنه ی ثلاثین به نیشابور رسیدم چهار سال بود که آن بزرگوار روی در نقاب خاک کشیده بود و او را بر من حق استادی بود.آدینه ای به زیارت او رفتم و یکی را با خود بردم تا خاک او را به من بنمایاند.
در پایین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده و چندان برگ شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود .مرا از آن سخن حکیم عمر خیام یادآمد و گریه بر من افتاد...
چون می گذرد عمر چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پرشد چه نشابور و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سلخ به غره آید، از غره به سلخ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۶ ساعت ۵ ب.ظ توسط فرانک
|